یعنی ضد حال تر از این نمی تونست باشه.

دیشب.....البته دیشب که نه ساعت ۴ صبح نشستم با کلی شوق و ذوق کلی مطلب نوشتم و آی لاو یو پی ام سی و این حرفا تا اومدم ثبت کنم لپ تاپم خاموش شد.یعنی انقدر حرص خوردم که نگو.

بعدش هیچی دیگه اومده بودم بگم که من و خواهر گرامی کل شب رو نخوابیدیم.اولش که تا ۱:۳۰ مهمونی بودیم خونه ی دخر خاله بزرگه ام.همه ی فامیل هم بودن.بعدش هم که بدو بدو اومدیم خونه و تا ۴:۳۰ خندیدیم و حرف زدیم و یادآوری خاطرات کردیم.در کل شب خوبی بود ولی صبح دیگه نزدیک بود با گریه بیدار بشم از بس که خوابم می اومد.

جوجه خان اون شلواری که من دوست داشتم و نخرید.گفت بهم نمی اومد.شلوار لی معمولی خرید ولی من اونو دوست داشتم.اصلا از اولشم این موجود پلید دلش نبود که اون شلوار و بخره و قول میدم حتی نرفته بپوشه.کاشکی خودم  براش خریده بودمش.

کارای بیمه که انجام میدم یه کمی پیچیده تو هم.یه سری کاغذ ماغذ هم گم کردم که خیلی ناراحتم براشون و خیلی اطلاعات مهمی توشون بود.نمی دونم چکار کنم حالا.

ایشاا... وام داره ردیف میشه.یعنی وام و بگیرم یه ماشین درب و داغون می خرم که فقط گاهی باهاش بریم خونه باغ و بقیه اش رو هم کار می کنم باهاش مسلماْ.البته جوجه خان می گفت یه کمی بابام پول لازم داره و ۳/۴ ماهه بهش قرض بدیم.با اینکه پدرشه و من خیلی دوستش دارم ولی دلم به این کار نبود اصلاْ.امیدوارم خودش مثل بچه آدم پشیمون بشه.