یه عید دیگه اومد و رفت.یه سال بزرگتر شدیم.یه بهار دیگه رو دیدیم و زندگی همچنان با آرامش گذشته ادامه داره.

ببخشیدا خسته شدم همینی که هست بی ادبی خودم بهتر از با ادبی بی نمکه. آره داشتم می گفتم.مث همیشه بیخود و بی هیچ اتفاق خاصی گذشت.تولدم رو هم تعداد معدودی که واقعاْ دوستم دارن یادشون بود.بعضیا رو دوست داشتم بزنم.سیزده بدر اما از چند سال اخیر بهتر بود.همش تو خونه نبودیم.با خاله و شوهر خاله مامانم که از قضا خیلی جیگر و باحالن بودیم.خانم خوشبختی(دختر عمه ام) و اقوام شوهرش هم بودن که من و بابام تو ورق حسابی سوسکشون کردیم و کلی حال کردیم.بازیش هم خیلی هیجانی بود.با این خوشبختی خانم یه برنامه توپ واسه جوجه خان داریم که می خوایم کلی بترکونیم.حتما اخبارش و اینجا می نویسم.آها تا یادم نرفته بگم که لوله حموم خونمون ترکیده منم بدبخت شدم رسماْ چون از امروز آواره ام.حیف که محلمون حموم عمومی نداره بریم بخندیم.پس اگه اومدین اینجا با یه چرکولک زشت و کثیف برخورد کردین.... به من مربوط نیست چون مسلماْ من نیستم.من بمیرم باید روزی یه بار و برم حموم.خوبه پسر نشدم ها.نه؟

این و همیشه مامانم می گفت.از زمان بچگی و هنوز هم میگه.خوشحاله که پسر نشدم چون فکر می کنه باید سالی به ۱۲ ماه چادر می زدن جلو کلانتری تا پیش من باشن.اگه مثل الآنم عقده حموم هم داشتم که دیگه واویلااااا

پ.ن :جوجه خان خیلی سلام رسوندن.ایشون ۴ شنبه کلاْ گُل کاشتن.فکر کنم تو خاندانمون هم روزی مثِ ۴شنبه واسه هیچکس پیش نیومده باشه.دسته گُل بود که آب میدادن ایشووووون

پ.ن ۲: ۵۰ سالم شده هنوز گواهینامه نگرفتم