آقا ماشین بالاخره ردیف شد.یه پراید 84 درب و داغون خریدم که توقیف هم هست تازه بدهی لیزینگ هم داشته خوابوندنش :دی
این چند روز پدرم دراومد انقدر که رفتم لیزینگ و اومدم.داداشی هم تو تعطیلاته و چون مامان سرکار میره مجبور بودم با خودم ببرمش.امروز بالاخره کار لیزینگ تموم شد و نامه دادن برای شورای حل اختلاف.حالا فکر می کنید چه شورایی آدرس دادن بهم؟اتوبان آزادگان.میدان میوه و تره بار.به عبارتی میدون اصلی تره بار تهران که اصلا شوراش فقط مخصوص خود میدونه.انقدر این میدونه بزرگ بود که نیم ساعت تو اون گرما با بچه گم شده بودیم توش.تازه با وسیله وگرنه اگه پیاده بودیم که باید می مردیم.هرچچچچی فحش بلد بودم تو دلم دادم بهشون.تاکید می کنم ها هرررررچی فحش که از بچگی یاد گرفته بودم.عاخه اینم جا بود مارو فرستادن؟به یارو میگم عاخه اینجا چه ربطی داره به ما ؟ گفت تقسیم کردن لیزینگی ها رو و دیگه شانس شما به ما افتاده.دیگه انقدر تو گرما بودیم رسیدیم خونه مرده بودیم خودمون خبر نداشتیم.اصلا ما کجاااااا...لیزینگه کجاااا...اتوبان آزادگان کجا.خیلی سخت بود به مولا خدایی خوب شد که گذشت.
حالا فردا هم برنامه شاد داریم هنوز.باید آگاهی برم بعدش برای کارت سوخت برم بعدش هم برم برای ترخیص.یکیش خیابون سمیه...یکیش میدون آرژانتین....یکیش اتوبان یادگار امام.
اهه اهه اهه.......این گریه است الآن.یعنی نمی دونم چرا به ما نیومده که مث بچه آدم ماشین بخریم.هی میدوئیم دنبال دردسر انگار.البته با شرایط پولمون همین ماشین فقط می خوند.اون وسط میدون که ولو بودیم با خودم فکر می کردم که اگه بابا زنده بود تا حالا 10 تا ماشین خریده بودم و فروخته بودم.بعد هی به این شانس ت...می صلوات فرستادم.
فک کنم بگیریمش یه دو تومنی هم خرج رو دستمون بذاره فقط واسه اینکه راه بره :دی
ولی دیگه حداقل مستقل میشیم.اینش خوبه.حالا من از وقتی این گواهینامه رو دادن دستم یه بارم پشت فرمون ننشستم.نمی دونم به کی رو بندازم بیاد ماشین و از پارکینگ تا خونه بیاره.خودم که مسلما نمی تونم از وسط شهر تو اون شلوغی بیارمش.باید برسه خونه و تمرین کنیم تا ردیف بشیم همه مون.مامان هم رفته کلاس رانندگی حرفه ای ثبت نام کنه که بتونه بشینه پشت فرمون.قربون ذوقش بشم من که دلش انقد جوونه
واااااااااااااااای یه چیزی الآن یادم افتاد بگم همه مون بترکیم.مادرشوهرم که هرچی زنگ میزد من جواب نمی دادم و گفته بودم گوشیم خرابه.امروز دقیقا وقتی با جووجه خان بودم زنگ زد به اون و جوجه خان هم بدون اینکه بپرسه گوشی رو زارتی داد دست من.میدونه از این کار بدم میاد ها ولی فکر کنم مجبور بود طفلکی.منم یه چپ چپی نگا کردم و زارتی قط کردم.یعنی حال کردین اقتدارو؟بعدم جوجه خان بهش گفت رفتیم تو آسانسور قط شد حالا کارمون تموم شد بهت می زنگیم.دیگه هم نزنگیدیم مسلما.ولش کن دیگه دوس ندارم بهش فک کنم.هر روز هم زنگ میزنه که دعوتمون کنه مثلا.بعد یه سال و اندی حالا یادش افتاده
وای حالا فردا رو بگو.چجوری برم عاخه این جاها رو.یکی تمام طول روز به جای من گریه کنه لطفا.
دیگه چیزی یادم نمیاد ولی یادم بیاد می نویسم.