یاد گذشته ها
تو راه خونه یهو یاد اولین روزایی افتادم که با شوق و ذوق همو می بوسیدیم.یه لبخند محو میشینه تو صورتم.دارم غرق می شم تو اون روزایی که محرم شدیم و مال هم شدیم اما می بینم دور و برم پر از ماشینه.به خودم می گم حداقل تا توی تاکسی صبر کن دختر.دیگه وقتی می شینم تو تاکسی تا خونه صورتت از جلوی چشام کنار نمی ره.هر لحضه انگار اولین باره که آروم میای جلو که منو ببوسی و من مثل بید می لرزم.ولی اعتراف می کنم من هم لبریز از تمنای تو بودم.
پ.ن :احتمالاْ لازم به یادآوری نیست که اینجا یه وبلاگ در مورد همه ی زندگی منه مخصوصاْ بخش مهم وجود جوجه خان.
پ.ن ۲:بچه ها به عنوان بحث این پست می تونیم راجع به سرباره(در ذوب آهن) حرف بزنیم.من فقط کوره القایی از نزدیک دیدم در کوره های قوس الکتریکی این سرباره چطور تخلیه میشه؟
وبرای اونهایی که نمی دونن سرباره چیه توضیح می دم که سرباره اضافات به درد نخور آهنه که در مرحله ذوب مثل کف روی مواد مذاب جمع شده و تخلیه میشه البته همچین به درد نخور هم نیست.چون حاوی ۱۵ درصد آهنه ولی ارزش ذوب دوباره نداره و عموماْ در صنایع راه سازی و فنداسیون ابنیه استفاده میشه چون با اینکه سبکه خیله مقاومه.
بعداْ نوشت مهم:جوجه خان همین الآن یهویی رفت شمال
.انقد بدم میاد از اتفاقای یهویی و بی ادبی نباشه از شمال(نه اینکه شمال بد باشه ها خاطره گُهی دارم ازش).پس من این موهای سگ مصب و واسه کی میرم ببافم.این ابروهای لعنتی رو واسه کی میرم بردارم آخه؟؟؟هاااااااااااا؟؟؟
فقط برای جوجه خان
دردسر عید
آقا این عید همش واسه ما شده دردسر.از امروز که خونه تکونی شروع شد.همه خونه تکونیاشون تموم شده ما تازه شروع کردیم چون مامانم دوست داره روز عید خونه برق افتاده باشه.جوجه خان هم که همش خسته است.زیاد حرف نمی زنیم.اعصاب من هم که ضعیییییییییییف قاط می زنم.موهامو می خوام ببافم یه مرکز خوب و ارزون پیدا نمی کنم.می خوام بافتش به درد بخور باشه.اما از کار و بار بگم براتون.خدا رو شکر خوب پیش می ره و من در کمال آرامش دارم تِر می زنم به همه ی زیر آب زن ها
. خدایی خدا قوت داره ها.ملت آخه فکر کردن ما چماقیم از هیچی سر در نمیاریم ما هم محترمانه شصتمون رو نشونشون دادیم و کلمه مربوطه رو بکار بردیم البته در خفا.بعدش هم با خودمون خندیدیم باز هم در خفا.خدایی همه چه زرنگاااااااااااااااا
تکبییییییییییر
پ.ن :دوستی که در مورد تولید فولاد تولیدی ما پرسیده بود خوب گوش کنه.ما به عنوان اولین کارخانه که با کوره القایی کار می کنیم چون امکان فعالیت متالوژیکی باز داریم میتونیم فولاد زنگ نزن تولید کنیم اما به دو دلیل این کار رو نمی کنیم
۱- اینکه تولید فولاد زنگ نزن بسیار گرونه و به صرفه و صلاح مجموعه نیست.
۲- اینکه اگر هم ما شمش فولاد زنگ نزن رو تولید کنیم در کشور کارخانه نوردی که توانایی تولید میلگرد از فولاد زنگ نزن رو داشته باشه وجود نداره.
پس نتیجه ی آخر اینکه همون طور که گفتی در کشور ما فولاد زنگ نزن تولید نمی شه و حتی اگر کسی توانایی اش رو هم داشته باشه به صرفش نیست. امیدوارم کامل بوده باشه
من و عاشقانه های غیر انسانی
نمی دونم چرا هر وقت یکی رو زیاد دوست دارم و ذوق می کنم وقتی می بینمش دلم می خواد خفش کنم.مثلاْ وقتی داداشم بچه تر بود خوشم میومد فوت کنم تو صورتش تا نفسش بند بیاد.یه بار هم تو یه عملیات کاملاْ آگاهانه یه جوری لپ جوجه خان و گاز گرفتم که پیش همه آبروش رفت
.به قول کاپه گفتن که نداره ولی بدم هم نیومد.حالا منحرفا فک نکنن مشغول کاری بودیم ها.هرکی از این فکرا کنه بی تربیته.گفتم که کاملاْ آگاهانه بود.آخه می خنده خیلی با نمک میشه.حالا خیلی وارد جزئیات نشیم.داشتم می گفتم از این خاطراتم.یادمه یه بار بچه بودم یه خرگوش کوچولوی با نمک داشتم انقد فشارش دادم مریض شد.یه بار هم جوجه ام و خفه کردم.آخه خیلی جیگر بود حرصم گرفته بود نمی تونستم گازش بگیرم.الآن دارم به این نتیجه می رسم که چه خوب که می تونم جوجه خان و گاز بگیرم وگرنه مجبور بودم خفه اش کنم.نه؟! کفش خریدم براش از بندر عباس بعد دیدم پاش ۷ سایز از پای من بزرگتره.بهش می گم یا تو غیر عادیی یا من. بعدش دیگه اینکه امروز خونه ی خاله اش دعوته.خیلی قبلاْ ها با دختر این خاله اش که البته خاله ی مامانشه دوست بوده.شاید یه سال قبل از من.پرسیده برم یا نه.دیشب گفتم نه اما بعد دیدم این کارا بچه بازیه.نمی دونم چکار کنم.از یه طرف بدم میاد بره از یه طرف هم نمی خوام با محدود کردن واسه خودم نگهش دارم چون اون منو واقعاْ خواسته دیگه.اگه اونو می خواست که باهاش می موند.حس می کنم عین مُخ پنجا نوشتم.از بس این مغزم پر از فکرای بی خوده که به هم مربوط نیستن.انسجام زندگیم رو از دست دادم اصلاْ.
اَه ببین از کجا به کجا رسیدم.اینم مزیت بداهه نوشتنه ها.
خلاصه این که یه کمک فکری بهم بکنین.هم به همفکری خانم ها نیاز دارم هم آقایون.
ناگفته نماند اونایی که میان می خونن نظر نمیدن دایناسور که هیچی غورباقه هم نیستن![]()
پ.ن :هنوز گزارش بندر رو ننوشتم.هر کی دوست داره در مورد صنایع فولادی براش اطلاعات بذارم بگه.البته احتمالاْ بجر خودم هیچ کس.اصلاْ وبلاگ خودمه از این به بعد تو هر پست یه پاورقی در مورد فولاد داریم.شما هم می خونید علاقمند میشید.
نکته
بازگشت جوجه
ما آمدیم دوستان.پیروز و سربلند.گندی هم که زده بودیم یک جوری ماست مالی شد.
ما آمدیم با کوله باری از خرید
که حتی یک سومش هم مال خودمان نیست.
ما آمدیم تا بگوییم نامرد روزگار است هر آنکس که با بعضی از این همکاران ما دیگر تا سر کوچه برود.
ما آمدیم بگوییم این اسکله شهید رجایی خیلی باحال است اگر دستتان رسید حتماْ بروید یک کشتی هایی دارد آدم گُه گیجه میگیرد وقتی بغلش می ایستد.
ما آمدیم بگوییم شهرک صنعتی بندرعباس اصولاْ چیز خوبی است آدم های عشق صنعت مثل من وقتی پا در آن مکان مقدس می گذارند دلشان قیلی ویلی می رود.
ما آمدیم بگوییم با این فیلم آشپز بزرگ که خیلی هم مسخره بود اینقدر گریه کردیم که پدر محترم و مادر محترمه فکر کردند بد جوری آفتاب به مُخمان خورده است.
ما آمدیم بگوییم هنوز در کَف خرید هستیم در سطح لالیگا.
ما آمدیم بگوییم جوجه خان کلی ما را با ابراز احساساتش زیر و زبر کرد بس که این بچم دل نازک است طاقت دوری ما را ندارد.
ما آمدیم بگوییم باز هم هستیم و میحرفیم البته نه از آن نوع حرف های مفت بلکه سعی می کنیم انسان تر شویم.
پ.ن :جای همگی خالی بود چه وقت بازدیدها چه وقت خرید البته قسمت آخر جای خانم ها بیشتر خالی بود.
پ.ن ۲:ممنون از دوستانی که اینقدر جویای احوال ما بودند این چند روز.
پ.ن ۳:دوستان می توانند مشاعره من و آقای هیولا را در بخش نظرات ایشان دنبال کنند
هویجوری
دقت کردی؟یه روزایی هست که حوصله هیچی رو نداری حتی کار.سالنامه ات و صلاْ باز نمی کنی ببینی امروز چه کار خاصی هست.فقط هِی میری وبلاگ این و اون و می خونی و گاهی که به نظرت خوب میاد نظر میدی.بعد فکر می کنی اگه آقای مهندس پرسید کارای امروزت کجاست یه عالمه از کارای اضافه که قبلاْ انجام دادی رو نشون میدی و طرف می فهمه کارت خیلی درسته.بعدش همش دنبال یه سرگرمی می گردی اما پیدا نمی کنی.
اشتباه نکنید.اینها همه عواقب عدم حضور مدیر مستقیم یه کارمند احمقه.حالا ما هی بیایم بگیم این نسل جوون دارن نحوه کار و زندگیشون رو اصلاح می کنن.نخیر آقاجون من.هنوزم ماها تا مدیرمون یه جا گم و گور می شه می زنیم به رگ بیخیالی.سعی کنید از نوشته هام نتیجه ای نگیرید.نتیجه ای نداره و در راستای حرفای موسیو گلابی جهت رو کردن خلقیات ت... خودمان گفته شده.
اخبار جوجه خان و جوجه جان: دیروز که گفتم اعصابم بدجوری داغونه؟؟! یادتون هَس؟ شب هم همچنان ادامه داشت اما به طرز شگفت انگیزی معصوم و مظلوم شده بودم در حدی که جوجه خان زودی خودش اومد خونه و زنگید بهم.خیلی سرحال بود.یه کم غرغر کردم اما یواش یواش آروم شدم و آرزو کردم کاشکی حال منم امشب مثل جوجه خان خوب بود تا با هم کلی حرف می زدیم و می خندیدیم مثل اون اوایل دوستیمون.حرف زدن باهات خیلی آرومم کرد عشقم.مرسی که هستی.
نتیجه گیری عاشقانه:وقتی ناراحت و عصبانی ام با جوجه خان دعوام میشه چون وحشی میشم و اون هم کوتاه نمیاد.ولی وقتی ناراحت و مظلومم خیلی خوبه چون ناراحتی ام رو تسکین میده و مهربون میشه.فکر کنم دیگه کم کم فهمیدم چه کار باید بکنم![]()
بقیه اش نوشت:هممون تو شرکت یه گَند عظیم زدیم.خدا به خیر بگذرونه.اما حداقلش اینه که یه تجربه کسب کردیم.
در باب اعصاب متشنج ما
پس فردا یه سفر کاری دارم.یه روزش هم میرم گردش و خرید.دعا کنید برام که همه چیز خوب پیش بره.زیاد رو فرم نیستم.دیروز یه پسر تو کارخونه به بدترین شکل ممکن مرد.بیچاره تازه نامزد کرده بود.من حتی جرات نکردم خودمو بذارم جای طرف چون اعصابم بدجوری ت... میشه اونوقت.جوجه خان این چند روز سرش یه کم شلوغه اما من زیاد ایراد نمی گیرم.اعصاب ایراد گرفتن ندارم و دلم هم براش می سوزه چون اون تقصیری نداره.دیروز گفت ۱۵ فروردین یه تولد دعوتیم میای؟! می دونید از اونجایی که تولد من هم یه روزی همون وسطای عیده شدیداْ فکر می کنم که می خواد برام تولد بگیره.می ترسم واقعاْ واسه من نباشه ضایع شم.با بی حالی تمام دارم می نویسم ولی انگار دارم سبک میشم.سعی می کنم خودمو یه کم آروم کنم یه پست با هیجان بذارم.
پ.ن :بعضیا خیلی بی معرفت شدن.بابا دوتا کامنت که چیزی ازتون کم نمیکنه ولی دل ما رو خوش می کنه.آهای کسانی که می خوانید و نظر نمی دهید.
پ.ن ۲:لعنت به آدم مزاحم.از هر نوعی که می خواد باشه.ما به ... خودمان هم (که البته نداریم)حسابشان نمیکنیم.
پ.ن ۳:ای کسانی که فکر می کنید اینجا پیام بازرگانی وبلاگ شماست بابا جون هرکی دوس دارین تو این قسمت نظرات ما ک... شعر ننویسین.میبینین که بد دهنم اعصابم ندارم
پ.ن ۴: بابا نگفتم نظر ندین که.گفتم اونایی که هی میان تبلیغ می کنن بیخیال شن.آره خودمم.نگفته بودم بد دهنم؟![]()
دلم نمیخواد بنویسم
.به قول یه دوستی مملکته داریم؟
پ.ن :مادربزرگ جوجه خان داره از انگلیس میاد.ازدواج کرده اونجا با یه مرد انگلیسی.حسودیم میشه اگه سوغاتی بیاره براش.
پ.ن : ای خدا خیلی بده دوستای آدم ولش کنن واسه پستش هم نظر ندن. نه؟
پستی برای دختر خاله جان
عزیز دلم سلام علیکم
تصدقت شوم دلم برایت بسیار تنگ شده و اگر از حال اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری شما.هر آینه مهربانی هایت در نظرم می آید و بیش از پیش مفتون اخلاق نیکویت می گردم(اخلاق نیکو اونم تو؟
)و اذعان می دارم که به وجودت نیازمندم همچون ماهی به آب و حال ما الآن آنطوری است که شاعر در وصفش گوید:
هیشکی مثِ تو نمیشه نمی مونه تا همیشه
بجر تو هرکی اومد تنهاییمو بهم زد
فقط تو خوبِ خوبی اون یکیا بَدَن بد
... والی آخر
ما حتی به خاطر گل رو و گوهر وجود شما بر این خواسته ی قلبی که کاغذ را تحریم کنیم پا نهاده و کلیاتی در مورد این متن فکر کردیم و اولش روی کاغذ خط خطی کردیم.هرچند تکافوی حدِ کمال و خصال بی مثال شما را نمی کند اما اقرار نامه ی بی ارزشی است تحفه ی درویش.
نازنین دختر خاله جان مهر گستر من مطلبی که می خواهم بگویم شاید در ابتدای امر وجود با صفایت را اندکی رنجه کند اما ملتمسانه خواهشمندم با ادامه مطلب برو(که رمز آنرا در عملیاتی سلحشورانه برایتان اس ام اس می کنم) و با آرامش کامل آنرا بخوان و اصلاْ به روی من نیاور که مرتکب گناهی خطیر گردیده ام و چشم امید دارم که همچو ایام گذشته مرا مورد عفو و بخشش بی شائبه تان قرار داده و همچنان در موقعیت های حساس زندگی یاریم دهید.
پ.ن :بر و بچه ها این ۲ روز نبودم نمی پرسید کجا بودی؟ مریض داغون.پی دوا درمون
کله صبح آخه پست می نویسن؟
میدونی حقوق من چقده؟ با ۴سال سابقه کار و لیسانس مدیریت و کلی مدارک آموزش ضمن خدمت حقوقم اندازه حقوق آبدارچی شرکت بغلیمونه
.نگا نداره ها جدی میگم.نمیدونم چرا فکر می کنن چون سنم کمه تجربه ندارم یا هنوز واسه کار ساخته نشدم.تازه تو حکمم می زنن کارشناس اقتصادی در امور مجامع و بورسی
.این یکی رو دیگه نمی دونم چیه.بالاخره ما رو قبول دارن یا نه خودشون هم نمی دونن.
بعد اینکه دیشب رفتم خرید یه ذرت با پنیر خوردم با یه هات داگ پنیری.حالم اینقدر بده که نگو.صبح گلاب به روتون.... الانم به زور اومدم سر کار بلکه دلشون به رحم بیاد.جوجه خان اگه بفهمه کشته منو
به آقای آدمیزادی
اگه به پست "سوغاتی میخوام" نگاه کنید یه نفر برام کامنت گذاشته به اسم آدمیزادی.جوابشون رو می خواستم بدم اما چون طولانی بود اینجا می نویسم به دو دلیل.دومندش اینکه همه می خونن اولندش هم اینکه آموزش ضمن خواندن باشه برای دوستان که از ایشون یاد بگیرن و به دیگران در راستای رسیدن به آرزوهاشون عمل کنن دومی مهم تر بود واسه همین گفتم اول.خب به نام خدا هستم شروع می کنم.
۱- اول از همه از این دوست عزیز و خیلی خیلی فرهیخته تشکر می کنم که به فکر من بودن و نذاشتن این ماجرای کامنت ها واسه من عقده بشه.اصلاْ لنگه این دوستمون هیچ جا پیدا نمی شه.
۲- وبلاگ ایشان را خواندم.علیرغم اینکه تازه شروع کرده اند قلم خوبی دارن البته گفته بودن که چند سالی هَس وبلاگ می خونن.اینو گفتم بدونید من اول راجع به ادما تحقیق می کنم بعدش نظر می دم.همتون هم می دونید که خیلی فرهیخته ام.
۳- برادر عزیزم آقای آدمیزادی
به نوشتارتان فکر کردم واذعان می کنم که از بعضی جهات درست گفتید.اگر پست مرا کامل می خواندید متذکر شده بودم که می دانم رفتارم در این مورد غیرعادی است.آن هم فقط در مورد این شخص خاص.ولی سابقه ی دوستی و اتفاقاتی که بین ما افتاده دلیل وجود این رفتار های خاص شده.هر دو طرف اشتباهاتی داشته و داریم هر کدام به نوعی.که سعی می کنیم به یاری یکدیگر و استعانت از حضرت حق در صدد رفع آن براییم.هم از این روست که... ای وااااااااای خسته شدم بابا چقدر اداری بنویسم.از این به بعد راحت می گم شما به بزرگواری خودتون ببخشین.
آره میگفتم.ببین داداشِ من شما هم اگه جای ما بودی اون سابقه ی بد رو از اولای دوستی داشتی فکرای بد می کردی.دوستی ما اصلاْ در این حد نبود بلکه پیش اومد و وقتی چشم باز کردیم دیدیم گرفتار دوست داشتن شدیم.البته راحت نیست اما خوشحالیم.خب اینم واسه خودش سختی هایی داره و ما همه سعیمون اینه که همو کامل کنیم.بعدشم که آدم هرچی علاقه و وابستگیش زیاد میشه ناخودآگاه بیشتر تو جریان زندگی طرفش قرار می گیره ومیشن جزئی از زندگی همدیگه.حالا شما فکر کن چند روزی این توازن که به مرور زمان پیش اومده به هم بخوره.معلومه که هر دو طرف رو کلافه و سردرگم می کنه.مخصوصاْ اگه تا حالا از این تجربه ها نداشتن.خب حق بده که یه کم مدیریت بحران براشون سخت باشه.خلاصه که اصلاْ کی گفته که ما همدیگر و اسیر کردیم؟اصلاْ کردیم که کردیم(مسئولیت هر گونه ذهنیت نامربوط به عهده خود شخص است)دوست داریم.ایییییییییششش.
چقذه تو یخی خب فکر کن عاشق یکی باشی طاقت نداری ازش دور باشی که حالا وقتی تجربه کنی بهت میگم.
آخرشم اینکه دوستان عزیز و گرامی و پرشمار من که غریب به ۱۲ نفرید
(با پشتوانه کامنت های همون پست مورد نظر)اصلاْ نگران نباشید.ما اصلاْ همو در بند نکردیم.نه کسی زندانیه نه کسی زندانبان و گاهی حتی از ینکه طرفمون کنترلمون کنه لذت می بریم.اگه میبینید جمع می بندم چون این نظرات جوجه خان هم هست.
و باز هم تکرار می کنم برای اونایی که ت...ت..ببخشید طاقتشو دارن یک وعده عاشقی خفن توصیه می گردد.خیلی قشنگه به شرطی که طرفت مال این حرفا باشه و ناکس نباشه.
اخبار جوجه جان و جوجه خان:دیشب یهو ساعت ۱۱ زنگ زدم بهش غش و ضعف و گریه.بیچاره گرخیده بود.بعدش گفت اگه قطار ایستگاه ورامین بود پیاده می شدم(داشتی معرفتو؟) آخرش هم با آبجی قشنگه حرف زده و کلی سفارش کرده تا آروم شده.خدایی بعد از یه هفته منم آروم شدم.امروز ۶ صبح رسید اونجا گفته از حرم بهم زنگ می زنه.واسه همتون دعا می کنم.
پ.ن : من و جوجه خان از امروز نماز می خونیم.دعا کنید ادامه بدیم.
پ.ن ۲: دیدین به قولم عمل کردم؟خدایی دعا کردم براتون.و برای خودمون ۲تا![]()
پ.ن ۳: راستی همه خوبن.قربونت.سلامی میرسونن.
پ.ن ۴:نمی تونم تو وبلاگت نظر بدم.چرااااااااااااا؟
برم بمیرم
جوجه خان داره ساعت ۶ میره مشهد و من ندیدمش.۵/۶ روز هم هست که درست با هم حرف نزدیم.حق دارم بمیرم یا نه؟به خدا خیلی احساس بدی دارم.اگه دیگه من و دوست نداشته باشه چی.چرا اینقدر دور شدیم از هم.یعنی از ۲ شنبه هفته ی پیش که از هم جدا شدیم نتونستم درست طعم بودنش و بچشم.به خدا دارم خفه می شم.همکارم امروز میگفت چقدر افسرده به نظر میای این روزا.راست میگه.هرکی جای من بود افسرده می شد.نمیذارم اشکام بیاد پایین اما دارم از تو خورد میشم.
برای جوجه خان:داشتیم؟تو نبودی می گفتی تنهام نذار؟تو نبودی می گفتی نمیذارم سختی بکشی؟ تو نبودی میمردی اگه گریه میکردم؟ الآن چرا نمی بینی چقدر داغونم.دلم می خواد تو یه اتاق تاریک ۲ روز بشینم و بهت فکر کنم.دوست دارم ولت کنم که حداقل یه دلیل درست و درمون واسه این گریه ها داشته باشم.به خدا اگه می تونستم میکردم ولی نمیتونم.امان از وقتایی که می خوای خودتو ثابت کنی.اینقدر سرد میشی که میخوام بمیرم.این عشق و عاشقیت و رسماْ گ ا ی ی د م.
سوغاتی می خوام ها.نگی نگفتی!
جوجه خان همین امروز و فردا داره میره مشهد.دلم نمیاد اذیتش کنم اما دلمم نمی خواد بره.آخه مشهد خیلی خیلی دوره من طاقت نمیارم باباااااااااا.حالا ۲ هفته دیگه خودم میرم بندر عباس محلش هم نمیذارم
.سوغاتی هم به شرطی میارم که اونم برام بیاره.وای آخ جون سوغاتی.مامان هم که موقعیت و مناسب دیده می خواد ما رو ببره خونه باغ تو این سرما.از هیچ جا به اندازه این دهات بیخود بدم نمیاد.بر عکس بابام که عاشقشه.دعا کنین بندر جور شه.دلم می خواد برنز بشم
.فکر کن همین جوری سبزه هستم برنز هم بشم باید شبا لباس شبرنگ بپوشم وگرنه میرم زیر ماشین.به زودی میام مراسم عذر خواهی از جوجه خان و برگزار می کنم.که اگه یه روز دید اینجا بازه بتونم بگم من از قبل معذرت خواستم.(دنیا رو ببین توروخدا مث هاپو می ترسیم از عشقمون)
پ.ن :از وبلاگایی که هیچی واسه گفتن ندارن مث الآن خودم بدم میاد پس یه شعر می نویسم.البته از شعر نوشتن هم همچین خوشم نمیاد فکر کن شعر بنویسی همش تو یه قالب سیاه.ایششش.حالا به زودی افاضات مرا در وبلاگم خواهید دید.
زیرا که ما خیلی دانشمندیم.
پ.ن ۲: وا شعره رو یادم رفته بود بنویسم.بخونین حالشو ببرین.
قفسم را مشکن
تو مکن آزادم
گر رهایم سازی
بخدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت کردم
بازهم در پی این قلب توام
با تو احساس سعادت کردم
بخدا خوشبختم
تو محبت کن تا عمر هست
من بمانم چو اسیری
به حریم قفست...
همچنان در کما
به طور شگفت انگیزی آرامش تصنعی دارم.می دونم آخرش طوفانه.جوجه خان دوست نداره بیام اینجا.اما نمی تونم.اینجا شده مونس من.هنوز دوساعت نیست آپ کردم باز طاقت نیاوردم.امیدوارم روزی که می بینه اینجا بازه و هر روز آپ می شه منو نکشه.اخه جوجه ی من دلت میاد این قدر بد اخلاق باشی؟باهاش حرف زدم بعد از تموم شدن بارون.خیلی بی حال وسرد.پرسید چی شده گفتم هیچی و به زور سعی کردم نفهمه چقذه نابودم.دلم یه گریه ی مشتی می خواد اینقدر که از خستگی خوابم ببره.یادمه قدیما حتی گریه نمی کردم.اگه از کسی ناراحت می شدم کینه اش و تو دلم نگه می داشتم و از قصد گریه نمی کردم تا ازش متنفر بشم.این غرور من نمی دونی چه غولی بود واسه خودش.همه اون کارا رو از یاد بردم.دلم می خواد راحت گریه کنم.دلم می خواد آدما بفهمن دوسشون دارم و بهشون احتیاج دارم.دیگه کله شق نیستم.اینا مزایای عشقه یا معایبش؟
پ.ن :راستی کنکور ارشد و دادم.در حد اسهال پیر زن ۹۰ ساله بد بود.(ببخشید کلمه ضایع تر پیدا نکردم)
ما رفتیم تو کما
دلم یه کم گرفته.نه اینکه جوجه خان کاری کرده باشه ها.این جوری که می گن من غیر عادیم.وقتی دلم تنگ می شه کاری ندارم طرفم کیه.فکرای بد می ریزه تو مُخم در حد لالیگا.همش فکر می کنم دیگه دوسم نداره.فکر می کنم اصلاْ من و یادش نمیاد.بعدش وقتی این دلتنگی به ۱۰۰۱ دلیل یه کم طولانی می شه و جوجه خان فرصت نمی کنه زیاد باهام حرف بزنه این چیزایی که گفتم می شه عقده و حسابی داغونم می کنه.بعدش هم که جونم به لبم می رسه و با مُخ می رم تو دیوار جوجه خان قاطی می کنه که آخه این چه وضعیه و چرا این جوری می کنی و نرو رو اعصابم
.به نظرت وقتی یه نفر دلش واسه آدم تنگ میشه باید باهاش اینجوری حرف زد؟بعد قهر و بی طاقتی و دوباره آشتی.واسه دختر خاله جان که تعریف می کنم کلی از دستم می خنده(وای همین الآن آسمون رعد و برق زد و داره بارون میاد که البته هیچ ربطی به مطلب من نداره گفتم که بدونیم من چقذه آپ دیتم)میگه همه مردا همینن.وقتی غُر می زنی خب بیچاره نمی فهمه که چته.واسه همین قاطی می کنه یا میگه واسه مردا قابل درک نیست که وقتی یه نفر دلش تنگ می شه وحشی میشه.اخه چرا قابل درک نیست.ها؟ ها؟ ها؟ بابا من مگه دل ندارم؟یه هفته است هر شب به دلایل بیخودی گریه می کنم و می خوابم.تقصیر خودشه.بد عادت شدم.چند روز پیش هم بودیم دیگه تحملش برام سخته که هر لحظه نباشه.خدایا خیلی سخته این عاشقی.خیلی سخته.غرور آدم رسماْ به ف ا ک میره.خودمونیم خیلی بغض دارم ها.عیب نداره عاشقی همین چیزاش قشنگه.
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش وانکه در عشق ملامت مکشد مرد مخوانش
وای که می میرم واسه کنسرت هم نوا با بم شجریان
پ.ن :خدا یه کم کمکم کن که بی تو هیچم
پ.ن ۲:ترجیح می دم غرورم رو واسه عشقم از دست بدم تا عشقم رو به خاطر غرورم.این و تازه یاد گرفتم.شاید هم تنها کسی که لیاقت این کار و در نظر من داره جوجه خانه.(حتماْ همین طوره)
پ.ن ۳: چی میشد تو این بارون با هم بودیم؟
چیزهایی که اینجا میخونید رو به هیچکس نگید.خصوصیه