روز سرنوشت

 

مهربان یار نازنینم

مهر نگاهت را می پرستم که مرا به آرامشی عمیق فرو می برد.وگرمی دستانت را که به من اطمینان می دهد.وزیبایی گفتارت که مرا همواره سرخوش می کند.

عزیز بی بدیلم با حضورت در زندگیم رنگی تازه به سراسر هستی بخشیدی و آغوش امن تو ماوای من شد و بریدم از هرچه زشتی و ناپاکی است.

دوست داشتن را در لحظه لحظه هایم جاری کردی و خود شدی اهورای سرزمین رویاهایم.

تو را در عـشـق آنچنان شیفته یافتم که وصفش به کلمات نتوان کرد و خود را در درکش ناتوان دیدم.

قلبی پاک از خدا خواستم و آن نازنینم  ...   مهربان ترین..زیباترین..عـاشـق ترین..سرمست ترین و البته پاک ترین قلب دنیا را به من ارزانی داشت.

تو بودی که دستم را گرفتی و حرف به حرف عـاشـقـی را به من آموختی.از دلتنگی گفتی.واز سادگی نگاه عــاشــق و حرارت دل مـعـشـوق و هر آنچه که می دانستی به آن محتاجم.

و اینک...این منم.پرنده ای مست که به سوی سرنوشت بال و پر گشوده ونمی هراسد از هرچه پلیدی است و گاه نگرانم از آنچه باید می بودم و نگشتم.

عزیزترینم...خدا را شکر می گویم که قلبم از آنِ توست و قلب مهربان تو از آنِ من.

و روز میلاد زیبایت را تبریک می گویم.

جون من این دلاور هـ سـ تـ ـه ای رو تو پیوندا بخونین.

به پست قبل هم توجه ویژه مبذول فرمائید.

رسانه

این پست یه دل نوشته ی سیاسی اجتماعیه.هرکی دوس نداره زحمت خوندن به خودش نده.مستقیم بره سراغ پی نوشت ها.

گاهی وقتا انقد حرصم درمیاد از بعضی ها که نگو.دلم می خواد پامو بذارم بیخ خرشون و یه شیشه نوشبه مشتی مهمونشون کنم.

 مثل وقتایی که این رسانه مثلاْ ملی داره در مورد بازگشت شکوهمند شهرام امیری حرف میزنه اون بعضی ها بد جوری میان تو نظرم.البته از بحث سیاسی خسته ام و حوصله اش رو ندارم اصولاْ.اما این قلیان احساسات دیگه دست خود آدم نیس که. والا داستان از این قراره که یه بابایی همین جوری به خاطر اینکه آمریکا خیلی کشور بد و بی فرهنگ و عقب مونده ایه یه جوری پیچوند که بره اونجا(منم جای اون بودم همین کار و می کردم.چون بعضیا تو کشور ما خدایی حرز میرن.حیفه اینجا باشن)بعد یارو رفت و این آمریکای خونخوار هم پذیرفتش.یهو صدا از همه جا در رفت که یکی دیگه هم از ایران فرار کرد و این حرفا.سربازای امام زمان(که نمی دونم چرا انگار اسم امام زمان هم به گوششون نخورده)رفتن یه اتوبوس از خانواده این بدبخت و دستگیر کردن بردن پیک نیک کهریزک.اونم تو کشوری که آزادیش نزدیک به مطلقه خودشم.بیچاره دید این گُه خوریای اضافه و پیشرفت و اینا به جوون جماعت ایرانی نمیاد این بود که به غلط کردن افتاد.بابا لامصبا سگم باشه خانوادش و دوست داره.رفت گفت آقای آمریکای خونخوار من می خوام برگردم کشورم.آقای آمریکای خونخوار هم از اونجایی که آزادی تو کشورش اصلاْ وجود نداره گفت راه باز جاده دراز.خودت خواستی اومدی حالا هم نمی خوای برو.مگه کسی جلوتو گرفته.کیف و بند و بساطش و دادن دستش گفتن برو بچه جان.برو خونتون خانواده ات و نجات بده.هرچند خودت به فـ.ـاک عظما میری.یارو پسره گفت برم به درک.نمیشه که یه جماعتی با فـ.ـاک برن ما نریم.حداقل بریم با هم خوش باشیم اونجا.

چی می گفتم؟

آها داشتم می گفتم که وقتی یه دروغ های خیلی ریزی از این مستر رسانه میشنوم دلم می خواد اونی که ازش متنفرم و همه هم میشناسنش دمِ دستم باشه.سگ صفت بی شرف و دیگه اصلا نمی تونم نگاش کنم.قبلاْ ها که همش سعی می کردم روشنفکر باشم  هرجا که اون میرفت حرف مفت می زد نگا می کردم و سعی می کردم دید خوبی داشته باشم.هم واسه اینکه نظراتم غرض ورزانه نباشه هم واسه اینکه در مورد کسی که نمی دونم کیه نظر نداده باشم.آقا ما هرچی گشتیم دریغ از یه کلام حرف حساب که از دهن این آدم دربیاد.منم دیدم پت و مت نگا کنم سودش بیشتره تا این.حالا باز این رهبرمون یه چیزی.دو تا کلمه ادبیات و شعر و شاعری سرش میشه* خدا وکیلی. حالا بقیه اش بماند چون سرش بحثه و منم تو این زمینه تخصص ندارم پس اظهار نظری نمی کنم.

*به جون خودم راس میگم.شوخی موخی نبود.تو ادبیات تبحر دارن ایشوووون.

پ.ن:هنوز نمی دونم واسه تولد چکار کنم.گُه گیجه ی مزمن گرفتم.این ویوالدی هم اومده مثلا نظر داده.بابا جان اگه اینجوری باشه که هر روز تولد جوجه خانه پس.

پ.ن ۲:امتحان اخلاق اداری هم دادیم.نمی بینی چقده با ادب شدیم؟

پ.ن ۳:آقا من هرچی سعی می کنم خودمو بزنم به اون راه این مامان جوجه خان هِی در لفافه و تو پاکت و این حرفا به ما تیکه میندازه.دیگه چقد خودمو بزنم به کوچه علی چپ که نفهمیدم مثلاْ.شیطونه میگه اون روی سگم بالا بیاد.

پ.ن ۴:خوشم اومده از پی نوشت نوشتن.باحاله.ناراحتی نخون خُب.ناراحتم نیستی که هیچی

پ.ن ۵:میگم دیدین این وبلاگایی که میرن اینور اونور سر میزنن هِی میگن باحالی به من سر بزن؟ من از اونا در حد الفنون بدم میاد.نمی دونم چرا انگاری مثِ اون آدمو خر فرض می کنن.

پ.ن ۶:آها یادم اومد.امروز هخم امتحان بورس دارم.

پ.ن ۷:بسه دیگه خسته شدم.دستشویی هم باید برم تو این اوضاع.

پ.ن ۸: باشه دیگه رفتم چرا دعوا می کنی خُب؟

خدافظ بابا

تولد

بیست و هشتم تولد جوجه خانه.راستش نمی خوام کادو بگیرم براش.اما نمی خوام که همینجوری فِرتی بگذره.تصمیم دارم اگه پول دستم اومد دوتایی بریم آتلیه یه عکی خوب کوچولو بندازیم که فقط صورتامون معلوم باشه بعد بدم همون و واسه هردوتامون رو گردنبند استیل بزنن.فکر کنم جالب بشه.از یه طرف یه هدیه است تقریباْ.از یه طرف هم چون واسه خودم هم می زنم زیاد پررو نمی شه. از هرکی که اینجا رو می خونه خواهش می کنم نظرش و بنویسه.ببینم بالاخره چه خاکی بریزیم تو این سر.

این حالا یه طرف قضیه است.طرف سنگین تر قضیه هم اینه که بیست و نهم هم تولد دختر خاله جانه و تو جیب ما پشه پشتک وارو  میزنه.موضوع دختر خاله جان که جدی هم هست.حالا باز به جوجه خان نمی خوام کادو بدم.اما به دختر خاله جان صد درصد باید کادو بدم.خداییش هم خجالتم میاد یه چیز ضایع بدم.اون همیشه تولد من سنگ تموم میذاره(اَنتر خودت حق نداری در این مورد نظر بدی.آره با تواَم دختر خاله جان)البته ملاک قیمت نیست اما مهم اینه که بدونه واسه من مهمه و مهربونیاش و می بینم.

کلهم زدیم تو فاز بدبختی

مصائب جوجه

پنج شنبه اصولا روز خوبی بود.صبح که رفتم مامان اینا رو دیدم که دو هفته ای می شد ندیده بودمشون.بعدش هم که کلاس داشتم که کلا با این کلاس خیلی حال می کنم خصوصاْ که با جوجه خان همکلاسی هستم.خوب تا اینجای ماجرا خوب بوداااا.یهو اَن زده شد به همه چی.تو دانشگاه حراست به حجابم گیر داد و خودم یه کم دعوا کردم.دیدن حریف من نمیشن رفتن رئیس کل حراست و آوردن که اونم کم آورده بود پیشم.حالا بماند که چطوری با حرف خرابشون کردم.یهو دیدم جوجه خان با تیریپ لاتی خفن از ته سالن اومد.حالا هرچی من اصرار می کردم که بیا بریم می خواست انتقام بگیره.خلاصه که نیم ساعت کلاس و از دست دادیم ولی یارو خوب ادب شد چون آخرش هم حق با ما بود.حالا شما فکر کن من تا شب استرس دعوا رو داشتم.هِی به جوجه خان گفتم می ترسم بیان با دستبند ببرنمون که ضعف می کرد از خنده ولی خودش هم هیستریک شده بود.همه چی اینجا تموم شد و ما سعی کردیم خودمونو آروم کنیم ولی خدا سر گرگ بیایون نیاره.فک کن مهمونیت که به هم خورده هیچ...نشستی داری یه فیلم باحال می بینی یهو برقا بره.ساعت ۱۲ نصف شب.تو این گرما دستمون هم به هیچ جا بند نبود.کلی پلیس بازی در آوردیم که کسی جوجه خان و نبینه و کل ساختمون و دنبال فیوز برق گشتیم دیدیم اشکال از داخل ساختمون لعنتیه.هیچ کاری نتونستیم بکنیم.تا صبح از گرما نیم پز شدیم.خواهرم که تا صبح دو بار گریه کرد از گرمادیگه خودت ببین چه اوضاع درامی بود.منم که تا خود صبح حتی نذاشتم جوجه خان بهم دست بزنه بعد صب بیار شدم داد و بیداد می کنم که چرا تو دیشب منو ول کردی به امون خدا اونوری خوابیدی.حالا هرچی بدبخت توضیح میده که من خواستم بغلت کنم گفتی گرممه گوش ما بدهکار نبود.بعد از ظهر هم برگشتنه از کلاس یه دعوا در حد لالیگا زدیم به رگ که کل محل خبردار شدن ما دعوا کردیم.همه ی بدبختی ها رو ینجا نگه دارین تا روز بعدش که شنبه بود.ما با خالم اینا رفته بودیم لواسون.مصیبت بعدی این بود که من کلا از پیک نیک بدم میاد منو از صبح تا بعد از ظهر به زور بردن گردش همش هم می گفتن طبیعت و نگاه کن لذت ببر.نمی دونستم چجوری بگم من از طبیعت اصصصصصصصصصصلاْ خوشم نمیاد.شبش هم که با هزار مصیبت برگشتیم تهران.چون بابا می خواست خونه باغ بمونه آژانس هم پیدا نمیشد.صبح روز بعدش بعد از چند روز سختی کشیدن چی می چسبه؟

آفرین یه دوش باحال بگیری و بری سرکار.ولی وقتی بری ببینی آبگرمکن خرابه جون من سکته نمی کنی از عصبانیت؟

خوب دیگه بدبختی از این بیشتر؟ کلا ۲/۳ روز خیلی سخت رو گذروندم.

اما این دو روز از یه لحاظ دیگه هم خیلی برام سخت بود.من و جوجه خان خیلی خفن وابسته شدیم به همدیگه.عصبی میشیم وقتی همو نمی بینیم.ولی باور نمی کنی اگه بگم لحظه به لحظه عاشق تر میشیم.نه فقط من.هر دوتامون.چون عاشقی رو تو چشای هردومون می خونم.گاهی می ترسم از این اوضاع

می فهمی؟

تقصیر بقیه است

یعنی بعضی وقتا آدم اصلاْ دست و دلش به نوشتن نمیره.فک کنم اپیدمی شده.ویوالدی که دو هفته ای هست چیزی ننوشته اصولا هم وقتی می نویسه من اولین نفرم که کامنت میذارم فک کنم از دست من عاصی شده فرار کرده .هیولا که قدیما زود به زود آپ میکرد هم الآن تاقچه بالا میذاره.انتروپوید هم که داره میره صفاسیتی تازه اُرد هم داده که براش وبلاگش و سرپا نگه داریم.یکی نیست بگه برادر من ما خودمون هم دوپینگی ادامه حیات میدیم.گلامور که خیلی نوشته هاش و دوست دارم که این تزش خفه اش کرد ولی دعا می کنم زودتر کاراش روبراه بشه چون من عاشق عاشقانه نوشتناشم.علی کرمی هم که حال می کنم با نوشته هاش(حالا دهنتو ببند مگه حال کردن تو یه چیز خلاصه میشه؟)جدیداْ یه جوری شده.قبلاْ ها یه مدل بی خیالی بود دوست داشتم.الآن انگار اهمیت میده به همه چیز اما اهمیت خوب که نه. بعد دیگه طلبه زد هم که نیست کلا یعنی یه چند وقتی میشه این هیولای ملعون* اسمش و از پیونداش پاک کرده حوصله ندارم بگردم پیداش کنم.اصولا مرض بدیه این اعتیاد به وبگردی.بعد مرض بدترم اینه که نمیام اونایی که دوست دارم و بذارم تو پیوندام.یعنی نمی دونین با چه مشقتی باید صد هزارتا وبلاگ و باز کنم تا به اونایی که دوست دارم برسم.با این موضوع هم از قضا خیلی حال می کنم.کلاْ نمی دونم چرا من با همه چی حال می کنم................ای باباااااااا.......شکر خوردم اصلاْ.حال نمی کنم.خوب شد منحرفا؟    دیگه الآن بقیه رو یادم نمیاد زیاد. همینا فک کنم رو من هم تاثیر گذاشته دیگه.فک می کنم منم باید کـ... کلاس کاذب بذارم.بعد آها این دختره که با ما همشهریه...چی بود اسمش؟.... آها آنی دالتون و میگم اونم سیاسی نوشتن هاشو بیشتر دوست داشتم.مث زمان انتخابات پارسال.این پسر ۲۰۰ تونیه هم بزرگ شده جدیداْ مث قدیما نیس مخصوصاْ از اون پست های تختخواب ۲۰۰ تومنی دیگه نمیذاره.

دیشب جوجه خان رودل کرده بود دلتون نخواد تا می تونست بالا آورد.حالا هرچی من میگم بذار بیام ببینم چه مرگته من به این چیزا حساس نیستم گوشش بدهکار نبود.خلاصه اینکه ما تا خود صبح غلط زدیم و از اینور به اونور شدیم و خوابمون نبرد.نگران بودم براش مثلاْ. یه سیگاری آتیش زدیم * و یه کمی بازی های موبایلمون و زیر و رو کردیم.

دیشب شام باقالی پلو با مرغ درست کردم که واقعاْ عالی شده بود.آخه همیشه واسه جوجه خان که آشپزی می کنم تِر می زنم به همه چی.چند دفعه است استرسم کم شده بهتر شدم.

اوضاع سهمی که خریدم زیاد روبراه نیست نتیجتاْ خودم هم روبراه نیستم.البته خدا رو شکر چون من وقتی روبراه نیستم هم از دو سوم آدمایی که میشناسم شادترم.مُخ ندارم که.شیرین عقلم فک کنم.

* هیول داداش به دل نگیری ها.گفتم دور هم خوش باشیم

*قسمت سیگاره خیلی حال داد چون جوجه خان فقط میذاره من براش روشن کنم.منم حرص سیگار می گیرم.دیگه خوابش برده بود دلی از عزا در آوردم.حالا بماند که طبق معمول فحش می دادم به اونایی که سیگار و درست کردن چون چشم آدم میسوزه هِی هِی.

پ.ن : بی پولی هم فشار آورده.هرچی به جوجه خان میگم بیا بریم یه میلیونی دست و پا کنیم میگه به ما نمیدن.مگه ما چیمون کمه؟خدا رو شکر اضافه نباشه کم نیست.

ادامه نوشته

یک عدد جوجه ی سیاه

شدم عین کاکا سیاه.بهم میاد البته.مخصوصاْ صورتم که کمتر سوخته ولی کلا عجیب غریب شدم.ولی خدا وکیلی رفتم استخر کلی به خودم امیدوار شدم.بابا این پسرا نمی دونن زیر مانتوی این دخترا چه خبره.از ۱۰ نفر یه نفر یا دو نفر شاید خوش هیکل بودن.اونم خوش هیکل به معنی واقعی کلمه نه.فقط عیب و نقص نداشتن.نمی دونم این آدما پیش خودشون چه فکری می کنن بیکینی می پوشن میاد استخر.تازه می دونم ۹۰درصد جمعیت پسرا آرزو دارن بتونن توی استخر زنونه سرک بکشن.اما برادرای من بهتون پیشنهاد می کنم اصلاْ این کارو نکنین.خدایی از زندگی سیر میشین.من یسره نشستم میگم چاقم و از فرم خارج شدم و از این حرفا هِی جوجه خان میگه تو خوبی.نگو شیطون خبر داره چی به چیه.من تو این چند سال اخیر استخر رو باز نرفته بودم اصلاْ نمی دونستم مردم تو همین ۳/۴ سال انقد قبیح شدن.زشته به خدا از همدیگه هم خجالت نمی کشن.من به جای اونا خجالت می کشیدم(فکر کُُن......من).بعد دیگه هیچ خبر دیگه.مامان اینا رفتن خونه باغ گیلاسا رو بچینن.من و آبجی تنها موندیم.حالا بقیه اش بماند.آها اینو بگم.پریروز با داداش زنداییم یه دعوای مفصلی کردیم.یعنی من که هیچی نگفتم ولی در کمال پلیدی اجازه دادم تا میتونه بهم فحش و دری وری بگه.عاقبتش و می دونستم آخه.حالا در یه فرصتی تعریف می کنم بعدش چی شد.دیشب هم تولد دختر داییم بود که به خاطر اون اَن نرفتم.خوب دیگه همین دیگه.هیچ چیز هیجان انگیزی هم ندارم بگم.بلد هم نیستم نمک بریزم که هی بیاین اینجا به شوق خوندن متن های هنرمندانه ام.

لعنت

دیروز یه روز خاص بود.فک کنم چون امتحان داشتم و شبش نخوابیده بودم و استرس داشتم و می خواستم خودمو سرگرم کنم و یه کمی هوا گرم بود و.. (دیگه دلیل نیست؟)...ایناااا من قاطی کرده بودم.

حالا یه وقت پیش خودتون فک نکنین من از این آدمای حَوَل پسر ندیده ام ولی خوب دیروز برای خودمم جای تعجب داشت که چرا انقد پسرا به چشمم میومدن.اول از همه که صبح داشتم می رفتم شرکت تو راه که قائم مقام و میرفتم بالا یه پسره جلوم بود انقد خوش هیکل بود انقققققد خوش هیکل بود که نگو.دوست داشتم برم خودمو بزنم بهش عین این عمله های میدون امام حسین که از بغلشون رد میشی یه جوری خودشونو میزنن بهت.هِی سرمو انداختم پاید شیطون و لعنت کردم تاثیری نداشت.لامصب یه بلوز تنگ پوشیده بود از اینا که شیکمش ۶تیکه ست.بعد کمر ۷.میدیدی می مردی براش.هِی خودمو سرگرم کردم دیدم نمیشه یاد جوجه خان افتادم و به خودم لعنت فرستادم که چقد پست و کثیفم که یه پسر دیگه به نظرم خوشگل میاد(فقط خوشگل نه چیز دیگه ای).واسه همین تو اولین کوچه ای که رسیدم پیچیدم راهمو عوض کردم.گفتم تا دین و ایمانم به باد نرفته خودمو از این ماجرا خلاص کنم.بعدش رفتم دانشگاه امتحان دادم و سوار اتوبوس شدم که برم متروی میرداماد.یه عمله تو اتوبوس بود(خدا وکیلی عمله میگم به معنی واقعی کلمه)شلوار شیرازی پوشیده بود و بلوزشم گذاشته بود تو شلوارش.خیلی داغون بود خلاصه.ولی از اونایی بود که اگه تو تهران بزرگ شده بود واسه خودش کسی می شد.معلوم بود کُرده(حالا یه وقت به کردا بی احترامی نشه ها فکر نکنین منظور بدی داشتم).از اون کردای غیرتی و باحال .خیلی خوشگل بود.چشم و ابروی مشکی پوست سبزه و جذاب.سیبیل هم داشت از اونایی که علی کرمی داره که من اصولا کشته مرده ی این مدل سیبیلام.هیکلشم که خیلی ناز و خوشگل و خوش تراش بود.با این تیپ نمی دیدیش فِک میکردی قهرمان ژیمناستیکه.یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم عین این آدمای حیض آشغال سر تا پای این موجودو نگا می کنم.خدا وکیلی داشتم با خودم میگفتم یکی باید اینو کشفش کنه.ببره یه دست لباش خوشگل براش بخره و مدل موهاشو عوض کنه عین این فیلما.دیدم داره چپ چپ نگام میکنه.خیلی جذبه داشت خدایی.دیگه زودی رومو اونور کردم و تا آخر مسیر که یه چیزی حدود بیست دقیقه طول کشید حتی صورتمو از دمِ پنجره تکون ندادم.فکر بدی نداشتم ها(به جون جوجه خان).فقط انقد خوش هیکل و خوشگل بود فقط دوست داشتم نگاش کنم.

راستیاتش خیلی بهم برخورد.از اینکه انقد این آدما به چشمم اومده بودن.از خودم بدم اومده بود.بعد فک کردم که خوب زیبایی رو نمیشه نگاه نکرد مثل یه منظره ی خوشگل بعدش خودم به این حرف خودم خندیدم چون عین این مردای ح.ش.ر.ی ندید بدید که میخوان خودشونو توجیه کنن فک کرده بودم.ولی خدایی به جون خودم هیچ منظور بدی نداشتم.

این پست رو هم بعد چند روز حذف می کنم فقط میخوام از همه ی کسایی که اینجارو می خونن(تیریپ خاموش بازی ورندارین جون مادرتون این کارا قدیمی شد دیگه)بپرسم این فکرای دیروز من بده؟یعنی بقیه آدما هم مث منن؟ بعضی وقتا بعضیا به نظرشون میاد؟هم پسرا واضح و قشنگ جواب بدن مث بچه آدم هم دخترا.

ادامه نوشته