چی بگم یعنی

معذرت.یادم رفته بود که:

به هنگام خشم نه تنبیه. نه دستور .نه تصمیم

 

ما رو ببخشید که خشمناک شدیم

 دوستان این پرخاش ما رو به دل نگیرن.بذارن به حساب عصبانیت

تسلیت و اینا

خوب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو اول از همه تسلیت میگم.

تازه می خوام یه چیزی رو بگم که نمی دونستین.من سید هستم اونم از اون سیدای حسینی دو آتیشه.خدا وکیلی هرچی هم خودتونو جر وا جر کنین افتخار می کنم به این موضوع

بعد دیروز یارو آهنگ گذاشته در حد لالیگا.بعد یه جوری که بشنوه میگم عروسی باباشه انگار نه انگار ملت عزادارن.

بعد یادم میاد که پارسال یه راهپیمائی نمادین بود واسه راهی که هر روز حضرت زهرا تا بیت الاحزان میرفتن.منم رفتم.امسال اما نه.دلم نمی خواست رفتنم به پای طرفداری از این نظام گَند نوشته بشه.

بعد دیشب این شاکری و نبویان نشسته بودن همینجوری ذهنیات جفنگ خودشون و نتیجه گیریای خودشون و به خورد مردم می دادن.بعد هرچی مجریه پرسید خوب ربط سروش به جریان اصلاحات چیه نتونستن جواب بدن و از اون شیوه حرف تو حرف آخوندی استفاده کردن.یعنی هر چیزی گفتن و اسمش و گذاشتن دلیل در صورتی که هیچ ربطی نداشت.بعدش تازه هنوز نفهمیدن سروش کیه انگار یا مثلا یه جوری میگه مهاجرا.نی انگار داره میگه صدام حسین.

بعد داریم کم کم به خرداد نزدیک میشیم ها.حواستون جمع باشه.

من یه کم میترسم.اینا که رحم و مروت ندارن یهو دیدی منو کشتن.والا به خدا

برای جوجه خان:پریشب مهمونم بودی.شمع روشن کردم برات و سعی کردم تلافی اون همه دیوونه بازیم تو ۱۰ روز اخیر و در بیارم.همیشه حرصم میگیره که بعد از دعواها اصلا به روم نمیاری.انقد مهربونی که دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار.بعدش چقد برام جالب بود که یادت بود اولین باری که اومدی خونمون چی پوشیدم.تو خیلی خوبی.می دونستی؟

یه فکر توپ اقتصادی چند وقتیه به سرم زده.خوب تحلیلش کردم۱۰۰درصد جواب میده.یه ذره همت می خواد.خدا جون دستم و بگیر که دیگه باید خودم راه بیفتم.

لجبازی

خوب آقا جون حالا که زیاد استقبال نمی کنین از این نوع نوشته ها باید به عرضتون برسونم از این به بعد هفته ای ۱ بار از این پست های دلچسب خواهیم داشت.

یارو مهندسه زده لپ تاپ این بدبخت و ترکونده حالا که برده گند کاری خودشو درست کنه میگه خرجش زیاد میشه.چه دوره زمونه ای شده ها.

آدم اینترنتش که تعطیل میشه حس میکنه جلو چشملشو یکی گرفته هیچ جا رو نمی بینه.خدا به روز گرگ بیابون نیاره ما ۳ ساعتی درگیرش شدم همین الآن آزاد شدم.  دِ..... آقاجون ول کن چِشِ ما رو دیگه میگم آزاد شدم.

دیشب هم تا ساعت ۳بیدار بودم.تا ۱۲ حرص می خوردم.تا ۱ دعوا می کردم.تا ۲ آشتی میکردم.تا ۳ هم لاک می زدم.می ترسیدم بخوابم از اعصاب خوردی سکته کنم تو خواب بمیرم.راستش از بس مثِ سَلیطه ها خدا رو قسم داده بودم که امشب بخوابم صبح بلند نشم ترسیده بودم دیگه.

به آرایشگاه می روم امروز

و دیگر هیچ

یکی از بهترین حسّا تو زندگیم وقتیه که ...

وقتیه که...

چجوری بگم آخه سخته یه کم.حتی برای من

.

.

خوب میگم دیگه هرچی شد شد.حسّمه دیگه گناه که نکردم.

وقتیه که محتویات مبارک درون دماغم خشک میشه با ناخون میکَنمش یهو راه نفسم وا میشه.احتیاج به یه ساعت فین فین هم نداره

به خدا

 

چند ساعت بعد نوشت:خداااااااااااااااااا اوقققم میگیره خوب به کی فحش بدم؟؟؟     داوطلب نبووووووووووووود؟

تولد

می دونی بیشتر از همه از چی بدم میاد؟ از اینکه یکی ضایعم کنه. مخصوصاْ اگه این موجود کثیف از نزدیکانم باشه که بدجور بهم برمیخوره.اگر هم جوجه خان باشه که تکلیف معلومه دیگه قیافه می گیرم و چُس کن و میزنم به برق تا حدی که به التماس بیفته.

۵شنبه دیگه یه تولد دعوتم.دوست زمان دانشگاهم که با هم عالمی داشتیم و همه از دست هِرهِر کردنمون عاصی بودن.فک کن چند تا دختر جواد بی نمک که صبح ها صورتشونم نمی شستن میومدن دانشگاه بعد عالم و آدمو مسخره می کردن.ای بابا به کلی از بحث دور شدم.آره دیگه داشتم در مورد این تولده با ندا که یکی دیگه از دوستامه حرف می زدم و گفتم که منم می خوام یه مهمونی جمع و جور با بچه های دانشگاه بگیرم.ندا هم گفت من و حامد(شوهرش) هم می خوایم یه دَنسینگ بگیریم به شرطی که بچه های خوبی باشین تو و جوجه خان رو هم دعوت می کنم.

من خوشحال و خندون زنگ زدم به جوجه خان میگم مهمونی دعوت شدیم باهم.بعد مامانم این دوستم و میشناسه میتونم یه جوری بپیچونم بیام(قابل ذکره که ما تو خانواده مون از این جنگولک بازیا ممنوعه)میگه قاطیه؟ میگم آره دیگه.میگه با کی میخوای بری؟.میگم وااااا با تو دیگه.با کی می خواستی برم؟ میگه نخیر من که نمیام تو هم نمیری بحث هم نمی کنی. بعد من     نا فرم ضایع شدم

همیشه وقتی میخواد اذیتم کنه میگه نمیری.منتظره من بگم چشم.بعد که میگم میگه اگه دوست داشتی برو.یعنی من مُرده ی اینم که انقد دوست داره خودشو بهم ثابت کنه.والا منم یه آدم چموش می شناختم که به زور رامش می کردم هر دفعه می خواستم بهش یادآوری کنم که الآن دیگه قدیما نیست دیگه

من آخه اندازه یه دنیا خوشحال شده بودم....... خوب کاری نداره که به ۱۰۰ طریق سامورایی می تونم مجبورش کنم که بریم.تازه اگه جواب نداد ترفند های زنانه را که از ما نگرفته اند.... بعععععععله دیگه این است یک زن ایرانی تمام عیار.

به جوجه خان :عسلم نفسم عشقم عُمرم خودت مثِ یه پسر خوب رضایت بده بریم دیگه.خوب من خیلی دلم می خواد با هم بریم.بدون تو هم که هیچ جا نمیرم... پس آدم باش هرچی گفتم بگو چشم وگرنه اون روی هاپو بالا میاداااااااااااااااااااااا اینم یه ماچ واسه اینکه گول بخوری

(عسلم میدونی که چقد دوسِت دارم.اگه یه وقت شوخی می کنم خودت می دونی که مُدلم اینجوریه.یه وقت دلگیر نشی ازم جیگرم .شدی هم بیا خودم آدمت می کنم) چشاتون و بی زحمت درویش کنین

پ.ن : راستی وضع مالیم که میدونین خیطه.به نظرتون با ۱۰/۱۵ تومن یه چیز جمع و جور بخوام بگیرم چی خوبه؟ پذیرای نظرات همه دوستان اعم از مذکر و مونث هستیم.

روزانه

از پست قبلیه خجالت می کشم

خُب ببخشید دیگه فحش نمیدم....قول میدم

 

بعد امروز اِنقد غذا خوردم دلم درد گرفته.مث هاپو(دیدین قول دادم فحش ندم) هم خوابم میاد.

دوستم و بردم بیمارستان جم سرم بزنه....صندوق ۵۰ تومن خورد نداشت بقیه پولم و بده......فِک کن

دختر خاله جان کنکور کارشناسی ارشد داره.

جمعه با جوجه خان دعوت شدیم بیرون.یه پسره بود اسمش حامد بود خیلی قدیما باهاش دوست بودم فقط ۲ ماه.بعد از من کوچیکتر بود به هم زدیم ولی خیلی پسر خوبی بود.با خواهرم خیلی حرف میزنه و آرومش میکنه.مشاوره میده کلاْ.گفته بیاید جمعه بریم بیرون.جوجه خان بساطی پیاده می کنه که بیا و ببین.این بدبخت هم تقصیری نداره می خواد ثابت کنه که به من نظری نداره مثلاْ.

جوجه خان گفت محاله بریم بعد واسه اینکه من غُر نزنم قول داده خودمون با دوستاش بریم بیرون.

ادامه نوشته

هرکی نظر داد که داد

هر کی هم نظر نداد به یه وَرَم.کون لقش.گور پدرِ پدر سگش ریدن.

 

 

جوجه خان خیلی سخته. میدونی؟

مثِ معتادا شدم

کی این کابوس لعنتی تموم میشه

تهدیییییییید

هرکی بیاد این پست و بخونه نظر نده الاغه. اَنه. کثافته.

می خوام ببینم این قسمت آمار بازدیدکنندگان وبلاگ به طرز ت...ی و بیخودی زیاد میشه یا یه عده آدم هستن که اسمشون خواننده خاموشه و از روابط اجتماعی بویی نبردن.

من این همه با شخصیت عمل می کنم نظر میدم همه جا.مث دسته خر میای و میری؟ با توام ها خواننده ی خاموش عوضی.خودتو نشون بده که دیگه عوضی نباشی منم قول میدم سطح فحشام از این بالاتر نره.دفعه بعد از خانواده مایه میذارم هاااااااااا.یعنی بیام ببینم تعداد نظرات از بازدید کننده ها کمتره همه رو فحش میدم در سطح تانک

به جون مادرم حلالت نمیکنم نظر نداده بری

خاوندگارا به این ملت بفهمون ما دلمون به همین ۴ تا نظر خوشه وگرنه تو دفتر خاطرات گل منگلی می نوشتیم دیگه.

آرزوهای لعنتی

یکی از آرزوهای لامصبم می دونی چیه؟

اینه که یه گوی جهان نما داشتم می تونستم جوجه خان و همه جا ببینم.

اگه گفتی بعدیش چیه؟    اینه که مث تام و جری وقتی با سوزن میزدم با این شکم لعنتیم هرچی ایستک خورده بودم خالی میشد.اینجوری هم دل درد نمی گرفتم هم مامانم غُر نمیزد که شکم میاری هم اینکه میرفتم میپریدم تو یه استخر پر از ایستک انار.جوجه خان همیشه میگه اگه ایستک و شیر کاکائو دنت و از تو بگیرن میمیری(وای خدا جونم دلم خوااااست)

بعدیش اینه که مامانم اینا در ماه یه هفته میرفتن خونه باغ میموندن جوجه خان هر شب میومد پیشم که تنها نباشم.خاطرات اون چند روزی که کامل پیش هم بودیم واسه هر دوتامون خیلی خاصه. جهت اطلاع و کو.ن سوزی عزیزان مجرد عرض می کنم خیلی حال میده بغل عشقت بخوابی.

چهارمیش هم اینه که جا داشتم می تونستم ۲ تا هایدا(مخصوص بره) با یه پرس کنتاکی ۶ تیکه(همش رون باشه ها) با یه عالمه سالاد با سس فرانسوی بخورم با یه شیشه نوشابه خانواده مشکی(آها مرغ و بادمجون و یادم رفت بگم.اون هم جزو آرزوهامه). البته این چند بار برآورده شده ولی خوب هضم میشه میره دیگه نمی مونه که اون تو.بازم دلم می خواد خوب

یکی دیگه اش اینه که هرشب نصف شب جوجه خان زنگ بزنه بیدارم کنه ۲ ساعت باهام حرف بزنه.صدامون خواب آلو باشه بعد من که مُحرز چرت میگم این مواقع

بعدی اینه که ۸کیلو وزن کم کنم اما هیکلم بیریخت نشه بعدش یهو بابام ۳ میلیون پول بریزه به حسابم راه بیفتم تو خیابون هرچی دیدم بخرم

یکی دیگه اش اینه که وقتی رانندگی می کنم مجبور نباشم با فحش و بد و بیراه از ماشیین های کثافت لا.شی راه بگیرم یعنی خودشون برن کنار.آخه دیدی تو ماشین بعضی راننده ها که میشینی انگار همه از جلوشون میرن کنار.نه اینکه طرف دیوونه باشه مردم ازش بترسن ها.نمیدونم چه صیغه ایه.

بعدش اینه که صبح شرکتها مث ممالک خارجه از ۱۰ شروع به کار کنن آدم سر صبحی یه ورزشی بکنه یه دوشی بگیره.

بعدشم اینه که من الآن در خودِ خودِ خارج زندگی میکردم هر روز سانتی مانتال میرفتم بیرون بعدش مردای کشورمون هم اینقذه حَوَل نبودن(شرمنده آقایونم ها.منظورم بعضی ها بود فقط) بعدش تو اتوبوس یا تو اداره ها وقتی می دیدن آدم وایساده داره عینهو بلال خشک میشه پامیشدن جاشونو میدادن به آدم.

همین دیگه.آرزوی یه دختر مجرد چی میتونه باشه آخه؟

آها یکی دیگه اینکه جوجه خان قبل از اینکه قاطی کنم از شمال برگرده.دیگه داره اون روی سگم بالا میاد خوب

پ.ن : بعد از ۲۴ ساعت با جوجه خان حرف زدم.داشتم از بغض می ترکیدم.لعنت به من که میخوام ادای روشن فکرای لجن و دربیارم

بالاخره یه کار مثبت از دست ما بَر اومد.رفتم پیش مشاور.گفت باید با جوجه خان هم بیای اگه از نظر من مناسب باشین تازه میفرستمت تست ازدواج.بعد معلوم میشه چند درصد میتونین همدیگه رو خوشبخت کنین.یه عالمه حرف زدیم.بعد گفت این موجودی که تو توصیف می کنی خیلی آسه.بعد یادم افتاد این که خواستگار جوجه خان نیست انقده ازش تعریف می کنم.دیگه هرچی خوب و بد به ذهنم اومد گفتم.خلاصه جلسه خوبی بود.البته یه کمی می ترسم.که اگه یه وقت بگه شما به هم نمی خورین چکار کنیم.خیلی اوضاع قاراشمیش میشه اونوقت.

اخبار جوجه خان و جوجه جان : باز دیروز همو دیدیم و یه روز خوب دیگه رو ساختیم با هم.بعضی روزا خیلی فرق داره با همیشه.نظر جوجه خان هم همین بود و دیروز براش یه چیز دیگه بود.ممکنه بخواد بره شمال ۲روزه.نمی دونم این شمال چی داره آخه.دیشب یه ساعت غُر زدم.خودش زیاد دوست نداره بره.ولی چون دوستش شماله بیشتر ترغیب میشه.همش احساس می کنم مجردا فقط واسه شیطونی میرن شمال.البته جوجه خان که اونجا دانشجو بوده زیاد براش فرق نداره اما خوب دوست ندارم از هم دور بشیم دیگه.اما خداییش زیاد هم گیر ندادن.نمی شه که به زور مجبور کرد دیگران و به خوب بودن.اگه قراره خوب باشه تهران و شمال براش فرقی نمی کنه.

برای دختر خاله جان: خدا منو بکشه.اصلا یادم نبود دیروز ۱۵ اردیبهشته.ببخش منو که نبودم پیشت.پشیموووووووووونمممممم

ادامه نوشته

مرسی از همراهی همتون.روزای سختی داشتم اگه اون نبود

بالاخره جواب دادم.

قسمم داد به جون یه عزیزی

از خدا خواسته جواب دادم.صدای هردوتامون میلرزید.

نمی دونم من که طاقت دوریشو ندارم چرا این کارو کردم.اونم نداره...بهش ظلم کردم.

بعضی وقتا بداخلاق میشه...بعضی وقتا به حرفام گوش نمیده...بعضی وقتا اون قدری که نیاز دارم بهم توجه نمیکنه.

هی کوتاه میام...هی کوتاه میام تا یهو بهم میریزم.

حس می کنم برای زندگی به اندازه کافی تلاش نمی کنه  و این منو خیلی آزار میده.اصلا برام قابل تحمل نیست آخه. ولی اون میگه داره تلاش می کنه و به فکر هست.من نمی خوام از زندگی اون چیزی به من برسه اما میخوام بدونم داره تلاش میکنه.

ولی وقتی باهاش حرف نمی زدم و حس آرامش بودش رو نداشتم مث دیوونه ها بودم.

هیچ وقت خودش اذیتم نمی کنه.همیشه خوب و مهربونه هرچند گاهی یه کم بی توجه میشه.

چیزی که منو اذیت می کنه بیشتر بعضی اخلاقاشه.

ویوالدی راست میگفت.من احمقم که ۴ تا مشکل کوچیک و بزرگ می بینم و دنیام سیاه میشه.

به خودم قول داده بودم هروقت چیزی به مذاقم خوش نیومد زود جبهه نگیرم.اما انگار این کارو کردم.

هرچند مشکل به اون کوچیکی هم نیست اما باید یه کم واسه حل کردنش زمان گذاشت.

به هم قول دادیم تا جایی که به حریم شخصیمون تجاوز نشه اونی بشیم که عشقمون می خواد.

بچه بازی کردم...قبول دارم....اما تحملم تموم شده بود....به خدا

اگه همون موقع که همش براش توضیح میدادم دردم و می فهمید و متقاعدم میکرد به اینجا نمی رسید.

اما جوجه خان کمتر به متقاعد کردن من فکر میکنه و این هم یکی از مشکلاتمه.

با همه ی اینا دوستش دارم و  وقتی به روزی که این وبلاگ و زدیم فکر کردم دیگه نتونستم تحمل کنم.

نه خوشحالم نه ناراحت.انگار تو شوکم

فقط واسه تو :ولی هنوز هم عاشقانه عاشقتم

من و تو همیشه جوجه خان و جوجه جان میمونیم

صد درصد بدون عنوان

این پست خیلی مهمه.دستام داره میلرزه وقتی می نویسمش.من با جوجه خان تموم کردم.دیگه هم نمی خوام برگرده.تو این چند وقت هر بار ازش اشتباهی دیدم فقط و فقط به این نتیجه رسیدم که ما به درد هم نمی خوریم اما تصمیم گرفتن برام سخت بود.هنوز دوسش دارم.با همه وجود.اما دیگه نمیتونم

دیگه نمی تونم

دوست دارم...

آل

دیروز رفتیم فیلم آل و دیدیم.بد نبود.یعنی عالی نبود اما نسبت به اینکه یه ایرانی ساختتش خوب بود.مثلا فیلم وحشتناک بود اما نتونسته بودن اون حس ترس رو تو لحظه حظه داستان پیاده کنن فقط گاهی شک وارد میکردن به اعصاب آدم.یه چیز دیگه هم اینکه بازیگرا خیلی سعی میکردن خودشون و به هم نزدیک کنن که مثلا زن و شوهر بودن یا بی قید و بند بودنشون قابل باور باشه که من اینو نمی پسندم.البته دوست هم ندارم که ایرانیا همش محدود باشن.یعنی به نظرم خیلی کار مسخره ایه.اما خوب وقتی قوانین بهشون اجازه نمیده مجبور که نیستن.نه؟

بعدش رفتیم هایدا خوردیم کلی به دخترخاله جان فحش و فضیحت دادیم.از وقتی این بشر رژیم گرفته تفریح ما رو به هم زده دیگه.قبلا ها هفته ای یه بار حداقل هایدا می خوردیم.افغانی بازی بود دیگه تفریحمون ساندویچ بود.

اخبار جوجه خان و جوجه جان: جوجه خان باهامون نیومد.البته من هم اصراری نداشتم.فقط می خواستم دل خواهرم یه کم وا شه.در کل هم خبر خاصی نیست.طبق معمول مثِ کنه چسبیدیم به هم.یه حس اعصاب خورد کنی این روزا دارم فقط.چند وقت که کم می بینمش همین جوری میشم.حس می کنم دوسم نداره

 

ادامه

فکر کن ۴۰ هزار تومن پول دارم تا آخر ماه باید باهاش سر کنم.همینم پس انداز فروردینمه مجبورم خرجش کنم

اخبار جوجه خان و جوجه جان: دیشب در حر بنز دعوا کردیم.طبق معمول بعد نیم ساعت پشیمون و درب و داغون بودیم زنگ زد.باز هم آشتی کردیم دیگه بعد ولی من همش مثِ این دختر تاپاله ها فیلم دیدم و به روی خودم می خواستم نیارم.ولی جوجه خان تا ۴ صبح با اینکه آشتی کرده بودیم از اعصاب خوردی خوابش نبرد.منم اعصابم ت... بود ها.یه خوابای چمن در قیچی میدیدم که نگو.

پ.ن: یه همکار دارم به این خانواده بدبختا کمک می کنه.بعد یکی از اون خانواده ها که مادر و پدره معتادن می خوان دختر ۱۳ ساله شون و بدن به یه مرد ۴۰ ساله.واسه اینکه موادشون و تامین کنه.از صبح دارم صلوات میفرستم.یه عالمه نذر کردم.شما هم دعا کنید.اصلا استرسی میشم این چیزا رو می بینم.

پ.ن مهم : بعد امروز جوجه خان جوگیر شده هر جا میخواد بره میگه

مزاحم

جوجه خان زنگ زده میگه شماره منو به کسی دادی؟

بعد من هر چی قسم و آیه می خورم که من زمان دبیرستان که همه از این گُه کاریا میکنن هم هیچ وقت اینقدر چیپ نبودم باور نمی کنه.البته خودشو می زنه به باور کردن.یارو میگه یکی شماره ات و بهم داده بعد تو خیابون که جوجه خان و می بینه بهش اس میده که بلوز سفید پوشیدی؟؟؟.

این یارویی که این کارو کرده ۱۰۰٪ معلومه آشناست دیگه.

بعد جوجه خان میگه مطمئن باشم کار تو نیست گلم؟ بعد من سگ میشم.اونوقت کم مییاره.یه کم جیغ جیغ می کنم که چرا اصلاْ از اول به من نگفتی مزاحم داری.باز کم میاره واسه اینکه خودشو لوس کنه میگه دوست ندارم.

منم میگم به جهنم.گُه گیجه می گیره میگه به خدا من کاری نکردم.

می دونم کاری نکرده.

اما من چکار کنم که از عصبانیت دستام داره میلرزه؟

ادامه نوشته

یک عدد جوجه ی بی ادب یا شاید هم با ادب در هر دو صورت جیگر

چند تا کار هست که تو عمراْ نمی دونی چقد حال میده.حالا من توصیف می کنم که تو هم بدونی.

عشقت زنگ میزنه میگه امروز بی حالم دلم گرفته تو با بی میلی می گی به ک... و چند لحضه سکوت برقرار میشه....بعدش هم غَش غَش می خندی و اونم می خنده.بعله خودم می دونم... ندارم اما خوب باعث خنده عشقم که می تونم بشم سر حال بشه.

نصف شبه داری با عشقت حرف می زنی راجع به کار بعد یهو خودتو لوس می کنی میگی دیگه حرف نزن دلم بغلتو می خواد هیچی نمی فهمم.هر چی می خواد بپیچونه از یه جا می رسی به بغل و بوس و ... الی آخر.بعد وقتی دیگه ایشون بیخیال کار شدن و چسبیدن به تو میگی گلم خیلی خوابم میاد اجازه هست بخوابم؟.بعدش که قطع کرد اس ام اس میدی: ها ها ها می بینم که به دیوار خوردی

واسه تولد دختر خاله جانت یه کادو خریدی.میرسی خونشون.همین جوری که داره کادو رو باز میکنه با خوشحالی به صورت مبسوط توضیح میدی قیمتش چقدر بود و تو چقدر از فروشنده تخفیف گرفتی بعدش هم میگی خوبه ارزون تموم شد.بعد دختر خاله جانت این شکلیه.بعد یهو یادت می افته تو هم این شکلی میشی.

دختر عمه خوشبختی داره تعریف می کنه شوهر دیو/ث اون یکی دختر عمه ام که هفته پیش عروسیش بود دستش رو شده که با یه دختره دوسته بعد تو هم داری نطق میکنی که این لا/شی رو من از روز اول شناختم از اون مادر..ده های درجه یکه ک... کش معلوم نیست چه مرگشه تقصیر عمه است اصلاْ.ک... بده کالا بده دو غاز و نیم بالا بده.وقتی سخنرانیت رو به پایان می بری همسایه طبقه پایینی در واحد و می زنه میگه بد موقع مزاحم شدم ها ببخشید.آچار دارین؟؟ بعد صبح فردا که می بینیش انقدر با کمالات باهاش برخورد می کنی که فکر می کنه دیشب اشتباهی شنیده(آیکون یه دخمل ملوس با کلاس)

با یارو تو محل دعوات میشه.مرتیکه از اون بد اخلاقای درجه یکه.کم میاری در حد لالیگا.یهو دوست پسر قدیمی دختر عمه ات و میبینی که خیلی لات و خشته یهو شیر میشی بهش میگی هرچی به این مرتیکه میگم ما خودمون زائیده گا/ئیده ی این محلیم خر فهم نمیشه تو حالیش کن بعد یارو رو له می کنه به آسفالت خر کیف میشی.(آیکون یه دخمل لات چاقو کش) (قابل ذکره که بنده گُه بخورم زائیده گا/ئیده ی این محل باشم.خصوصاْ اگه گذر جوجه خان به اینجا بیفته)

فعلاْ با همین موارد تمرین کنین تا بعد.البته اگه درخواست زیاد باشه ادامه اش رو می نویسم.

آها یه خاطره هم از دوران جاهلیت دارم با مزه است.فکر کن تولدت(سه سال پیش) دوست پسرت برات یه عالمه کادو خریده گل هم خریده.چند تا از دوستای خودش و خواهر تو رو هم دعوت کرده.خواهرت میشناستت دیگه.میخنده میگه مگه تو نمیدونی این وحشی گل دوست نداره.به زور لبخند می زنی.وقتی همگی دارید از کافی شاپ میرید گله رو یواشکی می اندازی کنار پیاده رو.وقتی میرسید به یه پارک که قراره پیاده بشید میبینی گله دست خواهر پسره است.مستقیم نگات می کنه میگه جا گذاشتیش.ازش میگیری می اندازیش تو جوب.بعد که پسره اعتراض می کنه که چرا ضایعش کردی میگی تقصیر خواهرته من می خواستم یواشکی سر به نیستش کنم اون عفریته نذاشت بعد می بینی دختره پشی سرته.

از پذیرفتن هر گونه نظری که بگه دختر خوبه با ادب باشه و از این چیز شعرا معذوریم.من به موقعش خیییییییییلی هم با ادبم.همه کم میارن پیشم.

می خواستم بگم دوستون دارم و از این حرفا که گول بخورید نظر بدید اما دیدم خودم و جوجه خان و از همه بیشتر دوست دارم.پس خودتون عین بچه آدم نظر بدید.هِی می خوام از این چیپ بازیا در نیارم نمیشه.

تصمیمات جدیده

یکی از آشناهام یه کلاسی میره واسه خودشناسی.مثل روانشناسی دائم میمونه.می خوام برم.حس می کنم آدم  وابسته ای هستم و این وابستگی ممکنه منو اذیت کنه.میدونی کدوم تیکه اش خوبه؟ اونجایی که باید هر خاطره ای که دارن از بچگی واسه یارو تعریف کنن.چیزایی که آدم هیچ وقت به هیچ کس نگفته حتی نزدیکترین کسانش.خو  من از این خیلی خوشم اومد.یه جور خودسازیه.حالا شما هرچی قسم خدا پیغمبر هم الآن بخوری که تو خوبی و هیچیت نیست من احساس می کنم مریضم.نه اینکه کج وکوله باشم ها.چشم حسود کور اصلاٌ.همین جورکی مِن باب اینکه بگم من خیلی اُپن مایند و امروزیم می خوام این کارو بکنم.تازه اش هم با اینکه دندونام مشکلی نداره و خیلی هم مَکُش مرگ منه تصمیم گرفتم برم دکتر که بگم ما هم بععععله.هر چند وقت یه بار حتما باید دکتر دندونامو چکاپ کنه.دِ   نفهمیدی موضوع از چه قراره دیگه.این کارا رو دختر ترشیده های منتظر شوهر میکنن.منم همین الآن تصمیم گرفتم واسه اینکه ضایع شی بهت بگم.صد سال سیاااااااااه.من دندونامم بریزه عمراْ برم پیش دندون پزشک...همینی که هست خیلی هم خوبه.

اخبار جوجه جان و جوجه خان: دیروز جوجه خان اومد خونمون مهمونی.بچم بعد عید تازه اولین باره میاد.کلی از تغییر دکوراسیونمون تعریف کرد.خبر خاصی که نبود.فقط گفتم کو/ن اونایی که مجردن بسوووووووووزه.نمیذاره سیگار بکشم.نمی دونم این لامصب چی داره همه دوست دارن سیگاری بشن.مخصوصا من که از بچگی عاشق سیگار کشیدن مادربزرگم بودم(وای قربون شکل ماهت برم من جوجه خانِ جیگرم).دیگه اینکه دلم باز براش تنگ شده.دلم ریز ریز شده براش.انقدر هم امروز سگ اخلاق شده بود که نگو.

پ.ن :راستی تازه فهمیدم این کلاسه رو خانواده ی معتادا عموما میرن ولی اصلا واسم مهم نیست.خو بابای من اعتیاد شکار رفتن داره.مامانم اعتیاد چایی خوردن داره.خواهرم اعتیاد شب بخیر گفتن داره.خودم و داداشم هم اعتیاد فحش دادن داریم.باید بپرسم منو با این وضعیت اسفناک خانواده ام قبول می کنن یا نه.

پ.ن ۲:بابا جونم برام از لواسون یه عالمه چاقاله بادوم تازه آورده.خیلی باحاله.مخصوصا که این چند سال اخیر که زیاد نمی رفتم از فیض خوردنش محروم بودم.مجبور بودم اینجا سیری ۲ تومن بخرم.پدرسگا پول ... ننه شون و می خوان.

اهم....اهم..........خو دیگه چیزی ندارم واسه گفتن

بَهدش نوشت: یادم اومد.با دختر خاله جان و بی کران داریم میریم مانتو بخریم.شاید بعدا براتون گفتم بی کران کیه.......شاید هم نگفتم.....به خودم مربوطه....ها ها ها.

خوانندگان عزیز وبلاگ از من نرنجید لطفاْ اجازه دهید ما قدری به شما فحش وناسزا بدهیم خالی بشویم وگرنه در کوچه و خیابان مسخره عام و خاص می شویم که عمراْ شما راضی نیستید.

 

ایستک

هیچ چیز به اندازه یه ایستک بعد از یه عالمه گریه حال نمیده.آبجی محترم که معرف حضور هستن دیروز رو یه بند گریه کردن.بعد نه گریه معمولی ها. از اوووووووون گریه ها که دل سنگ آب میشه.خودش دیگه خسته شده بود از اینکه یکسره راجع به اون حرف بزنه.اما گریه اش بند نمی اومد.منم خسته شده بودم دیگه از دلداری دادن.نمی دونستم چی بگم آخه.تو موقعیت بدی بودم.آخرش گفتم پاشو به بهانه روضه بریم یه دور بزنیم آروم بشی.دلمون نیومد همینجوری بگردیم.کوچه قبلی مون که با خونه الآنمون ۵ دقیقه فاصله داره فاطمیه بود.حاج مهدی سماواتی و اینا(اینا نه ها.یعنی از این قبیل)خیلی چسبید خدایی.من که گریه نکردم چون هیچ وقت با این داد و بیدادا گریه ام نمی گیره اما از بودن تو این مجالس لذت می برم و صدای حاج مهدی رو هم خیلی دوست دارم.مخصوصا اون دعایی که جمعه صبح ها تلویزیون پخش می کنه.

انگار از روال عادی پست دور شدم.اصلا یهویی می بینم دارم چرت می نویسم.

آره دیگه داشتم می گفتم دلش خیلی پُر بود.صبح هم از خواب پرید زد زیر گریه.من اصلا نمی دونم با این بشر چکار کنم.اونایی که تجربه دارن کمک کنن.

آها موضوع ایستکه بود که.     آره دیگه.....خیلی چسبید

همین

پی نوشت هم نداره.همینی که هست

ادامه نوشته

یک اتفاق تازه

یکی که نیست.چند تایی اتفاق تازه افتاده.

اول از همه اینکه چشاتون و باز کنین خودتون می بینین قالب وبلاگ و عوض کردم.یه چند وقتی این شکلی باشه تا ببینیم جواد تر از این گیر میاد یا نه!

دوم اینکه خواهرم با دوماده تموم کرد.به همین راحتی.یادش که می افتم دلم می خواد یه رنگ سیاه بپاشم به همه ی این خاطرات.    می ترسم.از همه چیز.نمی دونم چی بگم.دلم نمی خواد در مورد اتفاقایی که براشون افتاده حرف بزنم.فقط می دونم در حد مرگ ترسیدم واسه خودم و مثل همیشه با دیوونگی تمام هرچی فکر و خیال بود از ذهنم ریختم بیرون.من هروقت یه اتفاق ناخوشایند می افته سعی می کنی تا جایی که میشه بهش فکر نکنم تا زمان عادیش کنه.برای خواهرم اتفاق بدی افتاده.یه عشق دو ساله (بدون حتی یه ساعت قهر)رو از دست داده.خیلی داغونه.نمی دونم باهاش حرف بزنم یا براش دعا کنم.نمی دونم....نمی دونمممم.به حرف کمه اما فکرش رو که بکنی واسه یه بچه ۲۰ ساله دو سال خیییییلی زیاده.

از خودم نا امید شدم. البته هنوز ته دلم همون حس زندگی با طراوت خودش داره می درخشه.من تو سخت ترین مشکلات هم دوست ندارم بازی رو ببازم.اما دلم می خواد این روزا براش زود بگذره.طاقت اشک هاش رو ندارم.

نه..... این قالبه زشته......دلگیره............نمی خوامششششش....گم شو قالب لعنتی

 

پ.ن: خدایا می ترسم.کمکم کن.خیییلی می ترسم.

بعدش : حالش از اون چیزی که فکر می کردم خییییییلی خراب تره.چِت زده اصلا