رویا

من و جوجه خان جدیداْ کارمون این شده که بشینیم با هم مثِ بچه های ۱۲ ساله رویا ببافیم و غرق بشیم تو این رویاها و در موردش نظر بدیم و حتی دعوا کنیم.مثل اینکه ماشینمون چی باشه و چه رنگی باشه....بچه هامون و تو ایران بزرگ کنیم یا نه....چند ساعت کار کنیم و چند ساعت استراحت کنیم و مهمونی خونه ی کی بریم و خونه ی کی نریم.بعد از یه ساعت بحث هم خسته و کوفته کلی می خندیم به حرفامون ولی اصلاْ مسخره نمی کنیم.ما عادت داریم همه چیز و جدی بگیریم تا خدا هم اونا رو جدی بگیره. کارای من و جوجه خان خدا رو شکر داره کم کم رو روال می افته و اگه خدا بخواد می تونیم واسه خودمون یه سال دیگه آستین بالا بزنیم.گاهی میشینم فکر می کنم به اون روزی که آینده ام و نوشتم و تصمیماتی که گرفتم و واقعاْ به این می رسم که هر چیزی رو واقعاْ بخوایم خدا نه نمیگه.

ما پنج شنبه یا جمعه امتحان  تکنیکال داریم.درس هم هیچی نخوندیم.من هم که امروز یه امتحان دادم و خوب بود شکر خدا.فردا هم یکی دارم که اونم برام دعا کنید.جوجه خان تهدید کرده که این بار حتماْ باید قبول بشی.راس میگه عسلم خیلی دیگه طولانی شده خودم حالم داره به هم می خوره.

۴ شنبه داره واسه خواهرم خواستگار میاد.همون پسره که دو ساله با هم بودن الآن دو ماهی میشه که تموم کرن.یعنی خواهرم دیگه طاقت نداشت منتظر بمونه.بچه فقط ۲۰ سالشه اما این که آدم بخواد یه کاری رو انجام بده و نتونه خوب خیلی بده.پریروز مامان پسره زنگ زده بود کلی التماس و تمنا که ما دخترتون و واقعاْ میخوایم.حالا همینا بودن هِی سنگ جلو پاشون مینداختن ها.

بعد دیگه اینکه فیلم آلیس در سرزمین عجایب و دیدم.قشنگ بود.مخصوصاْ جانی دپ که  خیلی باحال طبق معمول بازی کرده.من عاشق فیلم کارخانه ی شکلات سازی جانی دپم.خیلی ناز توش بازی کرده.

همین

خدافظ

بلاگفا فیلتر شده؟؟؟

آیکون یه جوجه که بار زندگی رو به دوش می کشه

می دونین؟!!  یه چیزایی هست که اینجا نمیشه راجع بهش حرف بزنم ولی خوب خیلی زندگیه سختی شده.خدا رو شکر یکی هست دلداریمون بده و بگه اشکال نداره عزیزم این روزا میگذره.

از اول رجب که پریروز بود دارم هر روز سوره ی واقعه رو می خونم که هر روز هم زیاد میشه.یه حاجت گنده دارم دعا کنین برآورده بشه من هم به جاش قول می دم یکی از زوایای پنهان زندگیم رو به انتخاب خودتون کامل براتون روشن کنم به عنوان جایزه چون می دونم همگی فضول تشریف داریم جمعاْ.

امتحانام داره نزدیک میشه.دعا کنین که قبول بشم که اگه نشم آبرو برام نمی مونه.این مدرک لعنتی رو بگیرم برم دنبال کار خودم.اگه قبول نشم خدایی ول می کنم میرم دیگه حوصله ندارم ادامه بدم.   البته حوصله دارم ولی حیف این حوصله نیست که واسه این کارا خرج بشه؟

کارای جوجه خان یه کمی بهم ریخته و زیاد روبراه نیست.واسه عزیز دلم هم دعا کنید.همش استرس داره.آها راستی دیروز رفتم خرید.انقد حال داد که نگو.چند وقت بود اینجوری با خوشحالی خرید نرفته بودم.الآن فقط چند تا کار نکرده دارم که امیدوارم زودتر انجام بشه.

چه پست بی محتوای بیخودی بودا شرمنده.

همین دیگه خدافظ

بعداْ نوشت : مموت ا.ن یه ساعته داره عَر می زنه.دارم کَر میشم دیگه.من نمی دونم این بشر انقد بیخود داد می زنه اونجاش باد نمی کنه؟ (می دونم قول دادم با ادب باشم ولی گاهی اوضاع از کنترل خارج میشه خدایی) 

بعد تر: تو تقویم نوشته گمراهی و زورگویی آخرین مرحله حکومت پادشاهان است. گفتم که بدونین فقط

 

 

کاشکی یه عکس می گرفتیم

یه ساعت نوشتم نمی دونم چی شد که یهویی همش پاک شد.لعنت به این کشتیه که همش میاد لنگر ...ی شو میندازه رو این کابل اینترنت.

داشتم می گفتم جمعه بعد کلاس با جوجه خان رفتیم موزه ی برج آزادی.آره بابا آزادی.همون که وسط میدون آزادیه.یه مجموعه فرهنگی باحال داره.۲۳ سال از خدا عمر گرفتیم و تو این شهر لامصب گشتیم نمی دونستیم اون زیر چه خبرائیه.البته مامانم همیشه تعریف می کرد که زمان بچگی هاش اونجا می رفتن.مثل اینکه سینما بوده اون موقع ولی الآن بجز سینمای ۳بعدی خیلی چیزای باحال دیگه هم داشت.یه آقاهه که خیلی مایه دار بود (و من و جوجه خان کلی بهش حسودی کردیم) کلکسیون سنگای قیمتیش و که از همه جای دنیا جمع کرده بود به مجموعه هدیه داده بود( ما به هم قول دادیم که بهترش و بخریم).خییییییییلی خوشگل بود بعضیاش.خیلی ناز بودن.یه فروشگاه هم داشت که رفتیم یه انگشتر واسه من پسند کردیم گفت ۸۰تومن.پول زیاد همراهمون نبود.نمی دونستیم انقد گرونه ضایع شدیم.ولی جوجه خان قول داد تو اولین فرصت بریم بخریمش.کل ساختمون برج هم که قبلش دیدیم.بعد رفتیم یه جا که یه روباته پیانو می زد.چیز خاصی نبود.جوجه خان طرز کارش و کامل برام توضیح داد.انگار کلی تحقیق و این چیزا راجع به روباتای پنوماتیک(از اسمش مطمئن نیستم) داشته.بعدشم رفتیم پیش یه روباته که سخن گو بود و خیلی هم عوضی بود.باهاش دعوام شد......

فک کن.... با روباته دعوا کردم.آخه خیلی پررو بود هرچی می گفتم یه جوابی میداد.کفری شدم از دستش.بعدشم کافی شاپ داشت اونجا کلی کف کردیم.رفتیم یه بستنی خوردیم و رفتیم سایتش.که زنه گفت قبلا بار بوده و صفحه نمایشگر داشته فیلم پخش می کردن واسه هر نفر.ولی الآن مانیتور لمسی داشت راجع به برج آزادی و یه کم اطلاعات راجع به ایران که چیز جالبی بود.

من کفش پاشنه بلند پوشیده بودم دیگه تا به خونه برسیم داشتم می مردم.ناخونای پام بلند بود کلی اذیت شدم.خلاصه که جاتون خالی.اگه نرفتین حتما برین چون خیلی باحاله.اگرم رفتین خوب نمی میرین که...دوباره برین.

به جوجه خان: عزیز دلم جمعه خیلی بهم خوش گذشت.همین که با هم بودیم و به همه چیز خندیدیم برام یه دنیا بود.این که اون گوشه ها همو بوسیدیم و واسه دوربین دست تکون دادیم هم خیلی دلپذیر بود برام و اینکه یکسره مثل من از اینور به اونور دوئیدی و گیر ندادی که این کارا مناسب سن ما نیست هم خیلی دوست داشتم.روز عزیزی بود برام

 

پ.ن : راهپیمای هم که کنسل شد.واسه اینکه جدی جدی دنبال مجوز هستن که دیگه مردم بدبخت این وسط کشته نشن. دعا کنین مجوز بگیریم گُل می کاریم.

پ.ن ۲: دلمون می خواست عین این ضایعا که تا به تهران می رسیدن بغل برج آزادی عکس می انداختن ما هم چند تایی عکس بگیریم.هر کاری کردیم نشد.

عشقولانه ها

چند وقتیه دارم فکر می کنم چی شد که من و جوجه خان عاشق هم شدیم.راستش به چیزای جالبی هم رسیدم.خوب مسلما فقط در مورد دوست داشتن خودم تونستم فکر کنم دیگه چون هر وقت از جوجه خان می پرسم میگه نمی دونم چی شد.

خوب اولش من هم نمی دونستم چی شد که به اینجا رسید اما می دونم بعضی اخلاقاش روز به روز این علاقه رو بیشتر کرد.کارهای خیلی معمولی که شاید همه ی پسرا باید انجام بِدن اما من فکر نمی کردم جوجه خان اهلش باشه.یعنی فکر می کردم خیلی تُخس تر و بچه پررو تر از این حرفا باشه که البته بود.

یادمه یکی از دفعاتی که قهر کرده بودیم یه هفته نه اون زنگ زد نه من.خیلی روزای سختی برای من بود.من دلم خواسته بود اونو بدست بیارم و دقیقا وقتایی که فکر می کردم موفق شدم اون مقاومت می کرد و کار به دعوا می کشید.یادمه اون موقع مجبور بودم خیلی با احتیاط رفتار کنم.نه هیچ وقت بهش گفتم که بهت علاقمندم نه هیچ وقت برای ادامه دوستی بهش التماس کردم و رو انداختم.همیشه عادی رفتار کردم در حالی که واقعاْ عادی نبودم.(همین الآن تو این فکرم که این روزا همه از سیاست می نویسن و من دارم از جوجه خان می نویسم و این اصلاْ برام عجیب نیست.عادت دارم همیشه مخالف بقیه باشم)

آره دیگه داشتم می گفتم که دوران خیلی سختی رو گذروندم.دقیقاْ یادمه جوجه خان هروقت احساس می کرد داره به من علاقمند میشه سعی میکرد بیشتر سگ بازی دربیاره و خودشو یه دیو ۷سر نشون بده که البته موفق نمی شد چون من دستشو خونده بودم.انقدر به این بازی ادامه دادم تا یه روز بهم گفت "بدبخت شدیم.عاشقت شدم دیوونه"  حال اون شب و هیچ وقت یادم نمیره.می دونستم میرسه این روز چون از خودم مطمئن بودم و این روش همیشه جواب داده بود.ولی واسه جوجه خان خیلی طول کشید تا جایی که فکر کردم به جای اینکه اون تو دام من بیفته(مثلاْ)من عاشقش شدم.خیلی خوشحال شدم چون با خودم گفتم حالا که بالاخره عاشقم شد از فردا دیگه راحتم(آخه من آدما رو تا وقتی بهشون اهمیت می دادم که بهم بی اهمیت بودن.هر وقت هر ننه مرده ای عاشقم شد از فرداش من تبدیل به شمر ذالجوشن شدم و جفتک انداختم)آره دیگه رو همین حساب با خودم گفتم از فردا دیگه میدوئه دنبالم و من هم دیگه کِرم زنگ زدن ندارم بهش یه کمی هم من اذیتش می کنم تا بفهمه دنیا دست کیه. ولی دریغ... اگه شما از این پسر دیدین که وا بده من هم دیدم.جوری رفتار کرد که نتونستم ببُرم ازش.نتونستم بی خیالش بشم.واقعاْ منو رام کرد.مثلا هیچ وقت به عشوه خرکی هام جواب نمیده.اگه خودمو لوس کنم و کلی براش مسخره بازی در بیارم فقط می خنده اما محاله کاری که می خوام و بکنه اما همیشه درست زمانی که حس کردم به کاری یا چیزی نیاز دارم اون برام مهیا کرده.

یه دفعه با پسر خالش و دوستش رفتیم بیرون.از اونجا شد که من فهمیدم این جوجه خان اونقدری هم که میگه بد نیست.تا رسیدیم در ماشین و برام باز کرد من کلیاتی تعجب کردم چون فکر می کردم از این کارا بلد نیست(واقعاْ نمی دونم چرا این فکر وحشتناک و پیش خودم می کردم) پیش اونا کلی به هم احترام گذاشتیم و تحویل گرفتیم و یه کوچولو هم که دلخور شد ازم اصلاْ پیش اونا به روم نیاورد.هنوز هم همه ی این اخلاقا رو داره و همون طور که گفتم اینا خیلی عادیه اما نمی دونم چرا اون موقع دوست داشت خودشو یه بچه بی فرهنگ و ندید بدید و اسگل نشون بده و تا جایی پیش رفته بود که من ازش می ترسیدم اون اولا فکر می کردم سواد هم نداره بدبخت.جدی جدی فکر می کردم که ممکنه اگه اس ام اس انگلیسی بدم نتونه بخونه. یعنی این بشر در این حد خَز بازی در آورده بود.میدیدیش باور نمی کردی این پسر از المپیادی های ریاضی بوده و کلی مدال و مقام داره و تفریحش ضرب و تقسیم اعداد ۶/۵ رقمی به صورت ذهنیه.ولی همیشه میگه من از جنبه ی تو کف کرده بودم.چون هیچ وقت پیشش کم نیاوردم.هیچ وقت چیزی نگفت که من نفهمم و هیچ وقت حرکتی نکرد که من تا فیها خالدونش و نخونم.

آها اینم بگم و دیگه بیشتر نمی نویسم که خسته شدین دیگه.اون موقع ها اول های دوستی مون(منظورم ۶/۵ ماه اوله) یه هفته قهر بودیم دو هفته آشتی.بعدش به دو هفته قهر یه هفته آشتی.به عبارتی دهن سرویسی مزمن می دادیم به خودمون.اون موقع ها یادمه عمراْ براش گریه نمی کردم و مثلا دیگه ۴/۳ روز که میگذشت دیگه طاقتم تموم میشد.یه روزایی میشد که بد یادش می افتادم و یواشکی گریه می کردم  همون روز محال بود زنگ نزنه واسه آشتی یا اس نده.خیلی خیلی هیجان انگیز بود.دیگه همه خانواده می دونن ما قهر که می کنیم هروقت من کلافه میشم اون انگار خبردار میشه.یه بار هم بعد دو هفته قهر که خیلی هم جدی بود و من کلاْ می خواستم تموم کنم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.بهش اس زدم گفتم "بهم نگو برگرد اما خواستم بدونی دلم خیلی تنگ شده". من این اس و سِند کردم و هنوز دلیوردش نرسیده بود و گوشی هنوز تو دستم بود که اس زد "تورو خدا برگرد دارم دیوونه میشم". باورم نمی شد.انقدر اون روز گریه کردم که کف و خون بالا میاوردم دیگه.خواهرم هم تحت تاثیر قرار گرفته بود بیچاره از این اتفاق.خیلی هیجان انگیز بود و جالب.همون موقع اومد دم در خونمون که منو ببینه مثلا.گریه کرده بود.هیچی نگفتیم.فقط نگاه کردیم همو.بعدش کلی به قیافه ام خندید.برگشتم بالا تو آیینه نگاه کردم کُرک و پرم ریخت.با یه عالمه آرایش بودم که گریه ام گرفت بعدش یادم رفته بود پاک کنم.یعنی اعصابشو نداشتم.عین اسفند دود کن ها شده بودم.همه ی صورت خط خط سیاه بود و کثیف.

هنوز بعد یه سال و اندی مث همون روزای اول عاشقشم.هنوز تفریحمون با هم فیلم دیدن و پاسور بازی و کتک کاری کردنه.ما رسما دو تا الاغیم

پ.ن: اینم آلارم نزدیک شدن به ۲۲ خرداد

شد آنچه نباید میشد

صد دفعه هشدار دادیم....دویست دفعه تذکر دادیم....سیصد دفعه نامه نوشتیم....هزار دفعه گفتیم بابا جون چه مرگتونه آخه؟ واسه چی عین دیوونه ها میریزین رو کله ما کتکمون می زنین بعدم فک می کنین امام زمان شما رو به سربازیش قبول داره؟آخه لا مصبا مگه خودتون ناموس ندارین؟خانواده ندارین؟ بی صفتای سگ مصب چرا نمی فهمین دردمون چیه؟ واسه چی تا دهنمون و باز می کنیم داد و قال و کولی بازی در میارین؟ آخه این بساط چیه راه انداختین؟این انصافه ما بیایم تو خیابون هیچی هم نگیم فقط یه دستبند سبز ببندیم بعد شما مثِ وحشی ها با قمه تیکه تیکه مون کنین؟ این انصافه جوونای مردُم و بُکشین و مادراشون و داغدار کنین؟مگه شما دل ندارین؟ اون مادرایی که آه میکشن و دیدین؟ هیچ از دلشون خبر دارین که چه آتیشی گرفته؟ فکرشو کردین که چه جوری پیش مادر داغدار حسین میخواین سرتون و بالا بگیرین؟دِ  آخه دروغ نگو بی صفت.ما تا وقتی شما مثِ دشمن باهامون رفتار نکردین مث بچه آدم رفتیم و اومدیم.بدون هیچ درگیری.آخه مرضتون چی بود.

با افتخار میگم ۲۲ خرداد میرم راهپیمایی چون نمی خوام ترسو به نظر بیام.چون حقم و خوردن.چون دو کلمه باهام حرف نزدن.چون تو چشام نگاه کردن و دروغ گفتن.چون فکر کردن خیلی عاقلن و از قضا نبودن.

کور خوندی ر.هبر کبیر  کور خوندی

اون روزا دیگه بر نمی گرده.بشین دو دستی بزن تو سر خودت و اونایی که دور و برت و گرفتن و نذاشتن هیچی بفهمی. صُمٌ بُکمٌ عمیٌ شدی دیگه.ر.هبری هم که از درد مردمش خبر داشته باشه و چشمشو ببنده یا خبر نداشته باشه به درد جرز دیوار می خوره.می فهمی که چی میگم؟ آخه تا اونجایی که یادمه اون قدیم ندیما اینجوری نبودی.حالیت بود دنیا دست کیه.اما انگار الآن فکر کردی دست توئه!

پ.ن: کرو.بی رو خیلی دوست دارم.شجاعه.بی باکه.دوست داشتنیه و اگه همه ی دنیا جمع بشن و یه حرفی بزنن سر حرفش می مونه(آفرین مرد غیور)

پ.ن بعدی: موسو.ی رو دوست دارم چون حیا از سر و روش می باره.چون حتی وقتی عصبانی میشه حیا رو کنار نمیذاره.چون خیلی شرافتمند و دانشمند و هنرمنده.

پ.ن بعدتر: رهنو.رد و خیلی دوست دارم چون خیلی مقتدره.چون وقتی اومد دانشگاهمون منش و رفتار و جذبه اش شیفته ام کرد و هرکی منو بشناسه می دونه تو ایران کم آدم مهمی هست که من از نزدیک ندیده باشمش ولی آدم داریم تا آدم

پ.ن خیلی بعدتر:خاتمی رو دوست ارم به خاطر تیپش.به خاطر اینکه دشمن کور کنه.به خاطر اینکه پیانو میزنه.به خاطر اینکه به همه دنیا فهموند اسلام دوست داشتنیه.به خاطر اینکه واسه حفظ کردن اصلاحات داره خودش و به آب و آتیش می زنه.

خدایا  کمکمون کن.خودت می دونی هدفمون چیه.ببین چه جوری واسه اینکه دوتا شیوید از موهام معلوم میشه منو محکوم می کنن(البته می دونم از کون خارمان خودشونه چون جلو پایین تنه شون و نمی تونن بگیرن)

پس آستیناتو بالا بزن بیا کمک.منتظرم

۲۲ خرداد می بینمت خدا.

روزم مبارک

وسط مهمونی تلفن خونه زنگ خورد. فکر کن ۱۲۰۰ نفر مهمون دیوونه داشتیم که حوصله هیچ کدومو نداشتم.جوجه خان هم رفته بود باشگاه دلم پُر بود که چرا رفته. با بی حوصلگی گوشی رو ورداشتم دیدم یکی داره داد میزنه روزت مبارک عشقم.

اصلا اینقدر هیجان زده شدم که تا آخر شب کوک بودم و با همه مهربون شدم و ظرفای یه مهمونی رو تنهایی شستم و الآن هم که در خدمت هستم از کمر درد دهن سرویسی مُزمن گرفتم.حالا بماند که بعدش کلللللللی بحث کردیم سر اینکه من که زن نیستم و روز من نیست و از این حرفا.

امروز اولین جلسه کلاسه که با هم میریم.قرار شده اونجا بگیم رسماْ نامزدیم.خیلی از این موضوع خوشحالم که تو ورژن واقعی اجتماع می تونم باهاش باشم و ببینم اونجا هم بهش افتخار می کنم یا نه.

راستی روز زن و به همه خانومای محترم بلاگستان اعم از اونای که با احساسن و اینجا رو می خونن و اونهایی که احساس ندارن و میرن یه جاهای دیگه رو می خونن تبریک میگم.

تعطیلات و میخوایم بپیچیم بمونیم تهران با هم دعا کنین که بشه.

پ.ن :یاد یکی از فرمایشات مموت خالی بند افتادم کلی با خودم خندیدم الآن که گفته آقای مشا.یی نگفته ما با ملت اسرائیل دوستیم بلکه گفته ما با مردم اسرائیل دوستیم(خوبه اتفاقا بی ربط به این ایام هم نبود)

پ.ن۲: تابستون که میشه من عزا میگیرم که نکنه یه سوسک از جلوم رد شه و هر روز این اتفاق می افته روز من اَن زده میشه بهش.

پ.ن۳: همین دیگه.دنبال چی می گردین هِی میاین پایین.

در باب حسودی

روز زن نزدیکه دیگه.بعد این رئیس شرکتمون فک کنم یادش رفته باید به ما یه هدیه ای بده.بعد جالب اینجاست که هر سال روز زن علاوه بر خانم های شرکت به مردایی که ازدواج کردن هم کادو میدن که بدن به همسراشون ولی روز مرد که میشه به خانومایی که ازدواج کردن یه کادو نمیدن که بکوبن تو سر شوهراشون.البته کادو روز مرد که نباید اصولا از یه جوراب یا فوقش زیر پیرهن تجاوز کنه.

آها اینو بگم.... دیروز رفته بودم واسه مامانم کادو بخرم واسه جوجه خان یه ست لباس ریز خیلی خوشگل دیدم قیمت کردم ۲۰ تومن.آخه کدوم آدم عاقلی ۲۰ تومن میده شرت میخره و زیرپوش؟(حالا اگه شما می خری و می پوشی مرفه بی دردی چون من پول ندارم فعلاْ)

آها کادوی مامانم.یه سکه پارسیان(از این ارزونا که آبروی آدمو بعضی جاها می خره) با یه روسری خیلی خوشگل خریدم براش.تا رفتم تو روسری فروشیه یکی رو انتخاب کردم گفتم می برم.پسره کَفِش بریده بود.فک کنم آرزو می کرد همه مث من خرید کنن.آخه بعضی از این خانومای محترم(احمق) عادت دارن کل جنسای مغازه رو میبینن بعد ضایع ترینش و میخرن. خوب یکی هم نیس بگه زنیکه می خوای نخری گُه می خوری همه جا رو بهم میریزی. یا این مردایی هستن که میان اول از همه مثلا یه کفش می خرن بی توجه بعد که میرن خونه میبینن ۲ سایز کوچیک تر از پای بی صاحابشونه(مثلاْ). خوبه که آدم تعادل داشته باشه تو خرید کردن.

دیروز یه لباس راحت تو خونه خریدم وقتی به جوجه خان گفتم گفت کاشکی یکی هم واسه مامان من می خریدی.گفتن این جمله همان و شروع شدن یه دعوای عظیم همان. آخه چه دلیلی داره وقتی من دارم با ذوق راجع به لباسم حرف میزنم بگه واسه مامان من هم بخر؟ من هم گفتم مامانت خودش بره بخره خوب به ایون بر خورد من هم اهمیت زیاد ندادم البته.خودش بعد ۱۰دقیقه زنگ زد گفت خوب چرا دعوا راه میاندازی؟

بهد دعوا رو من راه انداختم؟؟؟ یا اون که وسط حرف زدن با من مامانش و ول نمی کنه؟ خیلی دلگیر شدم خلاصه ولی به روی خودم نیاوردم.یه کمی پلیدانه احساس کردم بذارم تو دلم بمونه این ناراحتی.

پ.ن: امروز رفتم درخواست یه خرید سهم دادم یهو فهمیدم بازار هفته ی دیگه بهم میریزه.انصراف دادم.دعا کنین قبول شه

من و بورس

کلاسی که گفتم فوق العاده بود دوستان.ومن حس می کنم تازه فهمیدم علاقه ام چیه.کلاس تا الآن زیاد رفتم.سمینارم که اووووووووووووووووووووه تا دلت بخواد رفتم و از این مدرک به درد نخورا دارم.تو هر کاری هم یه سررشته ای دارم.ولی از لحظه ای که این مبحث و شروع کردم فهمیدم همون چیزیه که من می خوام.سبکش با اون شغلی که من همیشه دنبالش بودم تطابق داره.خیلی حس خوبی دارم.حس می کنم راهم رو پیدا کردم.جوجه خان هم قراره بیاد باهام.دنبال اینم که یه پولی دست و پا کنم واسه خودم هم خرید و فروش کنم.حس موفقیت یهو سرازیر شده تو همه ی زندگیم.صبح هم اومدم دیدم بابت گزارشی که دادم تشویق شدم.واقعاْ واقعاْ حس خوبی پیدا کردم و دعا می کنم همینجوری بمونه.فکر کن تو این خوشحالی تشویق هم بشی دیگه آخرشه دیگه.هخمه ی امروز سرخوش بودم.دوتا نرم افزار هم سر کلاس بهمون دادن که نصب کردم و خیلی باحاله.یکیش هر ۵دقیقه آپدیت میشه.انقد کیف می کنم که نگو.هیچ وقت تا حالا اینقدر نسبت به کارم خوشبین نبودم. و حال نکردم.

جوجه خان و جوجه جان : جوجه خان هم تصمیم گرفته با من بیاد این کلاسا رو.می خوایم با هم پیش بریم.اینجوری امکان ضربه خوردن به هردوتامون کمتر میشه.خلاصه که همه چی آروووووووووووومه

ادامه نوشته

جوجه ی ثروتمند

از این سی دی های چگونه ثروتمند شویم و اینا گرفتم دارم می بینم.خیلی خوبه فقط مشکلم اینه که هروقت سمینار میرم یا از این سی دی ها می بینم خیلی امیدوار میشم در حدی که دوس دارم همون لحظه برم پولدار بشم.اما بعدش یادم میره.

از امروز کلاس سرمایه گذاری و بورس که اسم نوشتم شروع میشه.همش دعا دعا می کنم که به درد بخور باشه و پول بی زبون و نریخته باشم تو جوب.هیچی دیگه ۵ شنبه ها از ۲ تا ۵ جمعه ها هم از ۹ تا ۲ کلاس دارم.یعنی رسماْ به مدت ۵/۶ ماه ریده شده به تعطیلاتم.البته کاملا پلیدانه احساس خوبی دارم چرا که....

چرا که نمی تونن منو به زور ببرن خونه باغ.یاه یاه یاه.خیلی از این بابت مسرور شدیییییم.ولی یه مشکل عظمی پیش میاد این وسط و اونم اینه که...

اینه که من می خواستم ۵ شنبه ها برم استخر واسه برنز کردن و کلی برنامه داشتم واسه عروسی دختر عمه ام و جوجه خان کلی ذوق زده بود و این حرفا ولی اینم کلهم مالید شد دیگه.

پ.ن :بعد اینکه دوستانی که از بدبختی و بی پولی من با خبر هستن عرض می کنم خدمتشون که من هنووووووز هم حقوق نگرفتم و از اون جایی که وقتی رفتم سر کار پررو بودم و گفتم پول نمی خوام دیگه از هیچکس  هنوز هم بعد ۴ سال به خودم لعنت می فرستم که چرا این کار رو کردم.

خلاصه که دارم سعی می کنم هرچه زودتر سر و سامونی به این زندگی به هم ریخته بدم در این جامعه ای که جاهلان قدر می بینند و بر صدر مینشینند و عالمان لجام به دهن دارند*

پ.ن ۲: بعد دیگه اینکه امتحانا نزدیکه منم اون درسایی رو که خبر مرگم(دور از جونم البته) معرفی برداشتم باید امتحان بدم و هنوز ذره ای نمی دونم چی به چیه.آخه این دانشجوِ داریم؟

پ.ن ۳: نمی دونم ۲۲ خرداد چه کار کنم.بیرون برم یا نه.راستش هنوز از زندگیم سیر نشدم.آمادگی کشته شدن هم ندارم و حتی آمادگی اینکه یه فحش هم بهم بدن ندارم چه برسه به کتک کاری و فرار و این حرفا.پارسال به اندازه کافی از این انقلابی بازیا کردیم.هنوز دو به شکم که چه کنم.بقیه دوستان چه کاره ان اون روز؟


* از نهج البلاغه.جمله بسیار زیبایی بود که در مورد جامعه ما واقعا صحت داره و تو نامه دکتر سر.وش به مراجع و روحانیون خوندمش.اگه فیل.تر شکن دارین حتماْ برید تو سایت دکتر سر.وش و بخونینش.آخر باحاله.هم از لحاظ سیاسی هم از لحاظ ادبی واقعا در خور توجهه.ای بابا این دُکی هم باعث اطلاله کلام شد این وسط.

پ.ن تو پ.ن: من چرا پی نوشتم از پستم طولانی تره؟  بهش فک نکن به جای نمی رسی بابا.

آها یادم رفت از جوجه خان بنویسم:خیلی روزای خوبیه.خدا کنه هیچ وقت تموم نشه.دیشب داشتیم به این فکر می کردیم که چقدر به هم وابسته شدیم.نه از اون وابستگی بدا ها.از اون خوبا که آدم لذت می بره.بعد یه کمی هم راجع به مهریه و زیرلفظی و اینا بحث کردیم.از بس این بشر خسیسه قربونش بشم.

خواب های هیولایی

نمی دونم چی شده و چه اتفاقی افتاده که امروز هیولاسوژه ای شده واسه خودش (بلد نیستم از اون قِرتی بازیا کنم که رو اسمش کلیک می کنن میرن تو وبلاگش.همینی که هست از اون بغل پیداش کنین).رفتم تو وب انتروپوید(باید کم کم دیگه به پیوندام اضافه اش کنم) دیدم واسه هیولا یه عکس گذاشته خیلی باحاله.

منم دیشب خوابشو دیدم.خواب دیدم پای نت ام.بعدِ عمری مسنجر دارم انگار.بعد هیولا در راستای اینکه چت کردن و خیلی دوست داره وب میده بهم(از اون وب بدا نه ها.از این یکی وبا)بعد انقد قیافه اش ضایعععععع بود که نگو.انقد که من با خودم گفتم خدا به دور همون عکس بغل وبلاگش قشنگ تره انگار.لاغر با یه ریش بیریخت.تازه دماغ عقابی و چشای ریزم اضافه کن به اینا.یه بلوز راه راه سرمه ای هم پوشیده بود در حد بنز کهنهبعدش من کلاْ فرار کردم از دستش رفتم خودمو یه جا سرگرم کردم.به گمونم از این سایتای ۱۸+ بود. قشنگ حسی که تو خواب داشتم این بود که این از اون بسیجی انتر بی جنبه هاس* که آدم دوس داره سر به تنشون نباشه و اینکه ۲۲ خر.داد چقد می خواد بره گیر بده به مردم* . حالا نمی دونم تو اون چند ثانیه چقد فکر به ذهنم رسید اما خیلی بود دیگه.الآن که دارم می نویسمش کم کم یادم میاد همش.

بعد دیگه اینکه خواب دیدم یکی از فامیلامون رفته کره ماه اونجا تو یه محفظه شیشه ای زندگی می کنه.بعدش حامله است.موهاش هم ریخته کچل شده.(عجب خوابای ت...ی دیدم من دیشب)

بعد هرچی این خر.داد می گذره من بیشتر حال و هوام به هم میریزه.

*نه اینکه بسیجی ها بد باشن ها.ولی بعضی هاشون واقعاْ لایق اینکه تو توالت هم زندگی کنن نیستن.ریدن به هرچی بسیج و این حرفاس.

* خدا منو ببخشه هیول جان ببخشید دیگه.خواب بود.دست خودم که نیس.حالا اشکاتو پاک کن.اگه دیدمت یه مگنوم میهن میخرم برات از دلت دربیاد.

خیلی عاشقانه مثل قند

دیروز بعد از ظهر رو کلا با جوجه خان بودم.دنبال کار گشتیم مث بچه های خوب.بالاخره تونستم راضیش کنم که کار مهم تر از درسه الآن.بعد طبق معمول برادر محترم جوجه خان تشریف آوردن.فک کنم انتظار داشت با دیدن ما کلی بخنده.اومد دید ما نشستیم یه عالمه روزنامه و یادداشت هم جلومون ریخته بیچاره دپرس شد.گفتم جوجه خان کاشکی واسه اینکه بچه دلش نگیره یه کم فیلم بازی می کردیم.فقط می خنده این مواقع.بعد هرچی ما به این بشر میگیم بیا خونه ما که کاری باهات نداریم هی چُس می کنه خودشو.به جوجه خان میگم این چِشه.میگه بدبخت لابد می خواد رعایت ما رو بکنه.این بچه اصلا فرصت ها رو غنیمت نمیشمره ها.اگه من بودم انقد اونا رو اذیت میکردم که جون به لب بشن.به جوجه خان گفتم یه روز که هانیه(دوست داداش جوجه خان) اومده بود خونتون بگو منم بیام گیر بدیم بهشون ببینن این روشن فکر بازیا به جایی نمیرسه.

خیلی خیلی عاشقتم: بهت گفتم یه روز همه ی فکرم این بود که منو از(....)بیشتر دوست داشته باشی.حالا که انقد دوسم داری و می دونم چقد عاشقمی دلم می خواد دیگه(....) تو ذهنت نیاد هیچ وقت.لابد یه روز که به اون خواسته هم برسم یه چیز بهتر میخوام.این جمله آخر و با خودم فکر کردم البته.

بعد دیدم چقدر قشنگ چشمات پر از اشک شد وقتی گفتم خیلی صبر کردم تا به اینجا رسید بازم صبر می کنم.قلبت یه جوری زد که کاملا احساس کردم.نفست داغ شد و کلی مهربون شدی و محکم بغلم کردی.

بعد با خودم فکر کردم چطوری من  از یه دختر کله شقِ پرروِ بی شعور تبدیل شدم به یه عاشق.

خیلی بهش فکر کردم تا الآن. اما فقط یه جواب پیدا کردم.روزی که حس کردم چقدر عاشق پیشه ای و چقدر دل مهربونی داری آرزو کردم که این دل مال من باشه.آرزو کردم حالا که یکی هست که بلده اونجوری که من دوست دارم عاشق باشه چرا مال من نباشه!

تا....

تا اون روز برسه چقد احساسم و مخفی کردم و چقدر عادی بودم باهات.تا اون روز مهم که بهم گفتی اگه من تورو بخوام مامانت میذاره؟(الهی بمیرم که میدونی مامانم بهت چقد حساسه و خوشش نمیاد  باز ازش طرفداری می کنی)

 تا....

تا روز مهم بعدی(که البته شب بود) و ما تصمیم گرفتیم شرعاْ باهم پیوند داشته باشیم.گفتی دلت نمیخواد تو زندگیمون گناه پیش بیاد.بعد تو شدی مال من و منم شدم مال تو.راحت و بی قید.بدون تعارف و بدون ترس از هرچیزی که ممکنه پیش بیاد.و من با خودم فکر کردم عجب دختر بی کله و سر خودیم من.

از اون روزایی که فهمیدم واقعا دوسم داری تا الآن خیلی میگذره و من و تو هر روز عاشق تریم و هر روز داریم سعی می کنیم پله ترقی اون یکی باشیم.وهمینه که برام شیرینه مث قند.

خدایا بهمون کمک کن که دهنمون  سرویس نشه لطفاْ

ادامه نوشته

از خاطرات خاص و یه خبر

پامو که گذاشتم تو تالار یه حس آشنای عجیبی بهم دست داد.یادم اومد روزی که واسه کنسرت پرپر می زدم چقدر رد شدن از این در برام غیر ممکن بود.پشت همین درهای لعنتی تا ساعت ۱۱شب ایستادمو نتونستم از جام تکون بخورم.سال بعدش وقتی می خواستم بلیط کنسرت و بگیرم استرس بدی داشتم.واسه اولین بار کل بلیطا اینترنتی فروخته می شد.یادم نمی ره که دقیقا ۲۴ ساعت پای سیستم بودم و وقتی پرینت پرداخت و گرفتم راهی بیمارستان شدم.وقتی تو همین سالن که الآن پر از حس خشک اعداده نشسته بودم فکر میکردم تو بهشتم.همین طوری مث دیوونه ها دور و برم و نگاه می کردم و حتی از قسمت اول کنسرت چیز زیادی نفهمیدم.تو شوک بودم.خیلی سخت بلیط گرفته بودم.قسمت دوم که شروع شد انگار من تازه فهمیدم چه خبره .اشکام اصلاْ بند نمی اومد.یه نامه نوشتم واسه استاد.که خیلی دوستش دارم و صداش تو بدترین شرایط زندگی چه آرامش بهم داده.آوا(نوه مهربان و ناز استاد و دختر استاد مشکاتیان)رو دیدم و نامه رو دادم بهش.درست یادمه که چقدر محترمانه نامه رو از دستم گرفت.الآن تو این جلسه احمقانه مانیتورهای دو طرف سالن و فقط نگاه میکنم و حتی ذره ای برام مهم نیست که اعضای هیئت مدیره رو از صفحه مانیتور ببینم یا رو در رو به خودشون توجه کنم.ولی همه لحظات کنسرت مثل فیلم از جلو چشمام میگذره که اصرار داشتم مستقیماْ خود استاد و ببینم تا حسش رو موقع خوندن کامل درک کنم.اون موقع و البته یکی دو بار بعدش که اومدم به این تالار(و باز هم برای کنسرت استاد)نمی دونم چه حسی داشتم خیلی اینجا به نظرم خاص بود.اما الآن که نگاه ی کنم جز یه سالن عادی چیزی نمی بینم و با خودم فکر می کنم آدمها و شخصیتشون چقدر تو حس و حال و هوای آدم مهمه.اون موقع از خوشحالی می لرزیدم و الآن داره خوابم می بره از بس از این توضیحات صد من یه غاز تکراری خسته شدم.چقدر دوست داشتم و دارم که یه روز استاد و از نزدیک ببینم و دستش و ببوسم.تو یه برهه از زمان واقعا منو نجات داد.یادمه فقط نشسته بودم و آدما رو به خواهرم معرفی می کردم.این مژگانه....این سینا سرلکه......این رایان پسر کوچیک استاده.

آخرین کنسرتی که من تونستم بیام دقیقا یادمه استاد خیلی ناراخت بود.عصبانی به معنی واقعی کلمه.وسط کنسرت دو سه بار خوندنش و قطع کرد و به بعضی ها تذکر داد که فیلم برداری نکنند.انگار نیم ساعت هم تو آسانسور گیر کرده بودن.صدا برداری هم افتضاح بود.یادمه وزارت کشور استاد و تحت فشار گذاشته بود و بلیط های بهترین جایگاه و گرفته بود.آخرین کنسرت همایون هم که برق رفت و همه ناباورانه فقط می خندیدن.استاد روی سن اومد و ابراز ناراحتی کرد.از اون به بعد یادم نمیآد اونجا کنسرتی از استاد دیده باشم.    

*اینا رو پنج شنبه تو مجمع عمومی بانک.... نوشتم.چه خاطراتی بود و چه دوران دلنشینی

اخباااااار مهمممم: سالگرد دوستی من و جوجه خان مبارککککک دیشب تا ۳ خوابمون نبرد.یه حس خاصی داشتیم.

دیدی به خر تی تاب بدی چه شکلی میشه؟؟؟ ندیدی؟؟؟ بدو تو آینه نگا کن میبینی هی ها ها مزه ریختم مثلا از الکی

بعدن نوشت: حساسا نخونن واسه خودم نوشتم: این پی پی ما جدیداْ حاوی مقادیری گوگرده انگار.دستشویی میرم بوی آبگرم رِینه میاد آخه

من ارشد قبول نشدم که

ادامه نوشته