جوجه خان همین امروز و فردا داره میره مشهد.دلم نمیاد اذیتش کنم اما دلمم نمی خواد بره.آخه مشهد خیلی خیلی دوره من طاقت نمیارم باباااااااااا.حالا ۲ هفته دیگه خودم میرم بندر عباس محلش هم نمیذارم.سوغاتی هم به شرطی میارم که اونم برام بیاره.وای آخ جون سوغاتی.مامان هم که موقعیت و مناسب دیده می خواد ما رو ببره خونه باغ تو این سرما.از هیچ جا به اندازه این دهات بیخود بدم نمیاد.بر عکس بابام که عاشقشه.دعا کنین بندر جور شه.دلم می خواد برنز بشم.فکر کن همین جوری سبزه هستم برنز هم بشم باید شبا لباس شبرنگ بپوشم وگرنه میرم زیر ماشین.به زودی میام مراسم عذر خواهی از جوجه خان و برگزار می کنم.که اگه یه روز دید اینجا بازه بتونم بگم من از قبل معذرت خواستم.(دنیا رو ببین توروخدا مث هاپو می ترسیم از عشقمون)

پ.ن :از وبلاگایی که هیچی واسه گفتن ندارن مث الآن خودم بدم میاد پس یه شعر می نویسم.البته از شعر نوشتن هم همچین خوشم نمیاد فکر کن شعر بنویسی همش تو یه قالب سیاه.ایششش.حالا به زودی افاضات مرا در وبلاگم خواهید دید.

زیرا که ما خیلی دانشمندیم.

پ.ن ۲: وا شعره رو یادم رفته بود بنویسم.بخونین حالشو ببرین.

قفسم را مشکن

تو مکن آزادم

گر رهایم سازی

بخدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت کردم

بازهم در پی این قلب توام

با تو احساس سعادت کردم

بخدا خوشبختم

تو محبت کن تا عمر هست

من بمانم چو اسیری

به حریم قفست...

 

پ.ن چندم؟ : بغض تو گلومه ولی شما ناراحت نباشید