یادداشت های یک عدد جوجه
زندگیه دیگه
هرچند از صمیم قلب عاشق اینجا بودم میبینم که بچه ها کم کار شدن مثل خودم. واسه راه انداختن دوباره ی وبلاگ و اینا فکر کنم مجبورم به روش های استراتژیک متوسل بشم خوب از روز عقد شروع می کنم و امروز می نویسم. عکسای زیر لفظی و حلقه و اینا رو هم میذارم منتها با رمز که یه کم عذاب بدم بهتون روز عقدم با صدای زنگ آیفون بیدار شدم.اولین نفر از تخت پریدم پایین و با خودم فکر کردم یعنی کی میتونه باشه این وقت روز همه مثل خرس خوابیده بودن و انگار نه انگار امروز یه دنیا کار داریم.پشت در هم کسی نبود جز دخترخاله جان یا همون نغمه ی خودمون.برام نون خریده بود و اومد که خواب نمونم و ما هم همگی بیدار شدیم و صبحانه رو مفصل زدیم به بدن.منم اصلا رعایت نکردم که یه وقت لباسم تنگ و گشاد نشه.تا می تونستم به خودم رسیدم(دقیقا مثل الآن که انقدر ناهار خوردم دارم می ترکم) بعدش دیگه وسایلی که جوجه خان باید بیاره دم آرایشگاه رو مرتب کردم و یادداشتش رو چسبوندم روی در یخچال.وسایلی که مامان اینا باید بیارن هم روی یه برگه دیگه نوشتم و گذاشتم براشون و خودم یه دوش گرفتم و راه افتادم.دیگه ساعت ۱۱ شده بود و قرار آرایشگاه من برای ۱۰ بود نغمه منو تا آرایشگاه رسوند و یه کم حرف زدیم و آروم شدم چون کم کم داشتم دیگه استرس می گرفتم.تو سالن آرایش هم که رفتم خدا وکیلی هیچ کس بهم زنگ نزد و تو آرامش کامل بودم.برای خودم اینور و اونور می چرخیدم و اول آرایشم رو کرد و بعدش هم موهام و درست کردم. لنزی که خریده بودم عسلی بود مثلا اما یه رنگ خیلی خاص و خوشگله که هرکی تو آرایشگاه میدید ازم میپرسید شماره اش چنده.حتی اون خانومه که فقط موهای عروسا رو درست می کرد هم اومد قشنگ نگاه کرد به آرایشم و پرسید کدوم یکی از بچه ها آرایشت و انجام داده و چقدر ماه شدی و این حرفا واسه ساعت ۳ هم عکاسی قرار داشتیم.جوجه خان تازه ۳ رسید دم در سالن آرایش و منم بدو بدو بعد از خوردن ناهار بسیار تپلی که سفارش داده بودم رفتم پیشش. وقتی که منو دید قیافه اش خیلی باحال شده بود.نیشش تا بناگوش باز بود.الآن هم همش پیش مامان میگه من وقتی جوجه رو دیدم تازه با لباس معمولی انقدر خوشگل شده کلی ذوق کردم.بعدش هم من طبق معمول شروع کردم به غر زدن که چرا تو لباست و نپوشیدی و اینا.آخه پاشده با شلوار لی اومده دنبال من.گفتم چرا لباست و نپوشیدی؟ گفت آخه تو هم نپوشیده بودی و گذاشتی من بیارم فکر کردم حتما نباید بپوشم.بعد رفتیم عکاسی و همون وسط سالن لباس عوض کردیم و چند تا عکس جیگر باحال انداختیم.یکیش رو حتما بزرگ می کنم.انقدر با اون خانومه که عکس می انداخت خندیدیم که نگو.به جوجه خان میگفت قیافه ات یه جوریه تو عکسا انگار همه اش داری تعجب می کنی.من خیلی به این تیکه خندیدم چون تا حالا هیچ کس نتونسته بود اون حالت مخصوص جوجه خان رو توی عکسا تعریف کنه. بعدش هم رفتیم یه دوری با پسر خاله ی جوجه خان(بابک) زدیم و رفتیم دم تالار.حالا یکی از اون کارای مامانش که حرص میداد منو اینه که یکی از دوستاش گفت من بادوربین خودم میام فیلم میگیرم.بعد مامانه قرار بود فیلم بخره که یارو بتونه فیلم بگیره چون دوربینش از این فیلم خور هاس.بعد ما ۱ ساعت دم در تالار منتظر شدیم تا مامان خانوم از آرایشگاه تشریف بیارن.آخه خانوم تازه اون روز یادش افتاده بود که باید بره لباس بخره بعد دیگه مامانش اومد و ما رفتیم تو تالار.وای وقتی رسیدم تو تالار انقدر آروم شدم که نگو.چون دیگه مطمئن شدم که کاری دیگه از دست ما برنمیاد و بقیه ی کارا رو کسای دیگه باید انجام بدن.بچه ها کلی لی لی لی کردن و ما رفتیم نشستیم و یه ذره عکس و اینا گرفتیم.ساعت ۵:۳۰ بود و عاقد منتظر بود و همه اومده بودن بجز دائی گرامی بنده بعله دیگه....دائی اینا ساعت ۷ اومدن و به سلامتی مراسم عقد هم بطور رسمی شروع شد.همه یکسره تعجب میکردن وقتی منو میدیدن.خیلی باحال بود.آخه من تاحالا تو آرایشگاه آرایش صورت نکرده بودم و خدایی این سالنه کارشون هم عالی بود.آره دیگه داشتم می گفتم. جوجه خان رفته بود دستشوئی اون وسط بعد عاقده اومد پرسید آقای داماد کو؟ سعادت گفت رفته نماز بخونه بعد دیگه همه اومدن تو سالن و عقد رسمی شروع شد و من قلبم تالاپ تولوپ.وااااای خییییییلی استرسی بودم.این دخترخاله ی عفریته ی جوجه خان هم که ول کن نبود.خودشو چپونده بود پشت ما و به زور قند و گرفت که بسابه.همه اش هم انگار بلند بلند با یه حالت داد زدن(من که نشنیدم انقدر استرس داشتم)میگفته خوشبخخخخت ترین دختر فامیل باید قند بسابه.میخواسته بگه که زیاد هم ناراحت نیست ولی دیوونه بازیاش در حدی بود که حتی عمه ها و خاله ی من که از شرایط اون خبر نداشتن پرسیدن این یارو کیه که داره میترکه.عمه ام برام صدقه گذاشت گفت این دختره چرا داره میمیره؟ خلاصه که تا جایی که میتونست منو حرص داد و خودش و ضایع کرد.الآن که فکر می کنم میبینم کاش حرص نمیخوردم و روز عقدمو خوش میگذروندم ولی اون موقع اینو نمی فهمیدم که.مخصوصا وقتی که نوبت عکس انداختن با خانواده ی اونا شد خودش رو از بین من و میزی که جلوم بود رد کرد با هزار زور و زحمت و بعدش چسبید به جوجه خان بعدش هم دیگه بزن و برقص و اینا.بعد بچه ها اومدن دورمون و میگفتن عروس دومادو ببوس یالا و از این جواد بازیا.منم با خوشحالی پریدم جوجه خانو ماچ کردم امروز عکس کیک و ندارم ولی فردا میذارم ببینینش.کیکمون هم ۳طبقه بود و با گل تازه ی آبی تزئین شده بود.خیلی دوستش داشتم.مخصوصا اینکه کاکائویی بود و بجز روش اصلا خامه نداشت.همه ازش تعریف میکردن.واقعا بعضیا پولی که میگیرن و کار درست انجام میدن حلالشون باشه.چون گاهی آدم پول میده ولی اون چیزی که میخواد براش انجام نمیدن. بعد از اینکه خودمو با رقص تقریبا خفه کردم نوبت شام شد.من و جوجه خان هرکدوم یه قاشق به هم غذا دادیم.یه چیز بامزه از این غذا خوردنه بگم. اول جوجه خان یه قاشق شوید باقالی بهم داد انقدر قاشقش و پر کرده بود که دور دهنم هم مالیده شد.واقعا نمی دونم چه فکری کرده بود که همچین لقمه ی مردونه ای برام گرفته بود.منم خواستم اذیتش کنم یه نوک قاشق غذا دادم بهش.تعجب کرده بود میگفت بقیه اش پس چی؟ بعد دیگه منم دیدم دختره داره با خصم نگاهمون می کنه به جوجه خان گفتم نگاه کن ببین چجوریه.چون جوجه خان همش میگفت بیخیال و حتما تو اشتباه فکر می کنی و این حرفا.بعد دیگه خودش دید طرف چقدر ضایعه گفت تو اصلا غذا نخور و فقط خودش بهم غذا داد.اونم دیگه اصلا غذا نخورد و همین جوری عین بخت النصر مارو نگاه میکرد. دیگه آخر شب بزرگ ترا مستقیم رفتن خونه و جوون ها یه ذره با ماشین گشت زدیم و رفتیم خونه و تو پارکینگ پسرا یه کم بزن و برقص کردن. راستی اینو یادم رفت تعریف کنم که فامیلاشون از ابهت فامیلای ما کم آورده بودن و دائیش اصلا عصبی شده بود و همه اش داد بیداد میکرد.فامیلای ما تقریبا ۴ برابر فامیلای اونا کادو دادن.البته از نظر سطح مالی در یه حد هستن هردو خانواده(تقریبا) ولی میخوام بگم که بدونین چقدر بخیل و ندید بدیدن. بعدش هم دیگه جوجه خان خونمون نموند هرچی اصرار کردم.الآن میگه چه اشتباهی کردم بعد دختر عمه ام وقت اعلام کردن زیر لفظی با یه حالت باحالی گفت یه جفت گوشواره ی جواهر از طرف آقای داماد که خودم حال کردم از این مدل گفتنش. سخت ترین قسمت روز عقدم وقتی بود که می خواستم بله بگم.یه نگاهی کردم به جمعیت دیدم مامان نیست.فهمیدم رفته یه جا گریه کنه.بعد گفتم با اجازه ی .....خواستم بگم پدر و مادر....دیدم نمیشه....گفتم با اجازه ی بزرگترا بعله..... عمو وقتی اومد کادو بده یه جوری بغلم کرده بود داشتم خفه میشدم.جوجه خان میگفت وقتی بغلت کرده بود همین طوری اشکاش میومد.الهی قربونش برم با این دل نازکش.خیلی اون روز فشار روش بود. وای وای از همه ی اینا سخت تر قسمت باز کردن شینیون موهام بود بعد دیگه تا ساعت ۳ هم نشستیم با زن عمو و عمه هام حرف زدیم. صبح فردای عقد ساعت۱۰ دائی زنگ زده بود میگفت چرا نمیای سرکار بعد دیگه همون روز هم با دائی صحبت کردیم و قرار شد سعادت بیاد سر کار.الآن دیگه صبح به صبح با سعادت میام سر کار و با هم برمیگردیم.خیلی خوب و باحاله.دیگه دیرمون هم نمیشه. راستی گفتم که واسه تولدم مامانش اینا به روشون نیاوردن.دهم عید رفتم خونشون دیدم یه سوشرت و یه بلوز و ۲۰ تومن پول رو طبق معمول خیلی خوشگل کادو کردن دادن بهم.منم اصلا به روی خودم نیاوردم.حالا امروز تولد داداش جوجه خانه.اولش می خواستم نرم.ولی تصمیم گرفتم برم و خوش بگذرونم ولی کادو نمیدم.بهش تبریک هم گفتم حتی.مثل خودشون اما به جوجه خان گفتم وضع مالیم خیلی خرابه و کادو باشه بعد.کاری که خودش با خواهر گرامی انجام داد. خوب دیگه عکسا هم تو ادامه مطلبه .فعلا میرم چون دیگه خدائی دستم درد گرفت. فعلا (این متنی که مشاهده می کنید طی دو روز همش ثبت موقت شده و باز نوشته شده.یعنی جونم دراومده واسه همین پست انقدر کار داشتم ) امروز به حول و قوه ی الهی اومدیم سرکار و خیلی سرمون شلوغه برای امروز.بعدا میام مینویسم و بابت این یک ماهه حسابی از خجالتتون درمیام. فقط بگین که در مورد چه چیزایی دوست دارین بنویسم.مثلا در مورد عقد یا عید دیدنی ها یا تولدم یا مادرشوهرم یا غیره که دیگه تو اولین پست یه کمی اطلاعات بدم بهتون. هیچیمون مثل آدم نیست پست کوتاه نوشتنمون هم مثل آدم نیست. فعلا سلام سلاااااااااام من باز اومدم.این روزا که وقتم برای نوشتن کمه نظرا رو فقط تائید می کنم.البته یکی دوتاش احتیاج به جواب داشت ولی خوب از همین جا از همه واسه ی تبریک عقد و عید تشکر می کنم(یک جوجه ی متاهل خودشیفته)منم به همه عید و تبریک میگن انشاا... برای همه ی آدمایی که قلب پاکی دارن و واقعا دنبال پیشرت هستن امسال سال خوب و پربرکتی باشه.برای بقیه هم که دنبال یه قُل دو قل هستن آرزو می کنم سال پر نشاطی باشه بعد دیگه اینکه من به این نتیجه رسیدم که دارم خیلی خودم و جوجه خان رو برای کارایی که خانواده اش می کنن اذیت می کنم.این خیلی بده.من باید به شوهرم آرامش بدم نه اینکه باعث عذاب کشیدنش بشم فقط.البته باید بدونه که چه کارایی برای من کردن و چه کارایی نکردن ولی اینطوری هم نباشه که یکسره بخوام غُر بزنم.خلاصه که کلی متنبه شدم بخدا. روز بعد از تولدم که نصف شبش اومدم و پست قبل و گذاشتم انننننننقدر مریض شدم که نمی تونستم از جام تکون بخورم.حتی برای صبحانه هم بلند نشدم.مامان هم رفته بود دنبال خاله فریبا تا خونه اش رو جمع و جور کنن و روی وسایلش رو بکشن و اینا.من و داداشی تنها بودیم.خلاصه بگم انقدر حالم بد بود که جوجه خان ساعت ۱۱ اومد و به من و محمد صبحانه داد.بعد کیکی که دیشبش برای تولدم خریده بود و با شیر آورد خوردیم.من که اصلا نمی تونستم تکون بخورم از تب و لرز و مریضی.جوجه خان هم که حساااااااس.کیک و خودش میذاشت تو دهنم بعد محمد حسودی میکرد.بچم مجبور بود به هردوتامون همزمان صبحانه بده.الهی دورش بگردم.اون روز که انقدر نیمه بیهوش بودم تا بعد از ظهر که هیچی نفهمیدم.بعد جوجه خان دیگه بعد از ظهر التماس میکرد که توروخدا خوب شو من دیگه از این کارای بد نمی کنم. من واقعا به خاطر تولدم نمی خواستم ببخشمش ولی انقدر اظهار پشیمانی اش عمیق بود که دیگه دلم به رحم اومد.یعنی انقدر اون روز کار کرد و نازم و کشید که دیگه شرمنده شدم.بازم بی محلی میکردم.نه اینکه بیمحلی ها ولی تو نگاهم محبت نبود.اونم عادت به این کارا نداره و لوس شده دیگه با این قربون صدقه های من...دیگه حاضر بود هرکاری بکنه که من باهاش مثل قبل بشم. ولی درس خوبی از این اتفاق گرفتم.اونم این بود که من با غر زدن های همیشگیم باعث شدم جوجه خان اون روز هم از ترس اینکه من غر بزنم از من فرار کنه و من تو روز تولدم تنها بمونم.با خودم تصمیم گرفتم دیگه برای هیچی غر نزنم.حتی مامانش اینا کادو ندادن فقط یه کلمه پرسیدم شما رسم ندارین و اون گفت نمی دونم.منم دیگه ادامه ندادم. کارایی که خانواده ی اون می کنن واقعا به خودش مربوط نیست.خود جوجه خان انقدر خوبه که همه چیز و از دلم درمیاره.جوجه خان فرشته ی منه.رچند بعد از نامزدی راستش رو بخواین یه کم دلچرکین شده بودم و خودم رو سرزنش کردم حتی به خاطر رسمی شدن رابطه ولی الآن با تمام وجود میگم که بیشتر اشتباهات از من بوده که روابط خصوصیمون رو با روابط خانوادگی قاطی کردم و این دوماه رو کاری کردم که به هردوتامون خوش نگذره ولی خدا رو شکر یکی دوروز اخیر خیلی خوب و عالی بودیم و من دیروز که مامانش اینا رو دیدم حتی به روی خودم هم نیاوردم ناراحتیم رو. دیروز ناهار خونه ی خاله کوچیکه ی جوجه خان بودیم که همسن خودمونه ولی ۶ساله ازدواج کرده وقتی این کارو کردم نگرشم هم به اونا یه کم بهتر شد.منم گفتم به جای حرص خوردن اولا که شوهرم و نگه میدارم.دوما که با اونا مثل خودشون رفتار می کنم.یعنی همین پونزدهم که تولد داداش جوجه خانه مرض ندارم که وردارم دوباره مثل پارسال ۵۰ تومن کادو بدم.منم مثل خودش فقط تبریک میگم.با مامان و باباش هم همینطور.ولی دقیقا مثل خودشون با عشق و علاقه تبریک میگم. البته من اعتقاد دارم پول باید تو گردش باشه تا برگرده.یعنی هرچقدر خرج کنی بیشتر از اون درمیاری.یعنی برای یه کادو نمردم که و خسیسیم هم نمیاد برای کادو دادن ولی همین پولو جایی خرجش می کنم که ارزش داشته باشه و برام اعصاب خوردی نیاره. می بینید تو همین یکی دو هفته ی متاهلی چقدر فرهیخته شدم و درسای بزرگی گرفتم؟ وای امروز جوجه خان یه کم مریضه.حتما میارمش خونمون و ازش پذیرایی شایانی به عمل میارم.تازه فهمیدم که چه دل پاکی داره این بچه.فقط من درکش نکردم گاهی و گاهی هم بچگی جفتمون باعث شده بعضی چیزا رو بلد نباشیم.از خدا میخوام زندگیمون رو شیرین نگه داره. دیروز خونه ی خاله ی جوجه خان پانتومیم بازی کردیم.یعنی دو گروه شدیم و یه اسمی انتخاب می کردیم بعد به یه نفر از گروه مقابل می گفتیم و اونم باید پانتومیمش رو بازی میکرد.خیلی حال داد.ولی آخراش دائی بزرگه ی جوجه خان که جنبه زیاد نداره اعصاب همه رو بهم ریخت و قهر کرد و این حرفا.منم در کمال آرامش به روی خودم نیاوردم و اصلا تحویل نگرفتم تا خودش کم کم آروم شد.یعنی مثل اخلاق های قدیمم که داشتم خودم رو به آب و آتیش نزدم که کسی با کسی قهر نباشه.به من چه اصلا.... انقدر قهر کنه که خسته بشه.مهم اینه که ما با کسی قهر نبودیم.اون پیش خودش با ماها قهر کرده بود و پیش خودش هم آشتی رد.خلاصه که این کارم رو هم دیروز دوست داشتم. البته اینم بگم که هنوزم بعضی کارای جوجه خان اذیتم می کنه.مثلا من از اینکه یه آدم زن دار بشینه پلی استیشن بازی کنه متنفرم و احساس می کنم اون آدم بی مسئولیته.دیروز هم دیگه آخرش نتونستم به روی خودم نیارم و کفری شدم و رفلکس نشون دادم و یه کم عصبانی شدم.ولی جوجه خان هم دیگه نرفت و منم زودی آروم شدم. پیش خانواده ی جوجه خان به من بد نمیگذره ولی چون تقریبا نا آشنا هستم زیاد خوش هم نمیگذره.دیروز فقط همون تیکه ی پانتومیم باحال بود.بقیه اش منو خسته کرده بود ولی دلم نمی خواد ازشون زیاد دور باشم دلم هم نمی خواد زیاد نزدیک باشم.نزدیک شدن زیادی ما به خانواده ی جوجه خان از هیچ نظری هیچ فایده ای برای ما نداره.یعنی من اونجا رو دوست دارم فقط درحد احترام و یه ذره دلتنگی و اینا.ولی با خانواده ی خودم آدم خیلی میخنده و روحش شاد میشه و بیشتر وقتا هم آدم یه چیزی یاد میگیره. البته با داداش جوجه خان و پسرخاله هاش خیلی بهم خوش میگذره و بچه های باحالی هستن و کلا حسابشون جداست ولی دائی و خاله اش هم مهربونن هم یه ذره خورده شیشه دارم.یعنی از آدمایی هستن که من بودن کنارشون و زیاد دوست ندارم.تو خانواده ی خودم هم گشتن با جوون ها رو بیشتر دوس دارم. چقدر دلم یه مهمونی میخواد خدایا.حالا سعادت گفت احتمالا تو اردی بهشت یه مهمونی میده.دلم می خواد دعوتم کنه راستی عیدی ها و کادو های تولد امسالم خیلی حال داد.مامانم و خاله فریبا و نغمه پول دادن بهم.جوجه خان هم که همون سشواره رو داد.............همین و همین.کل سر و ته کادوهای امسال من همین بود.ولی کادوهای امسال واقعا از آدمای درجه ۱ بود که اعتقاد دارم دستشون برام خوبه.چون من اعتقاد دارم آدمایی که من دوستشون دارم حتما انرژی مثبت برای من دارن.خواهر گرامی هم مسافرت بود کحه نتونست کادو بده.از دیرو هم که اومده درست و درمون همدیگه رو ندیدیم. وای من باز به ای دی اس ال رسیدم کنترلم و از دست دام. باز اگه چیزی به ذهنم رسید بعدا میام میگم. فعلا بوس. سریعا فرار می کنم سال نو مبارک چه خبرا؟ هنوز نظرات و نخوندم ها ولی شما نظر درست و درمون بذارین در مورد همه چیز.عکس عقد و اینا هم همینطور. شرمنده که این چند روز اصلا نیومدم.راستش انقدر سرمون شلوغ بود که از عید هم چیزی نفهمیدیم درست. نمی دونم الآن از عقد بنویسم یا عید.فکر کنم از همون عید شروع کنم بهتره.اول می خواستم از عقد شروع کنم دیدم زیاد نمی تونم بنویسم واسه همین از همین عید می نویسم ولی خدایی به جون خودم یه پست تپل در مورد عقد میذارم و از همین الآن قولش و میدم.جای همه ی بچه باحالا خالی بود انقدر این دخترخاله عفریته جوجه خان حرصم داد که آخراش نزدیک بود دیگه گریه کنم ولی بازم خودمو کنترل کردم و سعی کردم کارام در راستای کور کردن چشم اون باشه بیشتر برای عید هم مادر شوهر خوشم دله ی اینجانب حسابی حرصم داد.البته خودش زن خوبیه ولی دیگه اعصاب آروم داره و دل خوش دیگه... اگه معنی کلمه ی خوشم دله رو بدونین قشنگ میفهمین من با کی طرفم.واسه اونایی هم که نمی دونن بگم که خوشم دله به آدمی میگن که هیچی رو به هیچ جاش حساب نکنه(البته این خیلی ترجمه ی مفید و مختصری بود توی یک جمله)اگه بخوام دقیقتر بگم یعنی کسی که همه ی کارا رو برای لحظه ی آخر میذاره و براش اهمیت نداره دیگران چقدر از بی برنامگی هاش حرص میخورن.خوشم دله است دیگه.....یعنی دلش خوشه (دو یو آندراستند؟) خلاصه که مامانش هم دقم داد.جوری که سر سال تحویل من و جوجه خان نیمه قهر بودیم.چون عیدی برام نیاوردن.....آخه یعنی چی؟ ما حتما حتتتتما عیدی عروس رو اونم برای اولین عیدش قبل از عید میبریم براش.اون میگفت ما رسم داریم وقتی عروس میاد خونمون عیدی میدیم بهش.میدونستم برنامه داره که 50 تومن پول بذاره تو پاکت بده دستم دیگه.خلاصه که هرچی حرص خوردم فایده نداشت.کاری نکرد که نکرد.روز اول عید هم من نرفتم خونشون.به هر بدبختی و بیچارگی بود با 100 تا ترفند از دعوا گرفته تا مهربونی جوجه خان و کشیدم طرف خودمون.ظهر خونه ی مامان بابام بودیم و بعدش خونه ی دائی و بابابزرگم سر زدیم و شب هم خونه ی مامانِ مامانم که بهش میگیم مادربزرگ مهمون بودیم.فرداش جوجه خان اومد دنبالم و خونه ی عمه ام رفتیم بعد واسه ناهار رفتیم خونه ی اونا.جوجه خان خودش یه کیف خیلی خوشگل و یه آویز دستبند سفید خریده بود که مامانش هم لطف کرد و تزئینشون کرد و با 50 تومن پول دادن بهم.همین.یعنی نه سبزی پلو با ماهی....نه آجیل....نه لباس......... بعضی وقتا فکر می کنم مامانه از قصد میخواد حرصم بده ولی بعدش باز خودم و متقاعد می کنم که اینا همین جورین دیگه.بازم جوجه خان خودش تا جایی که بتونه جبران می کنه زیاد یا کم اما منم یادم نمیره که این روزا رو.بالاخره نوبت ما هم میشه دیگه....اون موقع دهنش صافه....بشینه خودشو بزنه هم من میگم ما رسم نداریم. بعدش دیگه دیروز هم رفتیم بقیه ی فامیلا رو دیدیم.خیلی زیادن خدایی.پوستم کنده شد دیگه.الآنم تموم نشدن که.فقط ما بیخیال شدیم دیگه. به یه چیزی توجه کردین؟ امروز تولدم بود.جوجه خان از دیروز تبریک گفت ولی امروز ..... مثلا مهمون داشتن.یعنی مامانش دقیقا واسه روز تولد من دائیش اینا رو دعوت کرده بود.حوصله ندارم توضیح بدم که چقدر ان و گریه دار بود این کار کثیف مامانش که نذاشت ما روز تولدم باهم باشیم.جوجه خان هم 8 شب با کیک وکادو اومد خونمون.منم نه بی احترامی کردم نه تحویلش گرفتم.بی محلی کردم ولی نه بیش از حد که دیوونه بشه.خودمو زدم به اون راه کلاً و فیلم دیدیم و شام خوردیم و اینا.فقط کادوش و باز کردم یه کم ذوق کردم که ذوقش کور نشه و تشکر کردم.همون سشواری که خودم می خواستم و خرید برام.یعنی مامانش اینا هیچی............. خودش خوب دستش درد نکنه واقعا چیزی که دوست داشتم خرید ولی مامانش کور خونده اگه من دیگه براش کادو بخرم.یادتونه که گفتم اگه این زنیکه است که کادو تولد و با عیدی حساب می کنه.دقیقا همون کارو کرد. وای ذوق دارم که صبح برم حموم از سشوارم استفاده کنم ببینم موهام چطوری میشه.چقدر دلم میخواد یه روز تمام بشینم پای نت و همه رو بخونم.تا یکشنبه که نمی تونم برم سرکار چون خاله فریبا داره برمیگرده و این دوروز رو هم باید دور و برش باشیم ولی از 2شنبه میرم سرکار. راستی اینو نگفتم براتون.به جوجه خان گفتم مامانم اجازه داده روز اول عیده شب اینجا بمونی گفت بابام اجازه نمیده بمونم.من دوتا شاخ رو کله ام سبز شد چون اونا اصلا بچه هاشون و آدم حساب نمیکنن چه برسه که بخوان اجازه ی کاری رو بدن یا نه.اصلا به اونا چه ربطی داره....منم برنامه سفری که با جوجه خان داشتیم رو بهم زدم و گفتم مامانم اجازه نداده.هرچند خودم خیلی دلم میخواست اما گفتم بذار یه کم تو کف باشه تا بفهمه دنیا دست منه یا باباش.البته دست منم نیست ولی کسی حق نداره واسه زندگیه من نظر بده. خلاصه که خواهر چه کاری بود دوستی به اون خوبی رو ول کردیم و اومدیم رسمی شدیم.البته بد هم نیست ولی سختی های خودش رو داره و اگه دیگران انقر فضولی نکنن تو زندگیه آدم خیلی هم بهتر میشه همه چیز.الآن که دعا می کنم فقط زودتر بریم سر زندگیمون تا همه ولمون کنن دیگه. الآن دوباره حرصی شدم.برم تا وحشی نشدم دوباره بخوابم سلام بنده الآن یک خانوم متشخص خیلی متاهل هستم تعریف کردنی زیاد هست ولی باید یه وقتی باشه که یه عالمه بنویسم و همه چیز رو قشنگ تعریف کنم براتون.فقط بگم که دختر خاله جوجه خان یه جوری دیوونه بازی درآورد که عمه هام اومده بودن میپرسیدن این دختره که انقدر خفن داره میسوزه کیه عجالتاْ یه عکس محجبه هم میذارم که همه بتونن ببینن تا بعدا به عکسای حرفه ای برسیم. هنوز هم عیدی نگرفتم از خانواده جوجه خان برای همه آرزوی سال خوبی رو دارم. موفق باشین دوست جونیا. این عکسو فعلا به عنوان عیدی داشته باشین. آه خدای من وصل شدن با این خونگی ها خیلی سخته.داشتم به خواهر گرامی التماس می کردم که چند مین تلفن و قطع کن که من یه پست بذارم . میگه یعنی انقدر واجبه؟ گفتم آره فکر کن تو از صبح تا شب ای دی اس ال زیر دست و پات باشه و استفاده نکنی معلومه که خونه واسه اینترنت زغالی جونت بالا میاد. مثل این میمونه که آدم بره چند سال تو فرنگستون زندگی کنه بعد یهو بیاد اینجا گیر بیافته . ترسناکه نه؟ بعدش دیگه از اتفاقات این چند وقته مهم ترینش اینه که...... البته نمیشه طبقه بندی کرد و همه شون مهمن.اولیش اینه که امروز با جوجه خان رفتیم آتلیه وقت گرفتیم . بعد اونجایی که رفتیم داشت کاراش و نشونمون میداد یهو عکس دختر عمه ام و دیدم گفتم واااااااااااای سعاااااادت. این عکساش خیلی خوشگله میشه واسه منم اینجوری بندازین ؟ زنه خندید گفت آره ولی این دختر عمه ات خیلی خوش پزه و خوشگل هم هست.... بعد من اینجوری خبر دوم اینه که مادرجونم( یعنی مامان بابام) زنگید گفت با عمه ات برو واسه خودت یه تیکه طلا بگیرین میخوام به سلیقه ی خودت باشه سر عقد بدم بهت.ما هم رفتیم و یه پابند خیلی خوشگل خریدیم.جا نداره که اگه دلم خواست چیزی بهش آویزون کنم اما خیلی نازه.مرده گفت دخترای جوون بیشتر سفید میپسندن میخواین سفیدش و براتون بیارم تا فردا یا همینو سفیدش کنم؟ منم یه کم ای کیو سان شدم و گفتم نچچچچ.چون تابستون که برم استخر برنز کنم اینو میندازم که به پوستم بیاد و طلایی باشه و ناناز بشیم جفتمون. البته این جمله ی آخرو جلوی آقاهه نگفتم ها....تو دلم بود . وای دیشب 4شنبه سوری بود فکر کردم جنگ شده.خاله فریبا هم ترسیده بود.گفت ما اونور همه جمع میشیم یه جا لب دریا و آتیش روشن می کنیم ولی اینجا همه اش صدای تیر و ترکش میاد.مهم تر از همه هم اینه که من اصلا دیروز بجز 15 دقیقه ای که با دختر خاله هام دم در خونمون 4 تا شمع روشن کردیم اصلا بیرون نرفتم. جوجه خان بیچاره هم که از بعدازظهر تا شب با دوست دائیش بالای پشت بوم مشغول ور رفتن با ما.هو.ا.ره ما بودن.آخه گفتم که اومدن جمعش کردن دوباره.دیگه جوجه خان همت کرد و دیروز یارو رو آورد درستش کردن.شبش هم که مامی خونه ی فریبا بود یواشکی جوجه خان موند پیشمون اما اصلا موندنش خوب نبود.چون اون گفت تی وی ببینیم.منم گفتم خوابم میاد.گرفتم تخت خوابیدم.تا خود صبح هم هروقت خواست بغلم کنه گفتم تو کانال آی فیلمو به من ترجیح دادی الآن هم برو همونو بغل کن.تا نصف شب هم خیلی بد خوابیدم.صب پشیمون شدم.دلم بغل می خواست آخه.نه طاقت دوری داریم نه طاقت نزدیکی به همو. بعد دیگه امشب شام هم هممون (یعنی من و جوجه خان و مامان و خواهر گرامی ) با فریبا رفتیم بیرون.همون رستوران محبوب ما که خیلی ارادت داریم بهشون.پول غذا و رفت و برگشت هم خیلی زیاد شد ولی خوب فریبا انقدر دفعه های پیش که میومد برای ما زحمت کشیده بود که واقعا در مقابل اون هیچ بود.اونجا هم خیلی خوش گذشت . دیگه با پیش غذا و مین کورس و دیزرت خودمون و خفه کردیم.ما هم که ندید بدیییییییییییید. از این جنگولک بازیا ندیدیم به خودمون که.و اینگونه بود که حساب مشترک خودم و جوجه خان رو ورشکست کردم. وای وای یه کار جالب دیگه هم به ذهنم رسید و برای عقد انجام دادم که امیدوارم بد نشه.مادرشوهر گرامی هم رفته وسایل سفره عقد خریده برامون.قند سابیدنی و سفره بالای سرمون و از این کیسه باحالا که توش پول جمع می کنن و بچه های باشگاه بدنسازی خیلی بدشون میاد و این چیزا. انقدر دلم داره قنج میره برای یه استخر مشتی.به خاطر موهام فعلا نمی تونم برم.ولی به جوجه خان گفتم تو عید تا تو بیدار بشی من هر روز صبح میرم استخر و میام. جوجه خان میگه من فردا رو کاملا میخوابم که فقط ریلکس بشم.منم حرص میخورم که آدم چطوری می تونه انقدر بخوابه.فردا صبح که من وقت ناخون دارم برای ساعت 11.بعدش هم باید بریم ولایت خودمون برای شب جمعه آخر سال.دلم برای بابایی تنگیده.بعد روز قبل از عقدم هست که برم و درست و درمون اجازه بگیرم ازش. دیگه خبر خاصی فکر نکنم باشه.چون انقذه فضولم که زود به زود میام می نویسم.راستی فکر می کنین خیلی سر عقد به خاطر بابا گریه و زاری داشته باشیم؟نمی دونم والا راستی شاید فردا آخر شب اومدم و برای آخرین بار قبل از متاهلی یه پست گذاشتم.ولی اگه نیومدم تورو خدا برام دعا کنید. فعلا عزیز دلمی ای جونم ای جونم چقذه دلم واسه وبم تنگ شده بود آخییییییییییییییش.عین خونه ی آدم میمونه. سلام علیکم......خوبیییییییین؟ این هفته رو کلا پیچیدم به بازی.......یعنی بالاخره موفق شدم با طرفندهای زیرکانه از دائی جونی مرخصی بگیرم آمممممممممااااااا..... به شرط اینکه کارام انجام بشه.منم قول دادم ۲/۳ روز یه بار بیام سر بزنم و بقیه کارا رو تلفنی هندل کنم. امروز هم اومدم شرکت واسه یه سری کارای کتبی که امیدوارم آخریش باشه. دیروز رفتم آرایشگاه و رنگ کردم ولی نمیخوام فعلا به کسی نشون بدم رنگم و تا عقد.رنگش تیره است ولی خیلی خوشگل و با کلاسه.دوست نداشتم خیلی روشن بشم.هایلایت هم نکردم چون خیلی گرون میشد.همون جا برای جمعه هم قت گرفتم. با عمو هم رفتیم و قرارداد سالن رو قطعی کردیم.خیلی گرون شد مامان جوجه خان هم که دید اینجوریه دیگه ترکوند و مارو فرستاد کیک سفارش دادیم ایییییییین هوا. خدا کنه کیکه خوشگل بشه.از یه شیرینی فروشی درجه ۱.راستی یه چیز بامزه.من نمی دونستم شیرینی فروشی ها درجه بندی دارن.دیروز که رفتیم اونجا دیدم یارو یه چیزی مثل پروانه کسب زده بالاسرش که از طرف صنف بود و اسم قنادی رو نوشته بود و زده بود درجه ۱.به آقاهه گفتم چرا تا حالا من از اینا ندیدم؟ گفت چون مثل پروانه کسب نیست که اجباری باشه.اونا حتما درجه ۱ نبودن که نزدن و شاید هم زدن شما دقت نکردی.ولی خوب کیکش هم کیلویی ۱۵۰۰ تومن از بقیه جاها گرون تر بود و گفت مصوبه صنفه برای قنادی های درجه ۱ الآن قشنگ فخر فروختم بهتون؟ ایییییییییش ما از اون خونواده هاشیم که خیلی با کلاسیم و شیرینی و کیک گرون فقط از حلقوممون پایین میره و این حرفاااااااااااااااااا ولی چون کیک خیلی زیاده دیگه شیرینی رو تر سفارش ندادیم و همون دانمارکی(گل محمدی خودمونه) سفارش دادیم.برای تالار هم دیکه رقص نور و طاق بادکنک و ویدئو پرژکتور مردونه و اینا رو یارو به زور اضافه کرد.گل آرایی میز و سفره ی عقد و اینا هم همین طور.من همه اش حرص می خوردم.گفتم آقا آدم ۵۰۰ بخواد پول گل بده خدا رو خوش نمیاد آخه.بعد مرده میخندید فقط.بعد به شوخی(آخه دوست صمیمی عمومه) گفت تصویر مردونه رو داشته باش که بدونی کی شاباش داده کی نداده.منم گفتم به بچه ها سپردم یادداشت کنن از اونایی هم که ندادن به زور بگیرن.شما هم باید شاباش بدی تازه.یارو از این خیکی با نمکا بود.دیگه اشک از چشاش میومد انقد خندید.گفت ممد این برادرزاده ات و انداختی به کجایی ها؟ گفتم اصفهانی.... دیگه نفسش بالا نمیومد.گفت اُه اُه دختر لواسونی به این خسیسی با پسر اصفهانی چی میییییشه. دیگه گفتیم آقا چقدر میوه شیرینی باید بگیریم....هی منو نگا میکرد میگفت اگه ناراحت نمیشی مثلا فلان قدر سیب یا فلان کیلو شیرینی...کفرم و درآورده بود دیگه با اون سیبیلاش.ولی در کل بامزه بود.آخرش هم گفت به خاطر گل روی بابات که خیلی مرد نازنینی بود منم به عنوان هدیه ته چین زعفرونی به تعداد مهمونا هدیه میدم بهتون امروز هم بعد از اینجا داریم میریم احتمالاْ بازار واسه گرفتن حلقه و زیر لفظی که آماده است.واییییییی انقذه دوس دارم زودتر ببینمشون که نگو. وای کلی کار دارم ولی دلم نمیخواد برم.میترسم خبری نگفته مونده باشه. آها پریروزا اومدن دوباره ماهواره هامون و جمع کردن کثافتا.شبکه داخلی هم نداریم که بدبختی.شبا دیگه کتاب میخونیم مثل بچه های خوب.گفتم که بلندی های بادگیر و تموم کردم؟الآن دارم بابا لنگ دراز و می خونم.جالبه که تا حالا این همه کارتونش و دیدم ولی نخونده بودمش.کتاب خاطرات رضاشاه رو هم گرفتم و یه ذره اش و خوندم.من چرا از این مرتیکه پدرسوخته خوشم میاد به نظرتون؟کلا مردای مستبد و ترسناک و خیلی دوست دارم.کورش هخامنشی رو هم دوس دارم ها اما فیوُریتم رضاشاهه.چون احساس می کنم کورش زیادی دیگه مهربون بوده. بعد عید رو .....یعنی ۵ فروردین به بعد و باید بیام سرکار دیگه فعلا حرفی نیست.حتما میام و خبرای جدید و میذارم. بوس سلام سلام سلاااااام الآن یه دختری داره با شما حرف میزنه که استرس داره ولی نهایت سعیش رو می کنه که استرسش رو بپوشونه.یعنی نمیخوام بپوشونم ولی میخوام با ندیده گرفتن این استرس لعنتی بتونم یه کم به خودم مسلط بشم. جونم براتون بگه این چند روزی که نبودم به شدت مشغول کار بودم تا سال جدید دست پر باشم و بتونم سربلند بگذرونم این دوران رو تا دائی یه وقتی پیش خودش نگه این دختره عروس شد دیگه کارا رو انجام نمیده. یکی دیگه از دخترای فامیلمون هم به صورت ضربتی ازدواج کرد و امروز عقدشونه.یعنی وقتی قرار شد پسره بره سربازی دیگه بدو بدو همه ی کاراشون و کردن.آخیییییییییییییی.یعنی فکر کن این بچه های معصوم امروز که ۵شنبه است عقدشونه بعد پسره شنبه میره سربازی. ایشاا... که خوشبخت بشن.وای چه ماهیه این اسفند.دو روز دیگه هم سالگرد عقد نغمه و امیره.خدا کنه تو این هیری ویری یادم بمونه تبریک بگم ولی اگه یادم رفت از همین جا تبریکم رو به صورت وبلاگی اعلام می کنم از طرف خودم و جوجه خان و تو اولین سالگرد عقد آسمونی این دوتا دوست عزیزمون از خدا میخوام که سالیان سال کنار هم خوشبخت زندگی کنن. اون دوتا گل نوشکفته ی عقدی امروزمون هم براشون آرزوی موفقیت می کنم.یه کف مرتب به افتخارشون بزنین همراه سوت بلبلی. آخه خدایا عروسی مگه چه بدیی داره.به این خوبی و خوشی.همه اش هم آدم خوشحاله.جون مادرت دیگه مرگ و میر راه نندازی دنبال ما ها.جون شما دیگه اعصاب مصاب نمونده برامون.بذار یه ذره خوش باشیم قربون شکل ماه مهربونت برم من. و اما ادامه اتفاقات... دیروز با جوجه خان رفتیم آزمایش ازدواج.بعد چون من تا ۳ روز قبلش نباید استامینوفن می خوردم ازم آزمایش نگرفتن و گفتن آزمایش اعتیادت مثبت کاذب میشه.قراره شنبه برم برای آزمایش.اَه اَه اوق.بدم میاد جلو یکی بشینم بـ.ـشـ.ـاشم.خیلی مسخره است.چرا همه چیز و با آزمایش خون مشخص نمی کنن؟جوجه خان که رفته بود کلی التماس یارو کرده بود و آخرش هم یارو ناظره رضایت نداده بود که.اینم دیگه با هزار بدبختی کارش و کرده بود.اومد بیرون تعریف کرد انقد خندیدیم دیگه دل درد گرفتیم.بعد ما تا ساعت ۱۱:۳۰ هیچی نخورده بودیم هنوز.بعد معلوم شد که فقط جوجه خان که آزمایش خون داشته باید ناشتا میمونده.ولی رفتیم یه عالمه شیر و کیک و شیرکاکائو خوردیم در عوض. بعدش هم که طبق معمول تو شرکت کار پیش اومد بدو بدو اومدم شرکت و کارام و ردیف کردم.جوجه خان دفعه ی پیش که اومده بود پیش دائی طبقه ای که من هستم نیومده بود.این دفعه اومد و اتاقم و دید.انقدر هم قربون صدقه ی خودم و میزم و صندلیم رفت دیگه شورش و درآورد.اصلا یه جوری که معلوم بود مسخره میکنه قورباغه خان.بهش میگم مسخره آخه صندلی قربون صدقه داره؟ میگه آخه تو با نیم وجب قد و بالا وقتی میشینی رو این صندلیِ پشت بلند خیلی با نمک میشی بعدش هم هنوز سیر بودیم دیگه گفتیم ناهار نخوریم و بریم سراغ بقیه ی خریدامون.چون کفش و کراوات و این چیزای جوجه خان مونده بود.رفتیم عینهو این عقده ای ها خرید کردیم.اولا که رفتیم فروشگاه یاس که تو هفت تیره.بدک نبود.قیمتاش هم مناسب بود.۲ عدد بلوز ال سی من و ۲ عدد بلوز دایموند خریدیم خیر سرمون برای جوجه خان برای عقد و عید و این حرفا.و قسمت جواد تر قضیه اینجاست........ ۶ تا هم ست کراوات و پوشت خریدیم به نظرتون کدوم آدم عاقلی تو یه روز ۴ تا بلوز و ۶ تا کراوات میخره؟ البته یکی از کراوات ها رو برای باباش خریدیم هاااا.یه کمی تبرئه شدیم.اندازه ی یه نقطه. بعدش خسته و کوفته رفتیم خونه ی ما و غذامون و برداشتیم چون باید میرفتیم به مامان بابام که بهش میگیم مادرجون یه سر بزنیم.آخه ۳ روزه از کربلا اومده هنوز دیدنش نرفتیم.دیگه جوجه خان هم اومد و اونجا هم کلی باعث افتخار من شد انقدر کمک کرد و مهربونی کرد. مادرجون هم براش از کربلا یه انگشتر آورده بود با نگین دُر نجف که من شخصاْ خیلی بهش ارادت دارم.انقدر از این کار مادرجونم خوشحال شدم که نگو.اصلا منو سربلند کرد پیش جوجه خان چون خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و گفت مادربزرگت به فکر من بوده.برای خودم هم یه لباس خیلی خوشگل آورد که البته مجلسی نیست ولی خیلی نازه و در مواقع خاصِ دلبری آدم میتونه تو خونه بپوشه.برای مامانم هم برای اولین بار یه پارچه ای آورده بود که از قشنگی لنگه نداشت.این دفعه مامانم رو حسابی تحویل گرفته بود. الهی بگردم مادرجونم روز اولی که اومده خونه و داشته سوغاتی ها رو باز می کرده به عمو میگه برای مصطفی بلوز خریدم هرچی میگردم نیست.بعد همه اینجوری نگاش می کنن بعد دیگه از خونه ی مادرجون که اومدیم ساعت ۱۰ بود.فرشا رو از قالی شوئی آورده بودن و ما تنها نمی تونستیم پهن کنیم و جابجا کنیم.جوجه خان تا جایی که می تونست کمک کرد و نذاشت به من و مامان فشار بیاد.از این اخلاقش خیلی خوشم میاد.وقتی خودمون دوتایی هستیم مثل یه بچه است.همه اش باید نازش و بکشم و کاراش و بکنم.ولی وقتی تنها نیستیم کاملا مثل یه مرده و نمیذاره من یا هر زن دیگه ای کارای سنگین بکنه و خیلی تو همه ی کارا همکاری و کمک می کنه.این اخلاقش خیلی خوبه و دعا می کنم روز به روز بیشتر بشه. وقتی داشت میرفت یه کیسه پر از شلوار لی پاره پوره هم بهش دادم چون خشتکاشون پاره شده بود و برد بده رفو کنن برام.آخه حیفه و خیلیاش نوئه هنوز ولی نمیدونم چرا جنسا اینجوریه.حالا ازم قول گرفته که وقتی اونا درست شد فقط اونا رو سرکار بپوشم و شلوار خوشگلام و نگه دارم تر و تمیز. تا آخر شب هم با مامان و خواهر گرامی حرف زدیم و دیروقت خوابیدیم ولی صبح سرحال بیدار شدم. خدایا شکرت.چی میشه هر روزِ ما مثل دیروز با آرامش و خوشی بگذره.البته می دونم که باید خودمون سعی کنیم.چَشم رو چِشمم.شما هم راه بیا با ما. البته نه اینکه دیروز هیچ مشکلی نداشتیم ها ولی زود حلشون میکردیم و نذاشتیم مشکلات روزمون و خراب کنن.راه خوبی بود در کل. پارچه هم خریدم برای شنل روی لباسم و دادم خیاط بدوزه.گفتم یه جوری بدوزه که به درد لباسای دیگه هم بخوره.الآن از کارای عقدمون هیچی نمونده و خدا رو شکر همه رو انجام دادیم.فقط اگه این مامان جان من یه کمی استرس وارد کردنش رو کم کنه خیلی بهتر تر میشه.انقدر استرس داره بالاخره دیروز تبخال زد. از کارای شرکت هم دیگه چیز زیادی نمونده و میتونم راحت باشم از این به بعد و بهش فکر نکنم.فقط یکی دوتا کار کوچیک مونده.خدایا دائی رو راضی کن بهم مرخصی بده که به خونه هم بتونم برسم.آخه خونه تکونیمون مونده و مامان هم فقط دور خودش میچرخه. فعلاْ وای پریشب چه طوفانی اومد.من که تا ۵ صبح نخوابیدم از ترس.خیلی صدای خفنی میداد. بعد صبحش نمی تونستم از خواب بیدار بشم.نرفتم سرکار و به توصیه همکار گرامی خودمو زدم به مریضی.با جوجه خان قرار گذاشتیم که بریم امروز کارامون و انجام بدیم.مثل سفارش حلقه و زیرلفظی و گرفتن نامه دفترخونه و این حرفا. خلاصه به دفتر خونه نرسیدیم و در مقصد اول جروبحث و اینا کردیم. کدوم پدر بیامرزی گفته دوران نامزدی شیرینه؟ما که بعد از نامزدی روز خوش ندیدیم به خودمون.انقدر که دعوا و جار و جنجال ها زیاد شد.گاهی وقتا حق با جوجه خانه و گاهی وقتا با من.پریروز اومد خونمون و با مامان رفتن کل انباری رو تمیز کردن.چقدر خوشحالم که یه مرد دم دست مامان هست و کاراش و انجام میده.الهی بگردم منم که اصلا به خودم تکون نمیدادم که یه کمکی بکنم.نشستم و کارتون رنگو رو دیدم.خیلی بامزه بود.مخصوصا اون جغدا.ولی آخرش نفهمیدم با اون دختر مارمولکه به هم رسیدن یا نه. بعدش دیگه اینکه جمعه صبح هم رفتم استخر تنهایی.یعنی به خواهر گرامی و زی گفتم که هیچ کدوم نیومدن منم گفتم کان لقتون خودم میرم.رفتم و حالش و بردم و کلی آروم شدم.حالا خوبه آروم شده بودم و دیروز دعوا کردم البته اینم بگم که شروع کننده ی دعوا من نبودم ها.ولی خوب منم بعد از اینکه از همدیگه جدا شدیم خیلی دیوونه بازی درآوردم.خلاصه که تا امروز صبح هم سر و سنگین بودیم و من میخواستم یه جوری بهش بگم که عصبی بودنش به خاطر به هم ریختن کار و اینا رو درک می کنم و سعی کنم آشتی کنیم.ولی بازم اون پیروز شد و پیش دستی کرد. قربونش برم که انقدر منو بدعادت کرده.دیگه اینکه کمربند هم براش خریدیم برای کت و شلوارش و منم ناخون مصنوعی خریدم طبق معمول.یه مغازه تو پاساژ رضا هست که من اینو میبینم دوست دارم همه ی ناخوناش و بخرم. برای ۲۵ هم وقت گرفته بودم برای ناخون کاشتن که یادم افتاد ۵شنبه آخر ساله و باید بریم سرخاک بابا اینا. خیلی وقته که خواب بابا رو نمی بینم.دلم یه ذرررررره شده براش ولی فکر کنم اون دیده جوجه خان دیگه رسمی شده قهر کرده نمیاد به خوابم فیلم one day رو هم با خواهر گرامی دیدیم.خییییییییلی قشنگ بود.داستان یه عشق بود که ۱۸ سال طول کشید تا به هم برسن.خیلی باحال و بامزه بودن. دیگه کار مهمی نکردم.فقط ۲ روز جوجه خان اومد خونمون که کلی خندیدیم. آها اینو تعریف کنم براتون.۵شنبه مامان گفت من میخوام برم خونه ی خاله فریبا با بچه ها تو بمون و محمد و نگه دار چون خونه اش کوچیکه.گفتم میشه جوجه خان هم بیاد؟گفت آره ولی کار بد نکنین هاااااااا پدرمون و درآورد.یعنی رسما پوستمون و کند.آخرش هم ۱۰:۴۵ خوابید و مامان اینا ۱۱ رسیدن.دیگه با جوجه خان بیخیال شده بودیم و میخندیدیم فقط.تازه من چقدربه خودم رسیده بودم مثلاْ.دیگه برای مامان اینا که تعریف کردم دلشون از خنده درد گرفته بود.آخه این بچه فسقلی هم انگار میفهمه چی به چیه. راستی اونایی که انگشتر نشونم رو دیدن...... زیر لفظی و حلقه ام هم یه چیزی تو همون مایه هاست.یعنی شبیه هستن و هردوتاشون هم دوباره یاقوت دارن.البته سفارش کردم زیاد سنگین نشه.جوجه خان آخه بچم ورشکست شده گناه داره.اون مامانش هم دریغ از اینکه به روی خودش بیاره.حتی یه بار هم منو دعوت نمی کنه خونشون.خوشم نمیاد ازش. اصلا هرچی میگذره بیشتر پی میبرم به اینکه همه ی مادرشوهرا.....همه که نه.....بیشتر مادرشوهرا بدجنس و نچسب هستن.این که مهربون بود این شده بقیه رو خدا به دادشون برسه.البته مهربون که عرض می کنم یعنی اینکه با پنبه سرمیبُره.همچین آروم و بیصدا کار خودش و می کنه.خیلی آب زیر کاه و زبله.منم سر به سرش نمیذارم چون حوصله ی جنگیدن ندارم. عمو اینا امروز از کربلا میرسن و به زودی باید بریم و برای تالار قرارداد رو ببندیم.به مامان گفتم لازم نیست بریم خونه ی عمه دیدنشون.فقط به مادربزرگ یه سر میزنیم.آخرین بار خوشم نیومد از کارشون اما فعلا تا بعد از عقد باهاشون آروم برخورد می کنم که یهو نکنه به کادوهای عزیزم آسیب برسه اه انقدر بدم میاد تولدم تو عیده.........ممکنه مامان زرنگ جوجه خان عیدی که میاره به حساب کادوی تولد هم بذارهوخدا به دادش برسه اگه این کارو بکنه.منم قشنگ تو روش میکم ما هم ازین به بعد یه کادو درسال براتون میخریم میذاریم برای همه ی مناسبت ها.یعنی اگه این کارو بکنه حقشه که همین و بشنوه. بعد دیگه هیچی دیگه. فعلا همینا تا بعد آخ چقدر دلم واسه جوجه خان تنگ شد یهویی.همه اش میگم این مراسم زودتر فقط بگذره و تموم بشه راحت بشم.که این درگیریهامون هم کمتر بشه.خیلی بده که به خاطر یه مراسم اینجوری شده روابط.البته تقصیر بزرگتر ها هم هست ولی خوب چکار میشه کرد دیگه اول اینکه قبل از این پست قبلی یه پستی بود به اسم اسکار که یادم رفته بود ثبتش کنم و ثبت موقت بود.الآن ثبت کردم اگه دلتون خواست برین بخونین. بعد اینکه الآن رفته بودم داشتم عکسای روز بله برون رو نگاه می کردم.دیدم چقدر اونجا رنگم بازه.یعنی پوستم صافه و رنگم شفافه ولی این چند وقتی انقدر حرص و جوش خوردم عینهو زغال اخته شدم باز.سیاه.بعد جوش هم زدم.نمی دونم قدرت خدا چرا آدم هروقت یه اتفاق مهم قراره تو رندگیش بیفته انقدر اعصاب و روانش به فنا میره. روابط **** هم که افتضضضضضضضاح.اصلا یه چی میگم یه چی میشنوین ها.نمی دونم چرا اینجوری شدیم ولی خوب دست گلمون درد نکنه در کل. دیروز رفتم ۳/۴ تا کتاب خریدم باز.۲تاش در مورد روابط زناشوئی و اینه که چطور بفهمیم همسرمون چی میخواد.انقدر از این آدمایی که از این کتابا میخریدن بدم می اومد.به نظرم آدم های احمقی بودن که خودشون نمی دونستن باید چکار کنن و دست به دامن کتاب میشدن.ولی در کمال شگفتی این کتابا به شدت برام جذاب شده.ناگفته نماند که هنوز خرید این قسم کتاب رو قبیح میدونم ها.جوری که زمان خرید لای ۲/۳ تا کتاب دیگه قایمش کرده بودم کسی نبینه چی خریدم بالاخره تصمیم گرفتم فردا برم اپیل.آخه می خواستم برای عقد برم.دیدم الآن من بیشتر شبیه مردا شدم تا جوجه خان.حق هم داریم با این وضعیت رابطه**** اسف باری داشته باشیم.بعدش اینکه تو لباس عقد اصلا پام معلوم نیستش که این همه دارم حرصش و می خورم.دیگه زنگ زدم و برای فردا وقت گرفتم.جوجه خان هم جهت اذیت کردن اینجانب دقیقا روز خرید حلقه رو ۵ شنبه تعیین کرد الآن همون لاکی که فریبا برام آورده زدم.نمی دونم نارنجیه یا سرخابیه یا چی.... فقط هرچی هست فسفریه.البته مامانم بهش میگه فلورسنت.من که آخرش از این چیزا سر درنمیارم. آخ گفتم فسفری یاد شال گردن سبز فسفری بچگی هام افتادم.سال دیگه حتما یه شال و کلاه فسفری واسه خودم می بافم. انقدر دلم خواب میخواااااااااد. یه نظر خواهی.شما اگه جای من باشین برای عقد موهاتون رو رنگ نمی کنین یا رنگ می کنین یا هایلایت؟ این ۳ گزینه روی میزه.شما برین و فکر کنین در موردش و زودی هم خبر بدین. راستی چه خبر از خرید مرید عید؟ رنگ سال که نارنجی رو به قرمزه ولی شنیدم رنگ لباسای عید تو ایران بیشتر سبز لجنی و ایناست.خیلی جالبه چون قبل از اینکه اینو بشنوم از یه کیف و کفش ست خوشم اومده بود که سبز لجنیه و خیلی جیگره.فقط بدیش اینه که کفشش تخته و پاشنه نداره و یه پاشنه دار باید خودم بخرم ست کنم باهاش.ولی خوب یه کم گرون میشه. در مورد رنگ لباس و اینا هم بنویسین دیگه خودتون که بدونم چه گلی بگیرم به سرم دیگه چه خبر؟ وقتی یه عکس تو پستت باشه ۳۰/۴۰ تا خاننده پیدا می کنی. وقتی عکس نیست ۳/۴ نفر مسخره است....نه؟ برای تی تی عزیز : آخه عزیزم شما اینجا رو میخونی....درست.نظر هم میذاری......درست. ولی من سعی کردم خیلی وضح و روشن برای همه بگم که به ایمیل نمی تونم رمز بفرستم و حتما باید وبلاگ داشته بشید.شما چرا اینو بی احترامی برداشت می کنی؟من به خیلی از دوستان قدیمی تر از شما هم توصیه کردم که این بار حتما باید وبلاگ داشته باشن تا رمز بگیرن و اونا هم به من لطف داشتن و وبلاگ ساختن. شما هم یه کمی خودت رو جای من بذار.این کارو می کنی؟ این روزا همه جا خبر برنده شدن اصغر فرهادیه و دست گرفتن اون مجسمه ی خوشگل اسکار توسط یک ایرانی. اینجا چطور؟ من به همون یه خط بسنده می کنم.بقیه دوستان به حد کمال نوشتن در این مورد که خوشحالیم و دستت درد نکنه و این حرفا خُب منم همین طور اصغر آقا برسیم به خودمون : دیروز مثلا قرار بود بریم و محضر ببینیم و نامه بگیریم دیگه.۷حوض با جوجه خان قرار داشم.ایشون یادشون رفته بود شناسنامه بیارن یعنی باید میکُشتمش دیگه مسلماْ.اما نکشتم که.آرامش خودم رو حفظ کردم و گفتم اشکالی نداره بیا یه چرخی بزنیم ببینیم چی می تونیم بخریم.طبق معمول هیچی نخریدیم و فقط حرف زدیم.این بار خیلی آروم حرف زدیم.این بار که من بیشتر کوتاه اومدم خیلی بهتر بود. این بار نگفتم مامانت اینجوری و اونجوری.....آخه هرچی نشستم پیش خودم فکر کردم دیدم اونم گاهی حق داشته که ناراحت بشه ولی به رو نیاورده.مثل شبی که بله برون بود و ما جوجه خان رو پیش خودمون نگه داشتیم و بعد دائی صیغه رو خوند.اونا حق داشتن ناراحت بشن بیچاره ها ولی اصلا به رو هم نیاوردن.دیدم اگه ما جای اونا بودیم یه قیافه ای واسه عروسه می گرفتیم که همچین معنی مادرشوهر و یادش بیاد.بعد دیگه ناراحتی هام رو گفتم بدون گوشه و کنایه و جوجه خان هم گوش کرد.گاهی دفاع کرد و گاهی هم حق و به من داد.با اینکه دیشب چکمه پوشیده بودم و با اون همه پیاده روی دهن سرویسی مزمن گرفته بودم ولی از نظر من دیشب شب خوبی بود.بعدش هم رفتیم میوه و وسایل سالاد و اینا خریدیم.دختر عمه و عمه ام خونمون بودن.جوجه خان اومده بود تو پارکینگ و مثل زمان دوستی یواشکی بوسم میکرد.وای خدا این بوسا چقدر می چسبه.هرچند لحظه ای و کوتاهه.مثل برق گرفتگی میمونه الآن با خیال راحت عکس خودم و جوجه خان رو که تو مترو گرفتیم رو زدم گوشه ی مونیتورم و هی نگاش می کنم.ای قربون اون مهربونیه نگاهت برم جیگرکم. دیشب دست خالی برگشتیم ولی از نظر رابطه ای تونستیم خیلی منطقی باشیم و این وحشی بازی های اخیر رو نکنیم.از نظر مالی هم یه کمی باهم مشکل داشتیم که من هرچی حساب و متاب می کردم درست نمیشد که اونم حل کردیم. میخوام دیگه واسه همه چیز غصه نخورم.چرا باید دوران قشنگ نامزدیم رو خراب کنم واسه این چیزا.این چند وقت همه اش به فکر این بودم که عیدی چی میارن و نکنه آبروم بره و این حرفا ولی فکرش رو که کردم دیدم واقعا مهم نیست.نه اینکه بهم بی اهمیتی بکنن عین خیالم نباشه ها ولی من دیگه دخالت نمی کنم.بعدش هم آخرشب دختر عمه ام که معرف حضور هستن(سعادت که خیلی هم شر و شیطونه) وبرای بله برون اومد کمکمون کرد گفت یادته واسه اون شیرینی روز بله برون چه جیغ و هواری کردی؟ من رفتم قیمت گرفتم دیدم اون شیرینی خشکی که اونا آورده بودن یه چیز مخصوص بود و با روغن کرمانشاهی درست میشد و خیلی گرون تر از همه ی شیرینی های مغازه بود و کلا مخصوص این مراسم هاست.من بازم شرمنده شدم که چرا اون روز اونقدر سر جوجه خان جیغ کشیدم که چرا انتخاب خودمون رو نخریدن.بعد سعادت گفت من فکر کردم اینا بی سلیقه ان که تو انقدر حرص می خوری ولی وسایل و که آوردن دیدم همه چیز خیلی با سلیقه بود و خوشم اومد پس تو دیگه کاری به کار اونا نداشته باش و بسپر به خودشون به جای اینکه هی خودت رومشغول کنی. الآن تنها نگرانی که دارم پول آرایشگاهه لباسم رو دوباره دیشب پوشیدم که ببینم یه وقت برام گشاد و تنگ نشده باشه.یه کوچولو گشاد شده بود که البته بد نبود و خلی هم مانکنی شده بود تو تنم.خیلی هم مورد تشویق خاله فریبا قرار گرفتم. آخ آخ یادم رفت بگم.مامانم یه خاله داره که همسن خودشه و امریکا زندگی می کنه و اینا از بچگی با هم خیلی رفیق بودن.این چند سالی که فریبا میاد و میره خیلی با ما رفیق شده و هر دفعه برامون چیزای خیلی باحالی میاره سوغاتی.بعد مادربزرگ جوجه خان که می اومد ایران من کلی مسخره اش می کردم که خجالت نکشیده ورداشته یه تی شرت برات آورده سوغاتی؟تازه تو نوه بزرگه هم هستی و این حرفا. فریبا الآن دوباره اومده...........آقا از شانس بد ما این دفعه فقط برام یه لاک و یه تی شرت آورده برای خواهر گرامی یه کتونی آدیداس و یه کاپشن بی بی آورده.این مارک be be که من تو ایران اصلا نمیشناسم اونجا خیلی معروف و گرونه.بعد من الکی به جوجه خان گفتم این کاپشنه مال منه خیلی بدم میاد از این کار ها ولی خفن داشتم ضایع میشدم دیگه رو نکردم که.انقدر هم از دست این فریبا و حرف زدن هاش می خندیم که نگو.خیلی با مزه است.عاشق محمدرضا گلزاره.هرچی بهش میگم خاله این یارو خیلی خزه و این حرفا میگه الا و بلا من عاشقشم.خیلی خوشگله و باحاله و این حرفا.برای فیلم کما هم که گلزار رفته بود اونجا فریبا رفته بود دعوتش کرده بود خونه اش و میخواسته بوسش کنه دیگه فریبا کلی از لباسم تعریف کرد و گفت خیلی خوب شدی و اینا.بعد من کیف و کفشم طلائیه کیفم رو هم گرفته بودم دستم.برگشته میگه با همین دسته خره میخوای بری تو سالن بعد احساس نشون دادن این زن فکر می کنین چطوریه؟ با همون حالت مغرور امریکایی که روی مبل لم داده برگشته میگه خوب بابا قشنگی برو زودتر از جلوی چشمم گم شو احمق جان دارم فیلم می بینم دیگه زیادی حرف زدم و تعریف کردم. فعلاْ چرا هیچ لعنتیی هیچی نمی نویسه؟ از ساعت ۲ بیکارم و اعصابم خورده.البته نه مثل همیشه که عین دیوونه ها میشم ها این دفعه از دلتنگی اعصابم خورده.چون دیروز جوجه خان و ندیدم.بهش زنگ زدم و گفتم زودتر بریم گفت نمیشه.خخخخخخخخخ تُففففف الآن کسی از اینجا رد بشه میگه دختره کم داره.یا اعصابش ورده و رواننیه و شک داره......یا بازم اعصابش خورده و روانیه منتها این دفعه دلش تنگه هر کاری کردم امروز یه نموره دلبری کنم نشد.از صبح که خوش و خرم بودم و اینا و اصلا هم گیر ندادم.جوجه خان هم مهربون و قربون صدقه و اینا.خوب مثل همیشه....ولی من همه اش فرشته مهربون بازی درآوردم که بیشتر باهام حرف بزنه یا بیاد بریم بیشتر بگردیم اما نشد که نشد. الآن هم البته همون حس های مسخره ی شک و اینا رو دارم ها ولی بهشون اجازه بروز نمیدم و میخوام از ذهنم دورشون کنم.میخوام تبدیل بشم به همون دختر آرامش بخش قبل از فوت بابا. بعد از اون همه چیز عوض شد...ورق برگشت.تا اون موقع هرچی من خوب بودم و آروم بودم و کنار می اومدم جوجه خان دیوونه بازی می کرد.بعد از اون موضوع جامون عوض شد.اون سنگ صبور شد و من شدم اون الاغه که هی جفتک میندازه.هِی قهر کردم.....هی بهانه گرفتم....هی بی احترامی کردم....هی شک کردم.... و اون هی کوتاه اومد.کوتاه اومدنش باعث شد من هر روز پامو جلوتر بذارم.اما دیگه بسه.یعنی به خودم اومدم دیگه.نمیخوام اونجوری باشم.میخوام دوباره آروم باشم.بی استرس....بی اعصاب خورد کنی...بی شک و تردید.... میتونم........میتونم.........میتووووووننننننننننننم اَه خدا چرا نمیگذره این دو ساعت؟ ببینم....تابلوئه که الکی دارم می نویسم که سرم گرم بشه؟ از اون طرف هم دارم اس بازی می کنم.که گیر ندم به جوجه خان.چه بدبختی شده ها.زن خوب بودن هم سختی هایی داره. یادتونه روز شمار ۶۰ روزه گذاشتم بعد از اون دعوای کذایی؟ که بعدش بیان خاستگاری؟ الآن اصلا باورم نمیشه که همه چیز گذشته و ۲۰ روز دیکه عقدمونه........ میخواین یه روز شمار هم واسه اون بذارم؟دق بدمتون...... خواهر گرامی یه دوست صمیمی داره تو آرایشگاه که از دبیرستان باهم دوست بودن.بعد دختره یه دوس پسر لواسونی داره.به زبون لواسونی باهم حرف میزنن میخندیم.حالا ما خودمون هم زیاد بلد نیستیم ها. مثلا اگه یه جمله رو بگن میتونیم بگیم چی میشه اما وقت حرف زدن نمیشه.زیاد هم فرق نداره ها.ولی فحش های مخصوص خودشون رو دارن که تهرانی ها اصلا معنیش رو نمیفهمن و خیلی باحاله.فکر کن این به اون پسره فحش میده مثلا بعد باهم غشششششششش میکنن از خنده بعد دوستش همینجوری مات نگاشون میکنه.اینا رو که واسه من تعریف می کنه کلی میخندم. . . یه ذره اس بازی می کنم یه ذره می نویسم رشته کلام از دستم در میره.همین الآن با ندا اس میدادیم یاد قدیما که بابام بود افتادیم.که ما می رفتیم ازش اجازه می گرفتیم که خونه عمو علی اینا بمونیم.بعد همین الآن تو این حال خوش که با زحمت از صبح واسه خودم ساختم یه تری زدم که نگو. برم به یه کار دیگه برسم تا روانی نشدم خبر دارم خدایی درحد لالیگا. عقدمون افتاد ۲۶ اسفند.شب.تو یه تالار نزدیک خونمون.یه تالار معمولی و کوچیک ولی خُب برای عقد خوبه.رفتم غذا و ایناش رو هم دیدم.که خوب بود.پرسنلش هم مهربون بودن.البه شاید اولش بود مهربون بودن بعد دیگه خبر اینکه دیروز با جوجه خان رفتیم برای داداشم کت و شلوار خریدیم.انقدر بهش میاد آدم دوست داره درسته قورتش بده. عکاس و فیلم بردار و اینا نگرفتیم چون پول اضافه بود دیگه.فقط این صبر و حوصله خانواده ی جوجه خان داره منو حرص میده.آرایشگاه رو هم رفتم دیدم.هنوز ۱۰۰٪ نشده ولی شاید همین جا برم.میخوام خیلی معمولی باشم و خیلی عروس وارانه نشه.چون اصلا خوشم نیومده بود از عقد پسرعمه ام که زنش عین عروس شده بود. دیشب هم جوجه خان برای تولد محمد یه کیک کوچیک گرفت و اومد.انقدر این بچه خوشحال شده بود که باور نمی کرد اصلاْ.کلی رقصید و خوشحالی کرد.منم که از دیر اومدن جوجه خان عصبانی بودم دیگه با این خوشحالیش آروم شدم.بعدش هم رفتیم خونه ی مادرجون برای دیدنشون.همه باهم دارن میرن کربلا.قرار بود ۸ ام برن که افتاد به امروز.اونجا یه ذررررررره.....دقت کردین فقط یه ذرررررررره گیر دادم بهشون.آخه قراره اولین وعده عید رو همه اونجا باشن و دومین وعده رو خونه ی عمه ام که شوهرش مرده و امسال اولین عیدشونه. گفتم خوب چرا پارسال کسی خونه ی ما نیومد؟با یه حالت طلبکارانه.بعد مادرجونم گفت چون من پسرم مرده بود و بزرگتر بودم.عمه ام هم گفت هرکاری شما راحتین بکنین.منم گفتم مسلماْ همین کار رو می کنیم و اخمام رفت تو هم و عینهو بابام خودمو عین بخت النصر کردم.جمع همه ساکت شدن و عموم با حالت سوت زنان یعنی این مامان من گاهی یه کارایی می کنه مرغ پخته شاخ درمیاره.تو اون قوم شوهر که میدونه هرچی بگه ۱۰ تا میخوره باهاشون بحث می کنه و مارو مجبور میکنه که جلوشون بایستیم. یه تصمیم هایی هم برای عید دارم.میخوام بعد از سال تحویل بریم به مادرجون سر بزنیم و نه ناهار و نه شام خونه ی هیچ کدومشون نریم.اونا خودشون به اندازه ی کافی از نبودن ما ناراحت میشن.منم همون موقع میگم که عمه گفت هرکاری راحتین بکنین.حالا دارم براشون باز این مامان من نمیذاره من اینا رو ادب کنم که.هی کوتاه میاد جلوشون بعد که من آروم میشم دوباره یه چیزی میپرونه منو عصبی می کنه از اونا. اصلا عید امسال رو دوست ندارم.نمی دونم اول جوجه خان با خانواده باید بیان پیش ما یا اول ما باید بریم پیش اونا.خر تو خره کلاْ.از اینور هم که استرس مهمونی بازی های بعد از عقد.یعنی بعد از عقد فقط ۴ روز برای تمدد اعصاب وقت دارم.اونم آدمی مثل من که انقدر از الآن استرس گرفتم. همه هم بهم استرس وارد میکنن و بد رو بدتر می کنن.مامانم که اصلا آروم کردن بلد نیست که.فقط بلده همه چیزو شور کنه. اصلا نمی دونم دارم چی می نویسم.خیلی حام بهتره از اون نظرا که داغون بودم ولی از نظر شخصی خیلی تو فشار هستم و احساس می کنم شکاک و دیوونه شدم چون هرکاری جوجه خان می کنه من بهش شک می کنم. این موضوع اصلا تو رابطه ی ما نبود ولی جدیدا دارم شور همه چیز رو درمیارم.دست خودم نیست.اعصاب و روان نمونده برام خواهر فکر می کنم بابا هم خیلی خوشحاله.......... مشکل مالیم از یه جایی که فکرش و نمی کردم حل شد......... خدایا شکرت......... بوووووووووس روز تولد بابا که رفتم پیش جوجه خان و تا جایی که می تونستم با اخلاق سگیم عذابش دادم. فیلم پیشنهاد بیشرمانه رو بالاخره برام پیدا کرده بود و داشتیم میدیدیم.من عاشق این فیلمم.بعضی جاهاش هم بغض می کردم.کلا هم اعصاب مصاب درست درمون نداشتم ولی دیروز صبح که رفتم حموم اومدم بیرون دیدن اس صبح بخیر داده اونم خفن مهربون.کلا خوب شدم این نیش لامصبم باز شد.بهش گفتم بیا بعد از ظهر بریم دوربین بخریم.تا اومد یه ذره مخالفت کنه دوباره اون روی شیطان صفتم آخه بالاخره قرار شد با پولای شاباش بله برونم یه دوربین بخرم.آخه نداریم و از این به ببعد نامزدیم دوست داریم هی عکس بندازیم دیگه.از این و اونم دوست ندارم چیزی قرض کنم. کلی تحقیقات کردم و اینا و قرار شد کانن بخرم.کلا هم ۳۰۰ تومن داشتم. راستی تعریف نکردم واسه شاباش چی شد؟ وقتی خانواده ی جوجه خان رفتن بچه پول تو جیبش نداشت که بخواد به من شاباش بده.خانواده اش هم ماشاا... بی فکر. بعد به خواهر گرامی گفتم ۱۰۰ تومن برد گذاشت تو کابینت دستشویی و جوجه خان رفت مثلا دستشویی و یواشکی برداشت و اومد.بعد که رقصیدیم شاباش داد و گفت ۱۰۰ تومن طلب تو. که جمعش میشد تقریبا همون ۲۷۰ دیگه.بعد چند روز پیش طلبش رو به جا آورد بچم. منم که فکرامو واسه دوربین کرده بودم.رفتیم دفتر مرکزی و آدرس فروشگاه رو دادن.رفتیم فروشگاه.گفت از اون مدلی که شما میخوای فقط نقره ای داریم.منم گفت یه مدل سونی دارم که قابلیت هاش عینا مثل همینه و قیمتش یه کوچولو گرون تره اونم به خاطر اینه که یه رم ۴ روش داره.بعد هی ما این یارو رو بالا پایین کردیم تا بالاخره ازش این حرفا رو بیرون کشیدیم که گفت عکسای کانن واقعی تره ولی سونی به عکساش رنگ و لعاب میده و وقتی کنار هم بذاری قشنگ تره اونی که با سونی انداختی. بعدش هم قابلیت عکاسی پانوراما داره.ولی از این هم فقط صورتیش رو داریم.رنگش عین رنگ گوشیم بود.منم گفتم باشه همین سونی ولی رمش رو مابه التفاوت پولش رو میدم ۸ بهم بدین. خلاصه اینجوری شد که زوج جوان جوجه ای صاحب یک عدد دوربین ۱۶ مگاپیکسل سونی به رنگ صورتی شدند فقط بدیش اینه که من با دوربینای کانن تا حالا کار کردم و راحتم ولی این منوش یه ذره فرق داره و دیشب همه اش داشتم باهاش ور می رفتم تا ببینم چی به چی میشه خلاصه.آخرش هم درست دستگیرم نشد.باید برم پیش یکی که وارده تا همه چیزش رو قشنگ یادم بده. البته همه تنظیماتش رو فعلا گذاشتم رو خودکار تا یاد بگیرم چطوری باید باهاش کار کنم. منوش رو هم فارسی کردم تنظیمات این سخت تره از کانن ولی خوب به نظرم بهتره.یادم نست ولی فکر کنم اسم مدلش w570 باشه.حالا اونایی که خبر دارن از این چیزا این مدل سونی بهتره که ما خریدیم یا مدل a3300is کانن؟ نمی دونم چرا دلم نمیاد از اینجابرم.حتی یه وب دیگه هم درست کردم ولی اینجا رو دوست دارم انگار.بهش حس خونه ی خودم رو دارم. پست ها رو هم دوست ندارم رمزی کنم.فقط عکسا رو. ولی برای کسایی که همیشه می خونن میگم بعد از یه ماه کل پست های اون ماهو رمز دار می کنم هااااااا این مثلا تهدید بید امروز سومه.منم احتمالا 26 عقدمه.ولی هنوز هیچ برنامه درست و درمونی نداریم.میبینین ما چقدر آدم های با برنامه و باحالی هستیم؟ کلا گفتم بدونین آخ جون عید که یه عالمه عیدی میگیرم.به علاوه عیدی جوجه خان.تازه تولدم هم هست همه اش پول جمع کنیه پ.ن : انقذه از این سیب قرمزا بدم میااااااااااااد که نگو.آدم سیب گاز میزنه میجوه خود سیبه تموم میشه پوستش میمونه تو دهن آدم عین کاغذ کیک یزدیه پ.ن ۲ :راستی دیروز سفیرای آسیای جنوب شرقی دعوت بودن شرکتمون.بعد اینا نرفتن غذا بگیرن که..... از این کوفته برنجیا بود اوشین میخورد...همونو عین کیک یزدی ریخته بودن تو او کاغذا.بعد یه چیزایی هم مثل حلوا بود.... بعد یه غذایی هم بود که مرغ و گوشت و سیب زمینی رو نمی دونم با چه کوفتی پخته بودن نمی تونستی بخوری.برنج نداشتن اصلا.ما همه اش منتظر بقیه اش بودیم.فکر کردیم اینا پیش غذاست.لامصبا یعنی انقد دلاشون کوچیکه؟ حالا خوبه سوشی موشی ندادن بخوریم.من یکی که از بوی ماهی خام حالم به هم میخوره.دیوونه ان انگاری.یا کلا نیششون تا بناگوششون بازه آدم لوزالمعده شون و می بینه یا انقدر اخمو هستن که سلام میدی جواب نمیدن.منم هرکی جواب نمی داد رومو اونور میکردم و محلش نمی دادم والا.............گفتم اینا که عقل و بار درست درمون ندارن که.هر جنبنده ای رو کباب می کنن میخورن.یهو نکنه سوسک به خوردمون بدن. تولد باباست کادو چی میتونه باشه؟ جز یه خیرات و یه فاتحه و یه بوسه از راه دور.......... با جوجه خان اولین باره جوجه خان میاد اونجا و اولین باره که با هم ملاقات می کنن دلم برای اون لحظه که نشنش بدم و بگم این بابامه می ترکه یاد اون روز و شبای بد افتادم چقدر سخت بودن چقدر طولانی بودن خدایا کمکم کن هر وقت یه چیزی میخرم برای مراسم..........هر وقت یه حرفی میشه..............هر وت به لباسا و کفشام نگاه می کنم با خودم میگم اگه بابام بود چقد خوشحال می شد از دیدن من تو این حال هر روز یه چیزی می خرم هر روز فکرم و رت می کنم هر روز می نویسم اما هیچ روزی نمی تونم جلوی این بغض لعنتی رو بگیرم خدا.............................سخته به بزرگی خودت قسم سخته بدون اون واسه زندگیم تصمیم بگیرم سخته بخوام بشینم ای سفره عقد و نتونم بگم با اجازه در و مادرم اگه بود وقتی خرید می کردم و میاوردم خونه خوشحال میشد....اما نگاه نمی کرد.عادت نداشت زیاد نگاه کنه کیف و کفشای زنونه............به لباسای زنونه میگفت خوب میپوشی می بینم فقط از اون لبخند های قشنگش میزد و همین طوری که خیره بود به تی وی یه کم سررش و تکون میداد و میگفت مبارکه بابا جان یعنی مردی به اون خوبی تو دنیا وجود داره؟ مرد واقعی وقتی محمد و می بینم که ناخودآگاه بعضی حرف زدن ها و رفتاراش عین باباس تنم میلرزه.خوشحال میشم. مامان میگفت دیروز انقدر بابام بابام گفته دیوونه ام کرده میگفت یه روز گریه میکرده می گفته من بمیرم برم پیش خدا........برم کربلا پیش بابام نمی دونم چرا همه اش میگه برم کربلا پیش بابام حرف زدنش...........قربون صدقه رفتنش.......لجبازی و یه دندگیش................غرورش..............همه عیییییین بابامه. یه وقتایی یه چیزی میگه من و مامان و خواهر گرامی فقط لبخند می زنیم و همو نگاه می کنیم. از اون لبخند می فهمیم همه چیز رو یعنی دیدی؟؟؟ انگار بابا داره حرف میزنه............لحنش عییییییییین اونه.فقط بابا جمله هاش تحکمی بود.بدون هیچ پس و پیشی......رو حرفش نمیشد حرف زد اما محمد زبون مارو بلده.خرمون می کنه.بابا وقتی میخواست خرمون کنه که مثلا شتش رو بمالیم یه چشمک می زد و یه لبخند و ما با رضایت تمام حاضر بودیم جونمون رو هم بدیم الآن محمد یه آجی جون که میگه..........یه خواهش می کنم که میگه با اون چشمای خندونش همون حس و داریم خدایا چقدر خوبه که محمد رو داریم هر چند سندرم دانه (منگله.........عقب افتاده.......یا هرچی که شماها میگین) اما دوت داشتنیه...............سرشاره از یه حس خوب.........آرامش خونمونه........همه چیزمونه اگه قرار باشه تو دنیا فقط و فقط یه نفر و انتخاب کنم اون محمده.........با اون لجبازی هاش که مادرزرگم میگه عین باباته تو بچگی هاش خدایا سخته این اشکا رو کی جواب میدی خدا جون........شایدم من دارم جواب میدم.........چیکار بوده که جوابش این بوده؟ ولی بازم شکرت شکرت که بابامو گرفتی خودت بشو بابای من بغلم کن بهم تبریک بگو واسه عروسی لبخند بزن آرومم کن با وجودت خداااااااااااااااااااااااااا
![]()
آدم وقتی مرض داشته باشه همینه دیگه.
.
.منم عین اون حیوون نجیبی که بهش تی تاب میدن هی ذوق مرگ میشدم و اعتماد به نفسم میرفت بالا.خیلی خیلی خوب بود.مخصوصا اینکه عاشق رنگ لنزم شده بودم.حالا تو عکسا میبینید یه رنگ خاصی شبیه نارنجیه.آدم یاد فیلم توییلایت می افته.
.خدا وکیلی شما تا حالا کدوم مادر دامادی رو دیدین که همون روز عقد تازه بره لباس بخره.
.فکر می کنید دائی چه ساعتی رسیده باشه خوبه؟
.عاقده انقدر کیف کرده بود که نگو در حدی که کلی دعامون کرد و این حرفا.جوجه خان هم که اومد بهش میگفت قبول باشه
.
.یعنی یه لحظه همه هنگ کردن دیگه.
اونم بوسم کرد.عمه ام میگفت خوب کاری کردی چون دختره اصلا حالش داشت بدمیشد از نفس تنگیه حسادت.منم حال میکردم
.بعدش دیگه من یه ذره رقصیدم و جوجه خان واسه شاباش یه ۱۰۰ دلاری داد بهم.همه به شدت شروع کردن به تشویق اونم جوگیر شد و هرچی پول تو جیبش بود و شاباش گرفته بود داد به من
.این قسمت مالیش از همه باحال تر بود.اصلا آدما این پولو که میدادن بهم من جیگرم همچین خنک میشد که نگو
.آخه کلی خرج تالار و عقد و اینا شد.
.راستی تو فامیلای ما بجز کل خانواده که ۴ برابر کادو دادن مادربزرگ هام هم طلا دادن.یعنی مامان بابام یه پابند خوشگل طلا داد و مامانِ مامانم هم یه دستبند داد.هیچی دیگه اینم از طلاهامون.راستی بهتون گفته بودم که برای زیر لفظی یه گوشواره سفارش داده بودیم که عین حقله ی نشونم بسازن؟همون جوری یاقوت کبود.
.سنجاقا از سرم در نمی اومد که.دیگه گریه ام گرفته بود.آخرش عمه ام سرمو گذاشت رو پاش و یواش یواش سنجاقا رو درآورد.حالا دلم نمی اومد آرایشم و بشورم که.باورم شده بود که تا آخر عمر همین شکلی می مونم
.آخه خیلی باحال بود.
.خدا وکیلی چه بنیه ی داره این دائی ما واسه کار.اصلا این بشر عشق کاره.کارو ازش بگیرن دور از جونش پس می افته.
و اما بعد
![]()
.شام هم خونه ی دائیش بودیم.من برای چیدن شام و اینا حتی کمک هم کردم ولی نه اونقدری که زیاد از حد باشه.یعنی نه بی ادبی کردم که بگن دختره از خود متشکره نه خیلی زیادی کار کردم که کوزت و تِناردیه بشیم با مامانش![]()
ما از اون خانواده هاشیم دیگهههههههههه
(انقدر با جوجه خان این جمله رو میگیم و بهش می خندیم)
.چقدر بده که نیم تعونم صریح بگم منو دعوت من
.البته شاید هم گفتم فقط چون شوهرش زیاد مارو دوست نداره میترسم پیش ما شرمنده بشه و دلم نمیخواد مجبور بشه دلیل و اینا بیاره برای این موضوع.
![]()
ها ؟ چیه ؟ فعلا دیگه عکس بی عکس
![]()
.
.نمی دونم چی میخوان بیارن.ولی فکر کنم برای تولدم جوجه خان میخواد اون سشوار چرخشیه رو بخره که باهم دیدیم.هرچی گفتم بذار خودم بخرم گفت نه.فهمیدم حتما میخواد برای تولدم بخره ولی اینجوری روزای اول عید ندارمش که
.حالا ببینم چجوری می تونم راضیش کنم که نخره اونو.
و اما بعد
(یعنی ما بیریختیم دیگه؟)
ولی خوب دیگه همه چیز داره و می ارزه.میوه و شیرینی و کیک هم که با ما نیست که غصه بخوریم.![]()
![]()
.منم گفتم کی؟ بابامو میگی؟ والا تا جایی که یادمه همه ی غریبه ها از بابای من میترسیدن.گفت حالاااااااااا.شستم خبر دار شد که بابا با این هم یه شکار رفته حتماْ بازم طرفو مرام کش کرده سهم شکار خودش و داده بهش.
.ولی اشکال نداره.خیالی نیست.این چند روز اعصابم آروم باشه اونور از دوم عید هم حاضرم بیام.
.فکر کنم منظورش خنده دار بود
.آخه راس میگه صندلیم دو برابر خودمه ولی خوب آخرش هم این میز و صندلی ها به کسی وفاااااااااااااا نکرده.آره داداش.
.بعدش هم یه جفت کفش مردونه و یه جفت اسپرت برای جوجه خان خریدیم و لنگه ی کتونی اسپرت جوجه خان رو هم برای من خریدیم.مال اون مشکیه و مال من سفید.انقذه بامزه اسسسسسسست.خوب دیگه اگه اسکل ندیده بودین خوشحال باشین که الآن دیدین
.![]()
![]()
.بیچاره تازه یهو یادش می افته که چی به چیه.خیلی سعی می کنه که به روی خودش نیاره....مخصوصا پیش ما ولی یه وقتایی قشنگ بی تابی اش رو حس می کنم.کاشکی شرایط اینجوری نبود و بابا هم الآن تو همه ی این خوشی ها شریک بود.انگار بعد از بابا مراسمات ازدواجی به خونواده ی ما رو آورده.البته خدا رو شکر.بهتر.ولی کاشکی اونم بود.هرچند که اگه بود با خونسردیش کلی حرصمون میداد.قربون اون خونسردیت برم من بابایی جون خودم.
.
.خوب من چیکار کنم که بیاد؟
.منم تو دلم گفتم تا منظورت از کار بد چی باشه.خلاصه با جوجه خان رفتیم خونه و مامان اینا رفتن.آقا ما هرچی سعی کردیم این بچه رو که همیشه ساعت ۸ میخوابه بخوابونیم مگه راضی میشد؟
.بعدش حسابی برای عید تکلیفمو باهاشون روشن می کنم.
.
.بعدش گفتیم اشکال نداره نزدیک عید بازار تا دیروقت بازه.ما هم که میخوایم بریم پیش همون آقا جواد جیگر خودمون.پس الکی حرص نخوریم.
![]()
![]()
.خیلی گرون شد آخه.خدا کنه جور بشه و همون جایی که وقت گرفتم و دوست دارم بتونم برم.![]()
.(نیست که بقیه ی مارکا رو میشناسم و اصولا آدم مارک ازی هستتتتتم)
.گلزار گفته خانوم اینجوری دیگه منو تو ایران راه نمیدن.فکر کنم تو دلش داشته می گفته وای ولم کن جون مادرت ما همین جوری سوژه هستیم.
.گفتم نه بابا اینو میدم به یکی که پروژه جمع کردن و به زور گرفتن شاباش ها رو از دست مردم اجرا کنه و حواسش هم باشه هرکی نداد بره شخصا از کیفش برداره خوب حتما طرف فراموش کرده دیگه وگرنه من که عین ماه میمونم باید خفه کنن خودشونو.
.کلا فریبا وقتی به کسی میگه احمق یا بی شعور طرف بایید به خودش بباله چون حتما خیلی دوستش داشته که اینجوری حرف زده.همیشه وقت حرف زدن با آدمای محبوبش فحش میده.مثلا منو تو آشپزخونه فرض کنین که دارم با زحمت براش سالاد درست می کنم بعد از یه روز کاری سخت....میگه دختره ی احمق سالاد واسه چی درست می کنی؟من نمیخورم بابا
.بعد من می فهمم مثلا خیلی الآن دلش به حال من سوخته و لطف و از خود گذشتگی نشون داده
.
![]()
.......اِی خبرت بیاد با این دلتنگیت.![]()
![]()
![]()
.
پاشد رفت تو آشپزخونه و بعدش هم به من چشمک زد و اینا که مثلا همه چیز آرومه و من طرف توام و اینا.بعد مادرجونم شروع کرد خـ.... مالی و اینا که اشکالی نداره ما روزمون رو عوض می کنیم و اینا که من محل نذاشتم و پاشدم رفتم دستشویی.موقع خداحافظی هم گفت حلال کن منو گفتم این چه حرفیه و دیگه موضوع رو کش ندادم.![]()
.بچه یهویی برق ما گرفتش اونم ۲۲۰ ولت.قهر کردم و با جیغ و هوار رفتم از پیشش.شب هم باهاش حرف نزدم.
رو نشونش دادم گفت میام.
از هر وسیله نقره ای کلا متنفرم.ماشین نقره ای....گوشی نقره ای....دوربین نقره ای.
.
.انقدر از این بابت خجالت می کشم که نگو.من کلا از اینکه منو گوشیم یا دوربین فارسی باشه خیلی بدم میاد و احساس بی سوادی بهم دست میده.![]()
![]()
.وای خدا چه حالی میده این یکی دوماه.![]()
.زن سفیر فیلیپین که دعوتشون کرده بود خودش همه رو درست کرد.حالا ما ۴ تا مهمون دعوت می کنیم سریع سفارش میدیم از حانی بیارن برامون.حالا غذاهاشون چی بود مثلاً؟
.اون وسط مسط غذاها هم همه اش دنبال سوسک موسک بودن
.
| Design By : Night Melody |



