یکی که نیست.چند تایی اتفاق تازه افتاده.

اول از همه اینکه چشاتون و باز کنین خودتون می بینین قالب وبلاگ و عوض کردم.یه چند وقتی این شکلی باشه تا ببینیم جواد تر از این گیر میاد یا نه!

دوم اینکه خواهرم با دوماده تموم کرد.به همین راحتی.یادش که می افتم دلم می خواد یه رنگ سیاه بپاشم به همه ی این خاطرات.    می ترسم.از همه چیز.نمی دونم چی بگم.دلم نمی خواد در مورد اتفاقایی که براشون افتاده حرف بزنم.فقط می دونم در حد مرگ ترسیدم واسه خودم و مثل همیشه با دیوونگی تمام هرچی فکر و خیال بود از ذهنم ریختم بیرون.من هروقت یه اتفاق ناخوشایند می افته سعی می کنی تا جایی که میشه بهش فکر نکنم تا زمان عادیش کنه.برای خواهرم اتفاق بدی افتاده.یه عشق دو ساله (بدون حتی یه ساعت قهر)رو از دست داده.خیلی داغونه.نمی دونم باهاش حرف بزنم یا براش دعا کنم.نمی دونم....نمی دونمممم.به حرف کمه اما فکرش رو که بکنی واسه یه بچه ۲۰ ساله دو سال خیییییلی زیاده.

از خودم نا امید شدم. البته هنوز ته دلم همون حس زندگی با طراوت خودش داره می درخشه.من تو سخت ترین مشکلات هم دوست ندارم بازی رو ببازم.اما دلم می خواد این روزا براش زود بگذره.طاقت اشک هاش رو ندارم.

نه..... این قالبه زشته......دلگیره............نمی خوامششششش....گم شو قالب لعنتی

 

پ.ن: خدایا می ترسم.کمکم کن.خیییلی می ترسم.

بعدش : حالش از اون چیزی که فکر می کردم خییییییلی خراب تره.چِت زده اصلا