ماشین و تحویل گرفتم بالاخره.همه ی دیروز رو بین اون جاهایی که گفتم تو رفت و آمد بودیم با جوجه خان.حتی آگاهی شاپور هم رفتیم.منم بسسسیاااار هیجان زده دنبال متهم ها می گشتم.هرچی نگا کردم کسیو ندیدم.از پلیسه پرسیدم پس متهم خطرناکا کجان؟ خوب خیلی ناراحت بودم که ندیده بودمشون.کلی که پلیسه خندید بهم.کلی هم جوجه خان خجالت کشید ولی مهم نیستش خوب منم بهر امیدی رفته بودم اونجا دیگه.به جوجه خان میگم ازین به بعد هرکی حرف بزنه بهش میگم بروووو بالا اون موقع که ما آگاهی شاپور میرفتیم و میومدیم تو مدرسه الفبا می خوندی.تازه کلی فکرم کرده بودم تا اینو ساختم.جوجه خان کلا شاد شده بود دیروز از کارای من.

بعدشم دیگه بعداز ظهر با دایی رفتیم ماشین و آوردیم.اعتراف می کنم با اوصافی که شنیده بودم فکر می کردم ماشینه خیلی درب و داغون تر باشه ولی در کل خوب بود.تر و تمیز بود.هرچند که لاستیکاش مادر بگرید بود ولی کلیاتش خوب بود.فقط خیلی سخت روشنش کردیم چون باطریش خوابیده بود.ولی دیشب واسه اینکه باطری شارژ بشه همگی نشستیم تو ماشین و رفتیم یه دور دوری کردیم و حال کردیم.خدا رو شکر اون قدری که فکر می کردم  داغون نبود رانندگیم.فقط یکی دوبار تو ترافیک خاموش کردم که اصلا به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس و خنده ادامه دادم.

یه موتوریه پیچیده بود جلوم هی ویراژ میداد.منم سرمو از پنجره کردم بیرون گفتم بلد نیستمااااااا حالا خود دانی.بیچاره 2 متر پرید گفت واقعاااا؟ این واقعا و که گفت ما کلا رفتیم رو هوا چون قیافه اش واقعا شبیه علامت سوال شده بود.خلاصه که جاتون خالی کلی تفریح کردیم.

راستی مادرشوهرم برای فردا شب دعوتمون کرده.بالاخره به خودش تکون داد.یعنی من مرده ی این اعتماد به نفسم به مولا.ولی فردا شب به صرف شام اونجا دعوتیم و انشاا... آشتی کنونه.

وای جمعه هم که پیک نیک دعوتیم با ماشین خودمون میریم.ها ها ها