اندر احوالات عروسی

بله دیگه.داستان از این قراره که ما دیشب عروسی تشریف داشتیم.ولی چشمتان روز بد نبیند به حدی از این آقای داماد تنفر داشتیم که دلمان راضی نمی شد حتی یک آرایشگاه برویم.دلمان برای دختر عمه مان سوخت گفتیم آبرویش پیش فوامیل شوهر نسناسش می رود.ولی تا جایی که توانستیم معطل کردیم . تا ساعت ۳ پیش جوجه خان بودیم.که حالا این هم واسه خودش داستانی داشته بید.که ما نشسته بودیم و اگر فکر کنید که مثل بچه آدم فیلم می دیدیم سخت در اشتباهید که یهو سامان رئیس اینا که داداششون تشریف دارند سعی داشتند در خونه رو بشکنن بیان تو.آخه یکی نیس بگه بچه جان خوب میبینی قفله چرا درگیری ایجاد می کنی.وقتی هم اومده تو خونه نیشش تا بناگوش وازه که مثلا مچتون و گرفتم.من و جوجه خان هم که به آلت خودمان حساب نمی کنیم این چیزها رو.گفتیم سریع برو جیش بوس لالا اونم گوش کرد.مقداراتی خندیدیم و وقتی حس کردیم الآنه که مادر گرام بیان بنده رو به چند قسمت مساوی تقسیم کنن تشریف بردیم.واسه عروسیه لباس هم نخریدم حتی و از اینجا می تونید کاملا بفهمید من چقدر دست و بال کباب کردم واسه این مراسم.اِ اِ اِ.دوماده عکس تکی انداخته داده بزرگ کردن آورده تو سالن.آخه بیریخت تو چیت قشنگه؟(ببخشید تگری زدیم)

بعد دیگه اینکه ما اصلا دنبال ماشین عروس و این جفنگ بازیا نرفتیم.بابام از دست دوماده شکار بود خفن.عموم هم که فقط موقع شام اومد.شما فک کن دائی های عروس اینقدر طرف رو آدم حساب نکنن چی میشه!فوامیل تحفه ی زَهلَم گِدمیش خودش هم زیاد نیومده بودن.به جهنم.به درک اسفل السافلییییییین.آخ چقذه حال میده آدم تو خونه خودش تا دلش میخواد به عوامل بیگانه و د/شمن فحش بده.تازه می فهمیم این مِستِر خا/منه/ای چرا هی به دشمنا فحش میده. تا خونه هم نخودچی خورون داشتیم به حدی که بابای بی سر و صدای اینجانب نیز افاضات فیضی چند فرمودند.

وااااااااااااااااااااااااااااااااای اینو نگفتم براتوووووووووووون.دوستم زنگ زده یه کاره میگه دارم عروسی می کنم.تا همین دو هفته پیش حرف زدیم خبری نبود هاااااااااا.یهو جوگیر شد.ایشاا... خوشبخت بشه.خدایی دختر خوبیه به حدی که جوجه خان میگفت دختر به این خوبی و پاکی  کم دیدم.

همین دیگه.خبر از این بیشتر؟

حالا نظر و بده بیاد

اوضاع عادی می شود

همه چی آرومه   

تو به من دل بستی

این چقد خوبه که

تو کنارم هستی

بجز تو هیچکس نمیتونه منو اینجوری آروم کنه.

دیروز یه عالمه راه پیاده رفتم.دلم می خواست یه چیزی واسه خوم و خودش بخرم.این مغازه های لعنتی ۷حوض چرا ۱۰ صبح بسته ان؟ آخرش یه جوراب خریدم واسه خودم که آرزو به دل نمونم.

چند روز سخت و گذروندم اما حنابندون دختر عمه ام همه از بلوزی* که با جوجه خان خریدم تعریف کردن. و کم کم همه چی آروم شد.

* از کلمه بلوز انقد بدم میاد.به قول حماسه انگار آدم مینی ژوپ پوشیده

پ.ن: دارم می میرم واسه نوشتن.اما هیچی به ذهنم نمیاد که.ای تُف به این روزگار

ادامه نوشته

پوپک و مش ماشالا..

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 

پ.ن:ربط به برنامه دختر خاله هه نداره.ما خوبیم با هم.این منم که روحم از هم پاشیده

ادامه نوشته

بعضیا رو باید کشت.  نوشین ها رو

اَه این آیکونی که یارو موهاشو میکنه کوووووووووووو؟؟؟

اگه جای من بودی چکار می کردی؟

همون دختر خاله تحفه جوجه خان که معرف حضور هستن زنگ زدن فرمودن من شما رو دوست دارم.

آخه این حرفه؟ نه...جون من! دختره نمی خاره؟.

اِ اِ اِ .من و ببین نشستم نگا می کنم ایشون ره به ره تشریف میبرن مهمونی خانوادگی.داشتم میترکیدم دیشب.مخصوصا که هر کاری کردم شماره اش و نداد بهم وگرنه می دونستم چجوری ادبش کنم.

حالا جالب قضیه اینجاست که دختره خودش با یکی هست بازم همه جاش می جنبه.به حدی حرصم دراومده بود که اگه همون لحضه می دیدمش باشد میرفت می مرد.اظهار نظر هم فرمودن آخه...

گفته من با این هستم تو هم با اون باش بعد ما دو تا با هم باشیم گاهی!!! یعنی چی آخهههههههههههه؟؟؟ هااااااااااا؟؟؟

حالا بازم جیگرشو برم که بهم گفت و قایم نکرد.

نمی دونم چطوری خودمو آروم کنم.هر کاری می کنم میاد تو ذهنم.همش فکر می کنم وقتایی که می بینتش چکار می کنه.چطوری نگاش میکنه.اصلا چرا میره جایی که اون هست.

اصلا حال روحی خوبی ندارم.

امروز می بینمت.... باید مطمئنم کنی!

ادامه نوشته

آره؟

غُر نامه :

جدن چرا رو اعصاب من راه میری؟...چرا؟

کاری نداری که نداری....دلیل نداره مرد تا لنگ ظهر بخوابه که.....یعنی چیییییییی؟؟؟ تو میدونی من عصبانی میشم....تو میدونی من چقد بدم میاد.

روز به این قشنگیه منو خراب می کنی دیگه.از کله صبح خوشحالم زنگ می زنم یه ساعت قربون صدقه ات میرم باز میخوابی؟

بعضی وقتا منو به یه موجود وحشی تبدیل می کنی که اصلاْ از بعضی کارات خوشش نمیاد ها.این موجوده نیش هم میزنه(جهت اطلاع). وبه مدت ۲ ساعت تمام خودشو چُس میکنه تو  هم وای به حالت اگه منتشو نکشی.مگه دست خودته؟

 نیم ساعت بعد نوشت : خوب به همین زودی آروم شدم.اما خوب روز به اون قشنگی و شادی که داشتم دیگه نیست دیگه.هنوز منت کشی بیشتر میخوام.نمیمیری که دل منو بدست بیاری

فرداش نوشت: خوشم میاد فقط تو بلدی خرم کنی

چگونه ام من

من از این قالب صورتی و ساده وبلاگم خسته شدم یه کمی.دلم می خواد سبز باشه شاید با یه خورده گل و بته.یا شایدم صورتی و بنفش قاطی.

من از کلاس رانندگی که هنوز شروع نشده حوصله ام و سر برده خسته شدم.

من از اینکه بخوام واسه حقم برم بجنگم یه کمی خسته شدم.

من از اینکه بعضی شبا عصبانی باشم و فحش نثار مادر و خواهر همه بکنم خسته شدم.

من از اینکه بعضی شبا دلم برات تنگ شه و بغضم بگیره خسته شدم.

من از اینکه میگن داره زلزله میاد و می دونم دروغه و از اینکه می دونم دارن یه غلطی می کنن که بدبخت شیم خسته شدم.از همین ترسی هم که داریم خسته شدم.

من از اینکه واسه آینده مون بترسم خسته شدم.

ولی میدونی چیه؟

خوشحالم که تورو دارم چون باهام حرف می زنی و آرومم می کنی.

خوشحالم که تورو دارم چون باهات ورق بازی می کنم و همیشه شرط و می بازم.

خوشحالم که تورو دارم چون پیشت راحتم و هرچی دلم می خواد فحش میدم و می خندی و اصولا تو باعث شدی اینقدر بد دهن بشم.

خوشحالم که تورو دارم چون با هم فیلم زیاد می بینیم و تو همیشه فیلمای جدیدو بهم میدی.

خوشحالم که تورو دارم چون هر وقت پیش همیم یه بازی جدید می کنیم.بازی چُس کردن... بازی به خواب زدن خودمون... یا شاید هم بازی اینکه دوس ندارم بوسم کنی.

خوشحالم که تورو دارم چون بعضی موقع ها وقتی تو بغلتم و آهنگ گوش میدیم ذوق می کنی و فشارم میدی.

خوشحالم که تورو دارم چون هر کی می بینتت میگه چقدر خاکی و مهربونه ولی فقط خودم میدونم چقدر پلیدی

من خوشحالم که یه زندگی معمولی دارم گاهی خسته کننده و گاهی عاشقانه .

خدایا شکرت

ادامه نوشته

دو روی یک سکه

دیشب جوجه جان هدفون تو گوشش بود و داشت آهنگ همه چی آرومه که ظهرش با جوجه خان گوش داده بود و می شنید و واسه خودش میرقصید.اصلاْ تو این دنیا نبود.واقعاْ آرومِ آروم.انگار هیچ غمی تو زندگی نیست و تعجب می کرد که چطور یه همنفس می تونه زندگی آدم و عوض کنه.یه لحظه چشمشو که باز کرد با یه صحنه ای مواجه شد که خشکش زد.نمیدونست چی بگه یا چکار کنه.خواهرش مثل ابر بهار داشت گریه میکرد.اوشون آهنگو قطع کرد و رفت بغلش کرد.کاشف به عمل اومده که بابای آقای دوماد رفته یه جای دیگه واسش خواستگاری.(خوانواده دوماد جان دوست ندارن این دوتا باهم ازدواج کنن.زیرا برای اینکه آبجیه چادریه البته خیلی خوش تیپ و مانکن اسلامی تشریف دارن و خانواده دوماده از اینا که دوس دارن عروسشون و با همه قسمت کنن و همین امر سبب شده که آقا بهرام که پدر دوماد جان تشریف دارن سرشون و انداختن پایین مثل .. بدون نظر پسرشون تشریف بردن با عمه جون که هم دوماده هم خواهره ازش متنفرن حرف زدن)جوجه هه گفت ای دل غافل.جوجه جان این روزا رو می بینی؟ یه روز توهم دهنت همین فِنتی سرویس میشه.خواهره با از خودگذشتگی تخمی ای که جوجه حتی تو مخش هم نمی گُنجه به دوماد جان گفت برو دنبال زندگیت نباید به خاطر من تو روی خوانواده ات وایسی و بعدش تا خود صبح نذاشت جوجه هه بخوابه و عَر زد.تِزِش هم اینه که اگه دوماد جان نمی تونه بگه من این دختر و می خوام و حتی حق نداره واسه زندگیش تصمیم بگیره پس نمیشه بهش تکیه کرد که صد درصد درسته و من باهاش موافقم.آها من که نه. جوجه هه باهاش موافقه.

زندگی رو می بینید تورو خدا؟ آخه این بچه حقشه اینجوری عذاب بکشه؟ فقط به خاطر اینکه دوست نداره همه از دیدن سر و بدنش لذت ببرن؟ البته من خودم میونه خوبی با حجاب ندارم و ۱۸۰ درجه با خواهره فرق دارم اما اینقدر این بچه فرهیخته است و حجابش و دوست داره که هر کسی رو به تحسین وامیداره.اینقدر زیبا لباس میپوشه که از همه بی حجابای خوانواده مون خوش پوش تره اما این تفکرات پوسیده جماعت بی سواد آدمو می گشه.الآن هم داره میره یه جا خودشو گم و گور کنه که راحت تخلیه کنه خودشو.

مربوط به جوجه خان: حال ندارم زیاد توضیح بدم.حالم گرفته است اما همین قدر بگم که دیروز برام دوباره یه زندگی تازه بود عزیزم.بجز قسمت آخر شبش ولی هر جا تو هستی همه چی آرومه.تنهام نذار خواهشاْ.میترسم خییییلی زیاااااااااد.

ادامه نوشته

من همین جا اعلام می کنم خیلی خوشحالم از اینکه یک عدد جوجه خان دارم که هرچند حرف زدن در مورد مشکلات یه کم باهاش سخته اما وقتی حرفامو میگم بهش اگه واقعاْ منطقی باشه می پذیره.

اوشون خیلی فرهیخته و جیگر تشریف دارند و ما هر آینه دلمان می خواهد لُپشان را گاز بگیریم.

بگو ماشالا بچم چش نخورهههههههههه

جوجه یا پشه؟ مسئله این است

در واقع من یه پشه ام که بعضی وقتا حوصله ام خیلی سر میره.

 

پ.ن : چون از بچگی از اسم پشه خوشم میومد.چون پ داره و ش داره ترکیب جالبیه

بازم پ .ن: حتی کلاس هام هم با هم قاطی پاتی میشه.

 

آینده ما

من اگه دوست نداشته باشم تو درس بخونی باید کیو ببینم؟من اگه دوست داشته باشم تو بیشتر بچسبی به کار باید کیو ببینم؟من اگه دوست داشته باشم زودتر بیای منو بگیری باید کیو ببینم؟ ای بابا بجنب دیگه من دو سال دیگه می ترشم ها اونوقت اگه شرایطی که تو می خوای پیش نیومد من چکار باید بکنم؟برام مهم نیست کسایی که اینجا رو می خونن بگن کفِ شوهره.آره هستم تو کف زندگی دوتایی با توام. آخه این که نشد زندگی.من همیشه از این تیریپ ازدواجی بدم میومده ولی الآن اینقدر دوست دارم که راضیم بهش.خوب مگه من چی ازت خواستم؟حرفت منطقی نیست عزیز دلم.همه بار زندگی که رو دوش تو نباید باشه.بیا با هم بسازیمش این زندگی لعنتی رو نه جدا از هم.اگه تو بخوای اول به همه چی برسی بعد بیای با من اونوقت چه جوری بگم من همیشه باهات بودم؟باور کن با هم راحت تر می تونیم سختی ها رو تحمل کنیم.باهم راحت تر می تونیط این پله های آشغال ترقی رو طی کنیم.اصلاْ من دوست دارم از هیچی به همه چی برسم. اَه بیا منو بگیر دیگههههههههه.

روی سخنم با شماست: آخه این حرف درستیه که میخواد بیشتر درس بخونه؟آخه اصلاْ درس تو جامعه ما تاثیری داره؟یکی بیاد به این جوجه خان من بگه پول تو کار آزاده.یکی بگه که درس خوندن همچین تحفه ای هم نیست.اونایی که مث من یکسره دنبال درس و کلاس بودن می بینن اگه نخونده بودن الآن جلوتر بودن.نه؟

پ.ن : هرکی پشت سرم حرف بزنه کثافت و بی مغزه.از همین اول گفتم هااااااااااااا

بعداْ نوشت : دسته گل به آب دادم در سطح بهشت زهرا.دیروز یه  پیامک(داشتی تیکه رو) اشتباهی واسه جوجه خان بود فرستادم واسه داییم.وای خدا منو بکشه ایشالا

بعداْ تر نوشت: به خدا من دور دنیا نیوفتادم دنبال شوهر دوستان.فقط جوجه خان منظورم بود

یه عید دیگه اومد و رفت.یه سال بزرگتر شدیم.یه بهار دیگه رو دیدیم و زندگی همچنان با آرامش گذشته ادامه داره.

ببخشیدا خسته شدم همینی که هست بی ادبی خودم بهتر از با ادبی بی نمکه. آره داشتم می گفتم.مث همیشه بیخود و بی هیچ اتفاق خاصی گذشت.تولدم رو هم تعداد معدودی که واقعاْ دوستم دارن یادشون بود.بعضیا رو دوست داشتم بزنم.سیزده بدر اما از چند سال اخیر بهتر بود.همش تو خونه نبودیم.با خاله و شوهر خاله مامانم که از قضا خیلی جیگر و باحالن بودیم.خانم خوشبختی(دختر عمه ام) و اقوام شوهرش هم بودن که من و بابام تو ورق حسابی سوسکشون کردیم و کلی حال کردیم.بازیش هم خیلی هیجانی بود.با این خوشبختی خانم یه برنامه توپ واسه جوجه خان داریم که می خوایم کلی بترکونیم.حتما اخبارش و اینجا می نویسم.آها تا یادم نرفته بگم که لوله حموم خونمون ترکیده منم بدبخت شدم رسماْ چون از امروز آواره ام.حیف که محلمون حموم عمومی نداره بریم بخندیم.پس اگه اومدین اینجا با یه چرکولک زشت و کثیف برخورد کردین.... به من مربوط نیست چون مسلماْ من نیستم.من بمیرم باید روزی یه بار و برم حموم.خوبه پسر نشدم ها.نه؟

این و همیشه مامانم می گفت.از زمان بچگی و هنوز هم میگه.خوشحاله که پسر نشدم چون فکر می کنه باید سالی به ۱۲ ماه چادر می زدن جلو کلانتری تا پیش من باشن.اگه مثل الآنم عقده حموم هم داشتم که دیگه واویلااااا

پ.ن :جوجه خان خیلی سلام رسوندن.ایشون ۴ شنبه کلاْ گُل کاشتن.فکر کنم تو خاندانمون هم روزی مثِ ۴شنبه واسه هیچکس پیش نیومده باشه.دسته گُل بود که آب میدادن ایشووووون

پ.ن ۲: ۵۰ سالم شده هنوز گواهینامه نگرفتم

 

همه فرهیخته هاااااااااااا

یارو رینگ تون موبایلش دلبرم دلبره بعد میشینه واسه من راجع به آهنگ های شجریان نظر میده.

پ.ن: کمیت کامنت ها زیادم برام مهم نیست.مهم کیفیته البته از این به بعد.مثلا هرچی طرف وبلاگش پر بیننده تر باشه (منظور ۱۰ به بالاست) بیاد اینجا نظر بده ما بیشتر خر کیف می شویم.

پ.ن ۲:خودم هم صبح ها که دارم میرم شرکت آهنگ های جوات در حد لالیگا گوش میدم

دِلَکم دلبرکم    دلبر بانمکم          و از اینا.به خدا راس میگم.خوب سر صبحی آدمو شارژ میکنه.همش هم با خودم می خندم.حالا ملت فک نکنن یه مرگیم هست خوبه.حسن شماعی زاده هم گوش میکنم تازه.خیلی هم اوضاعم  خیط نیست.بدتر از خودمم دیدم.( اِ اِ اِ  جوادیساری که گوش ندادم بابا نخند دیگه)

اخبار جوجه خان و جوجه جان(هر کی هم ناراحته نخونه خوب): بابا جوجه خان تهرانه الآن.نمی شه همو ببینیم.همش یه چیزی پیش میاد.از روز اول عید ندیدمش.۱۰ روزه.رسماْ دارم کف و خون بالا میارم.

بی حوصله و کمی احمق

از پست قبلی زیاد خوشم نمیاد.

ادبیاتش اون چیزی نیست که من دوست دارم.من دوست دارم غرق بشم تو رویاهام.دوست دارم یه نویسنده ی کوچولو باشم که وقتی نوشته های خودمو می خونم خسته نشم.از قرار معلوم اصلاْ موفق نیستم.به عبارتی چون خودم رو محدود کردم تو حصار این وبلاگ  خودِ واقعیم مخفی مونده.

من یه دختر تُخس پررو بی ادب و بد دهن که عاشق جوجه خانه.که اصلاْ عشقشون از همین ک.. شعر گفتن ها شروع شد.آره عزیزم !من اینقدر که سعی می کنم خوب جلوه کنم نیستم و  این پست رو از زمانی که گلابی به این موضوع اشاره کرد می خواستم بنویسم.

یه چندتایی از پست هام هست که خیلی دوستشون دارم.مربوط به اون زمانیه که مثل بیسکوئیته تو شِرِک تو عوالم خودم سیر می کردم و همه چی به نظرم خوب میومد.الآن اما برعکس شده.با خودم و اطرافیانم و حتی جوجه خان مشکل پیدا کردم.حس می کنم دارم به همه کولی میدم مخصوصا جوجه خان.حس می کنم همه چیز خیلی عادی شده و من از این عادی بودن می ترسم.آخه خودمو میشناسم و میدونم کم کم که برام عادی بشه یه روز در نهایت قساوت قلب میذارمش کنار.من واقعا مصداق بارز آدمی هستم که تََب تند داره ولی نمی دونه که این تَب تُندش زود عرق میکنه.

جدی نگیرید همه ی این کس شعر نوشتن هام به خاطر اینه که یه هفته است ندیدمش.همیشه همینه.یه مدت که نمی بینمش احساس پوچی می کنم و میخوام جدا بشم کم کم.بعد خودمو گول می زنم و میگم اینقدر آروم جدا میشم که اذیت نشم اما باز تا می بینمش برام میشه همون عشق همیشگی.ولی باور کنید من از این عشق خیلی می ترسم.می ترسم که دوست داشتنم مورد سوء استفاده قرار بگیره.دیشب تا ساعت ۲ واسه خواهرم حرف زدم.حرفای اونم گوش کردم و بی هیچ جوابی خوابیدم.

من یه آدم از خود راضی احمقم که همیشه میگم من همینم که هستم.می خوای بخواه.نمی خوای هم غلط میکنی باید بخوای مگه دست خودته.

طاقت نیاوردم صبر کنم تا نظرام ۱۰تا بشه اصلا دلم نمی خواد ۱۰ تا بشه.اََه خدا زندگی سخت شده ها حواست هست دیگه؟

پ.ن :خیلی بهت نیاز دارم.اینجوری تنهام نذار.بد میبینی ها.از ما گفتن بود

ایشششششششششش

رسما دهنم سرویس شد انقد وبلاگ خوندم.این چند روز در عین اینکه خیلی بیخود بود خیلی هم شلوغ بود.

دوستان با عرض شرمندگی خاک بر سرتون که تولدم رو تبریک نگفت حتی یک نفر

قهرم

فقط برای جوجه خان اما هرکی عشقش کشید بخونه:

عزیز دلم نفسم  عشقم.هستیِ من .۵/۶روزی هست ندیدمت.میبینی چقدر زود میگذره؟روز اول عید یادته که دیدمت و بهم یه تیشرت خوشگل عیدی دادی؟ روز دوم عید یادته که نزدیک بود همه چیز تموم شه؟قهر کردیم.من دیوونه ی دیوونه شده بودم.با آبجی قشنگه رفتیم یه لوکس فروشی دو ساعتی می شد که قهر کرده بودیم.نشستم جلو قفسه لیوانا و کلی گریه کردم.با گریه ازش پرسیدم این خوبه واسش بخرم؟نگاش کردم دیدم اشک تو چشاش جمع شده و یه جوری نگام میکنه انگار مُردم.گفت قرمزشو بخر قشنگ تره ولی ناراحت نباش مطمئنم آشتی می کنین.با اینکه دلداری بیخودی بود اما آروم ترم کرد.اشکام و نفسام داغ بود.اون لحظه فقط دوتا چیز از خدا می خواستم.یکی اینکه تو باشی و بغلم کنی و نذاری گریه کنم یکی دیگه اینکه پای کامپیوترم باشم و درد دلم و با وبلاگم و دوستایی که دارم قسمت کنم.به خدا داشتم روانی می شدم که برگردم خونه و برم بمیرم واسه خودم.یه ساعت بعد صدای زنگ قشنگی که برات گذاشتم و از تو کیفم شنیدم.خونه ی عمه عزت بودیم.نفسم بند اومد و فرار کردم تو اتاق خواب.۳/۴بار زنگ زدی تا جواب دادم.به خدا خیلی ازت ناراحت بودم.توقع داشتم وقتی ناراحت و افسرده ام تو کنارم باشی.باهات حرف زدم و گفتی میدونی که اشتباه کردی.یهو انگار به یه آدم رو به قبله ۲۰ سال عمر اضافی داده باشن خرکیف شدم.دوباره وسط قربون صدقه هات زدم زیر گریه و گفتم برات لیوان خریدم.یادته چقدر آروم و خوشحال شدی وقتی فهمیدی هنوز دیوونتم؟ دیشب صدای سرماخورده ی داغونت و خیلی دوست داشتم.از روز اول عید تی شرتی که بهم دادی تنمه.همه تعجب کردن.عاشق این نوشتن هام وقتی می دونم یه روز باهم از بازخونیش لذت می بریم.

جوجه خانِ منی و بی تو میمیرم.میفهمی؟

پ.ن : آقا این فیلم ۴شنبه های لعنتی فوق العاده بود.حتما ببینید.